قادر رنجبر نظرات یکشنبه 12 اسفند 1397 ، 10:40 ب.ظ


ابروهاشو بالا انداخت و گفت:چی؟؟؟
__ خرید کردن و بازار رفتن واقعا خسته شدم!اخه چه خبر چقدر خرید میکنی؟!
لب ورچید و گفت:من میخوام خودم حساب کنم تو نمیذاری و به جای من کارت میکشی الانم نق
میزنی شماره کارتت و بده پولا رو برات واریز کنم!
نگاه کن تو رو خدا من چی میگم این چی برداشت میکنه!...از پشت سر بهش چسبیدم و گفتم:مغز
فندقی کی بودی تو؟عشقم من منظورم پول نیست!منظورم گشت و گذار تو بازاره!،..واقعا خسته
کننده است!
با لبخند به سمتم برگشت و گفت:من عاشق خریدم!
__ من نه
__ باشه عزیزم از بعدازظهر خودم تنها میرم خرید.
اخمی کردم و گفتم:سرم رو تنم نباشه بعد اجازه میدم ناموسم تنها بره بازار!
__ اوه اوه هومن غیرتی میشود
از جا بلند شد که همراهش بلند شدم و گفتم: کجا؟!
به صورت اخموم نگاه کرد و گفت:میخوام برم دستشویی!
__ صبر کن با هم بریم
با این حرفم جیغی کشید و گفت:خیلی بی تربیتی.
محکم بغلش کردم و بعد بوسیدنش گفتم:تا من برم کیان و صدا کنم اماده شو بریم نهار خیلی
گشنمه!
__ باشه
پیشونیش و بوسیدم و از اتاق خارج شدم!

کیان
روی تخت دراز کشیده بودم و به کیاناز که با عروسک جدیدش بازی میکرد نگاه میکردم که در
اتاق زده شد از جا بلند شدم و به سمت در رفتم.
از چشمی در هومن و دیدم درو باز کردم و اونم وارد شد وقتی سکوتم و دید گفت:اخوی دیدی
منو؟؟
__بله دیدم بیا تو
وارد اتاق که شد با دیدن کیاناز به سمتش رفت و گفت نگاه عروسکشو! ببینم عروسکت و دایی؟!
کیاناز با ذوق عروسک و نشونش داد و گفت:مامان
هومن که کیانازو بغل کرده بود با تعجب بهش نگاه کرد و اونو روی تخت خوابش گذاشت و به
سمت من برگشت وقتی صورت متفکر من و دید به سمتم اومد و گفت:کیان عروسک تو براش
خریدی؟!
نگاهش کردم و گفتم:نه من نخریدم!
به ظرف شیرینی که روی تختم بود نگاه کرد و گفت:اینها رو تو خریدی؟؟؟
از وقتی دنیا رفته بود قید همه ی شیرینیا رو زده بودم.به خاطر همین هومن از دیدن شیرینی ها
تعجب کرده بود.
کیاناز باز گفت:مامان
هومن به سمتم اومد و گفت:دنیا....
روی تخت نشستم و سرم و با دستام گرفتم و گفتم:نمیدونم هومن واقعا نمیدونم....
__برام تعریف کن ببینم چی شده؟


همه چیزو برای هومن تعریف کردم دستش و روی شونه ام گذاشت و گفت:فردا با هم میریم
پارک!تو خودت رو مشغول تلفن کن و از اونجا دورشو اگه به سمت کیاناز اومد تو صداش
کن.فرار کرد تو بمون پیش کیاناز منم تعقیبش میکنم
__به نظرت خودشه؟؟
__امیدوارم خودش باشه
__دلیل فرار کردنش چی میتونه باشه؟!
__وقتی دیدیش ازش بپرس الان پاشو بریم نهار بخوریم
__باشه بذار کیانازو اماده کنم
از روی تخت بلند شدم و بعد عوض کردن لباسهای کیاناز از اتاق بیرون زدیم.فریبا تو سالن
منتظر ما بود و با دیدنمون لبخندی زد و به سمتمون اومد.
خواستیم با ماشین بریم که هومن گفت:پیاده بریم رستوران نزدیک!
پیاده به سمت رستوران رفتیم نگهبان جلوی در رستوران بود بعد دادن اسممون ما رو به سمت
میزی که رزرو کرده بودیم راهنمایی کرد.
پشت میز نشستیم و هومن شروع به انتخاب غذا از روی منو کرد.فریبا هم باهاش انتخاب میکرد.
رو به من کردند و گفتند:تو چی میخوای برات سفارش بدیم؟!
یك مرتبه یاد قورمه سبزیای خوشمزه دنیا افتادم لبخند تلخی روی لبام نشست و گفتم:منوش قورمه
سبزی هم داره؟؟؟
__اره همه مدل غذای ایرانی داره دوستام میگن تو چهار ماه اینجا ترکوند بخاطر غذاهای
خوشمزه اش.
__پس برای من و کیاناز قورمه سبزی سفارش بده
__حله داداش


ده دقیقه بعد غذاها روی میز جلومون بود شروع به خوردن کردیم اولین قاشق و که دهنم گذاشتم
یاد دستپخت دنیا افتادم.
بعد از اون هر قورمه سبری که خوردم طعم دستپخت دنیا رو نداشت!الان این؟!خدایا این یعنی
چی....یعنی من به دنیام نزدیک شدم...یعنی چیزی تا پیدا کردنش نمونده؟!یعنی به زودی دوباره
من و دخترم و زنم دور هم جمع میشیم؟!
از این فکر لبخندی رو لبهام نشست چیزی تا تموم کردن نهار نمونده بود که کیاناز با خنده
گفت:مامان
با تعجب بهش نگاه کردم هومن و فریبا سرگرم کل کل کردن بودند و اصلا متوجه من و کیاناز
نبودند کیاناز باز گفت:مامان
رد نگاهش و گرفتم چشمم خورد به اتاق مدیریت که قسمت بالای رستوران قرار داشت!
باورم نمیشد چیزی رو که داشتم میدیدم از جا بلند شدم و به سمت اتاق رفتم.
سرش پایین بود و مشغول کار با کامپیوترش بود یه کت و شلوار مشکی تنش بود و موهاشو
دورش باز گذاشته بود. اینجا چیکار میکرد؟!
رو به روی در شیشه ای دفترش ایستادم!باورم نمیشد انتظار به پایان رسیده باشه و عشقم؛زنم
الان رو بروم توی این دفتر نشسته باشه!
مردی از پشت سر من و خطاب قرار داد:اقا کاری داشتین؟!
بدون اینکه به سمت اون مرد برگردم دستگیره درو کشیدم و وارد دفتر شدم.دنیا با حس باز شدن
در و صدای اون مرد که میگفت:امرتون اقا
سرش و بلند کرد و با من چشم تو چشم شد.از جاش بلند شد و بدون هیچ حرفی به من نگاه کرد.
مرد بازومو کشید و گفت:بفرمایید بیرون اقا
بدون توجه به حرفاش به دنیا زل زده بودم که اونم بدون هیچ حرفی به من نگاه میکرد.مرد
معترض رو به دنیا کرد و گفت:خانم شما این اقا رو میشناسین؟؟؟


دنیا که هنوز تو شک بود گفت:ها...نه...من باید برم!
ترکی حرف میزد کمی لهجه داشت اما خوب بود.مرد رو به من کرد و گفت:اگه نرین بیرون
مجبورم به پلیس زنگ بزنم!
دنیا دست پاچه از کنارم رد شد که بازوشو گرفتم.
با گرفتن بازوش با چشمای که توشون اشک حلقه زده بود نگام کرد که گفتم:منو نمیشناسی دنیا؟!
باهاش فارسی حرف زدم بدون این که به من نگاه کنه رو به مرد کرد و با همون لهجه ی قشنگش
گفت:ا
تاش منو ببر خونه لطفا
مردی که فهمیده بودم اسمش اتاشه به سمتمون اومد.دلم نمیخواست جلوی چشمم دستش بخوره به
دست دنیا پس دستش و رها کردم و گفتم:چرا؟؟چرا فرار میکنی دنیا تو بودی برای کیاناز
عروسک اوردی تو پارک.
به سمت در رفت و جوابی بهم نداد هومن و فریبا به همراه کیاناز به سمتمون اومده بودند.
هومن رو به روی دنیا ایستاد و گفت:دنیا ابجی خودتی؟!
نمیدونم اون همه بی رحمی رو دنیا از کجا اورده بود.بی توجه به هومن خواست رد بشه که
کیاناز با همون لحن بچگانه اش گفت:مامان
به کیاناز نگاه کرد جلوش زانو زد و محکم بغلش کرد و چند بار سر و صورتش رو بوسید چیزی
در گوشش گفت و از اونجا خارج شد.
خشکم زده بود!این همه وقت دنبالش میگشتیم حالا که پیداش کردیم وانمود میکرد ما رو
نمیشناسه!
دنیا


خدای من باورم نمیشه منو دیدند.وقتی کیان صدام کرد دلم میخواست به اغوشش پناه میبردم و
بغلش میکردم و سر و صورتش رو ببوسم اما نمیشد!اگه میفهمید چه بلاهایی سر من اومده حتما
از من متنفر میشد!
اگه میفهمید پنج ماه پیش دخترم رو از دست دادم حتما از من بدش میومد!تعجب میکنم که ایناز
چرا همراهش نیومده بود!چقدر دلم برای هومن تنگ شده بود!چقدر عوض شده بود!
با یاداوریشون بار دیگه بغضم شکست و به سمت پنجره اتاقم رفتم.بعد مرگ سهیل اتاقم و عوض
کرده بودم دل اینو
نداشتم که تو اون اتاق بمونم!
کمی تو بالکن نشستم و باز فکرم به سمتشون رفت.الان تو چه حالی هستند و دارند چیکار میکنند
و چی میگند.
دلم میخواست سر در بیارم اما نمیشد!
.
.
.
کیان
از برخورد دنیا عصبی بودم!متوجه رفتارش نمى شدم.یعنى ممكن بود دنیا نباشه؟!اما غیر ممکن
بود که دنیا نباشه!....
چرا وانمود میکرد دنیا نیست با دیدن هومن چشمهاش لرزید!وقتی کیاناز جلوش ایستاد مردد
شد...ولی باز نمیفهمیدم علت رفتارش چیه...علت اونجا کار کردنش چیه؟!
با صدای هومن سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم:خونه اش رو پیدا کردم!
به سمتش رفتم و گفتم:چرا جواب تلفنهامو ندادی؟!
__از ظهر تا الان داشتم کشیک میدادم!


__خونه اش رو پیدا کردی؟؟
__ اره تو منطقه بالا شهر استامبول نشسته کلی هم نگهبان داره!فقط یه پیرزن و دیدم که وارد
شد کس دیگه ای نبود!
__ چرا خبرم نکردی بیام؟!
__ داداش خبرت میکردم که میرفتی یک راست وارد خونشون میشدی و همه چیزو خراب
میکردی
__ هومن دیدی چطور جوری رفتار کرد که انگار ما رو نمیشناشه
__ زود قضاوت نکن کیان باید باهاش حرف بزنیم
__نگرانم هومن نگرانم بعد دو سال پیداش کردیم این مدلی ازمون استقبال کرد
هومن سیگاری از جیبش بیرون اورد و گفت:باید بفهمیم که موضوع از چه قراره
__ادرس خونه اش رو بده
__ نباید الان بری اونجا
__قول میدم خودسر کاری نکنم
__کیان شب میریم اونجا با هم یه راهی پیدا میکنیم تا با دنیا حرف بزنیم
__عصر بریم پارک کیانازو ببریم حتما دنیا میاد
__مطمئنی میاد؟
__اره مطمئنم که میاد برای دیدن کیانازم که شده میاد
__باشه من برم به فریبا سر بزنم حتما الان نگران شده
بعد بیرون رفتن هومن روی تخت دراز کشیدم و فکر کردم.باید راهی پیدا میکردم تا دنیا رو باز
پس بگیرم!
باید برمیگشت و کنار من و کیاناز زندگی میکرد الان که دیگه فرهادی نیست تا زندگیمون رو
خراب کنه؛تا ما رو از هم دور کنه!









نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر