قادر رنجبر نظرات یکشنبه 12 اسفند 1397 ، 10:36 ب.ظ


اصلا دلم نمیخواست درباره ای اون موضوع فعلا چیزی بشنوم یا توضیحی بدم!
کیاناز بزرگ شده بود و حرف میزد!دو سالشم تمام کرده بود!دختر فوق العاده شیرین زبونی شده
بود!جدول کاریم حسابی پر بود منتظر فرصتی بودم که برگردم ترکیه و دنیا رو پیدا کنم.تو افکار
خودم غرق بودم که کسی به در
کانکس مخصوصم زد:بیا تو
هومن وارد شد و گفت:لطف کردی اجازه ورود دادی جناب کیان!
__ مزه نریز هومن
__ باشه بابا تو هم اومدم بهت یه خبر خوب بدم
__ مگه تو بلدی خبر خوبم بدی؟!
__ مگه من چمه؟!
__ بگو چم نیست!
متفکر نگام کرد و گفت:چت نیست عزیزم؟
__ برو بابا!
__ کجا بروم بابا؟!
_بنال ببینم چی میخوای بگی کار دارم!
__ خداییش جلوی طرفداراتم اینجور حرف بزنی موقع اکران فیلمات تفم نمی اندازند جلوی در
سینمایی که فیلم تو رو بخواد پخش کنه!
__ هومن به جا این چرت و پرتا بگو چیکارم داری؟
__ اخر سال بعد تموم شدن کارمون یه تور ازمون دعوت کرده ما رو ببره دور دور
__ کجا میخاد ببره حالا؟؟
__ حدس بزن؟؟؟
__ اروپا


__ نه بابا میریم ترکیه ارکاداش!
از شنیدن اسم ترکیه خوشحال شدم خودمم منتظر فرصت بودم برم ترکیه باز دنبال دنیا بگردم!
__ خوبه البته من باهاتون برنمیگردم
__ چرا؟؟
_بعد تموم شدن کارام میریم ترکیه و تا دنیا رو پیدا نکنم برنمیگردم
__ به نظرت پیدا میشه؟؟
__ پیداش میکنم باید پیداش کنم هومن!
__ پایتم ارکاداش،راستی زن و بچه رو هم با خودمون میبریم
__کجا ببریمشون؟!
__ تو نمیخوای کیانازو جایی ببری؟
__ چرا اتفاقا خیلی دوست دارم ببرم مسافرت!...
__ حله دیگه من و تو و فریبا و کیاناز میریم!
__ پس مادرجون چی؟؟
__ بهش گفتم میگه میخواد بره مشهد همراه سمیه خانم!
__باشه پس تو همه کارا رو بکن که اخر سال بریم ترکیه!
__ عوکی ارکاداش
_عوکی و از کجا اوردی
دست تو شلوارش کرد و گفت:فگ کنم از اینجا اوردم
__ خاک تو سرت!
به سمتش خیز برداستم که بزنم تو سرش اما از دستم فرار کرد.
__ دیونه
.


.
.
فتانه
کارهای دنیا رو زیر نظر داشتم!سه ماهی از اون تصادف لعنتی گذشته بود.
بعد از روز خاکسپاری دنیا دو ماه خودش رو تو اتاق حبس کرده بود و عین دیونه ها شده بود.اما
الان چند وقتى بود که به پیشنهاد اتاش تو رستوران جای سهیل کار میکرد.
زبون ترکی رو زود یاد گرفت و کارشم عالی بود.کلی غذا و شیرینی ایرانی به اشپزهای
رستوران یاد داده بود و روز به روز مشتری های رستوران بیشتر میشد.چیزی که نگرانم میکرد
سکوت و گوشه گیریش بود!
با هیچکس هم ارتباط برقرار نمیکرد و فقط در حد کار حرف میزد!منم به رستوران میومدم تا
تنها نباشم!تنهایی تو اون خونه حالم رو بد میکرد.
محو تماشای گلاره بودم که اتاش کنارم نشست و گفت:خانم کارش عالیه!
__اره فکرشو نمیکردم بتونه اینجا رو انقدر پر رونق کنه!
__ اقا میدونست لیاقت اینو داره که همه چیزو به نامش زد.
__ در قبال کارایی که سهیل باهاش کرد همه ی این ثروتی که الان داره هیچه!
__ خانم یه بارم سراغ همسر و دخترش رو که ایران هستن رو نگرفت
_اره توجه کردم روشو ندارم بهش بگم.شوهرش ازدواج نکرده میترسم از من متنفر بشه!منتظرم
خودش پرس و جو کنه
و بفه که شوهرش هنوز منتظرشه.
__باید بهش وقت بدیم
__موافقم
با اومدن گلاره به سمتمون هر دو سکوت کردیم اروم سلامکرد و گفت:من میرم پارک.


__میخوای همراهت بیام؟
__نه شما اینجا بمونید هوا بیرون گرمه
__باشه دخترم مواظب خودت باش
بعد بیرون رفتنش اتاش رو به من کرد و گفت:تو این سه ماه هر روز ظهر بعد از نهار میره به
پارک لب دریا اونجا میشنیه و به بچه ها شیرینی هایی رو که خودش پخته میده.دو نفر رو مامور
کردم از دور مواظبش باشن
__دلم به حال این دختر میسوزه
دنیا
ظرف شیرینی رو روی نیمکت چوبی گذاشتم اکثر بچه ها توی پارک منو میشناختن.مادراشونم
از اینکه از من شیرینی بردارن ناراحت نمیشدن محو تماشای اون بچه های خوشگل شدم.یاد کیانا
و کیاناز افتادم اشکی از گوشه چشمم چکید. کیاناز الان باید دو سال و نیم باشه چقدر دلم برای
بغل کردنش تنگ شده...
کیانای عزیزم اگه الان زنده بود یک ساله شده بود خدایا چرا هر کس برام عزیز میشه ازم
میگیری دلت به حالم نمیسوزه!
دلم میخواست برگردم ایران اما تحمل دیدن کیان رو کنار ایناز ندارم.....حتما کیاناز بهش میگه
مامان....به دختر بچه ی کوچیکی که به سمتم میومد نگاهکردم.همین که حالم خوب بشه میرم
ایران و دخترم رو ازشون میگیرم ولی باید اتاش و بفرستم.من روی رو به رو شدن با کیان رو
ندارم...حتما هومنم تا الان ازدواج کرده.یعنی اونا هم هنوز به یاد من هستن؟؟؟
__شیرینی
به دخترک رو به روم نگاه کردم بوی شیرینی هایی که پخته بودم پارک و پر کرده بود در پوش
ظرف رو برداشته بودم


تا کمی سرد بشن
لبخندی به دخترک زدم ایرانی بود چون گفت شیرینی.موهای بلند مشکیش تا زیر شونه هاش بود
و صورتش به سفیدی
برف بود اما چشماش...مثل چشمای من سیاه و درشت بودن.
با دیدنش دلم لرزید چقدر چهره اش به نظرم اشنا میومد یک بار دیگه با صدای بچگونه اش
گفت:شیرینی
نمیدونم چرا اما دلم میخواست بغلش کنم.دست بردم و یکی از شیرینی ها رو برداشتم و بعد از
اینکه مطمئن شدم سرد شده به دستش دادم:بیا عزیزم
شیرینی رو از دستم گرفت خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم وقتی بوسبیدمش عطر تنش به دلم
نشست تو این سه ماهی که به این پارک میومدم دختر بچه های زیادی رو بغل کرده بودم و
بوسیده بودم اما هیچکدوم مثل این دخترک دلم رو اروم نمیکردن نگاش کردم و گفتم:
میتونم یه بار دیگه ببوسمت؟
ناز خندید و گفت:اله
__ای جانم عزیز دلم
محکم بغلش کردم و سر و صورتش رو بوسیدم عجیب به دلم نشسته بود این دختر.با کاری که
کرد نفسم تو سینه ام
حبس شد سرش رو روی شونم گذاشت و با خنده گفت:مامان
اونو از خودم جدا کردم و قطره اشکی از چشمم چکید که گفت:گریه نه
اشکام و با خنده پاک کردم و گفتم:باشه
عزیزم گریه نه االهی من فدات شم.با کی اومدی؟
__بابا
__باباتکو؟؟


به اون سمت پارک اشاره کرد با دیدنش خشکم زد از جا بلند شدم دخترک با تعجب به من نگاه
میکرد به اطرافم نگاه کردم باورم نمیشد...نه حقیقت نداشت اون اینجا چیکار میکرد این
دختر....یعنی این دختر دختر منه...کیاناز من با اومدن اون مرد به سمتمون سریع کیاناز رو رها
کردم و به سمت درخت های بزرگ گوشه پارک رفتم نزدیک بود بیوقتم زمین خدا خدا میکردم
کیاناز نیاد دنبالم پشت درخت ها پناه گرفتم و نگاشون کردم
به سمت دخترک رفت و گفت:کیاناز بابا چرا دور میشی ازم
__شیرینی
__این شیرینی رو از کجا اوردی دخترم
با دیدن ظرف شیریی روی نیمکت گفت:بدون اجازه نباید چیزی که مال تو نیست رو برداری
دختر بابا
__چشم
ظرف شیرینی رو برداشت بو کرد لبخند تلخی زدم و گفتم:تو عاشق شیرینی های من بودی کیان.
نفس عمیقی کشید و گفت:کی اینا رو درست کرده؟
دست تو جیبش کرد اسکناسی خارجکرد و با خودکار روی اسکناس چیزی نوشت و اونو کنار
ظرف گذاشت کیانازو بغل کرد و پشت به من از اونجا دور شد.لحظه اخر کیاناز دستش رو بلند
کرد و با من بابای کرد.
بغضم ترکید و همونجا روی زمین نشستم.خدای من کیاناز بود دخترم...دختر قشنگم چقدر بزرگ
شده بود باورم نمیشه...من الان اونو بغل کردم وقتی دیدم کیان به سمت خروجی پارک رفت
سریع از پارک خارج شدم.
باید میفهمیدم کجا اقامت کردن خیابون رو دور زد و به سمت هتل بزرگی رفت که درست پشت
رستوران من بود. دنبالشون وارد هتل شدم کل بدنم به لرزه افتاده بود.حس خاصی در من به
وجود اومده بود


خدای من اونا تو یک قدمی من هستن.جلوی چشمام یه صدایی از درون بهم میگفت برو و بهشون
بگو که اینجایی
و یه صدایی هم مانعم میشد برم چی بگم.بگم من دو سال و با مردی بودم که هر شب منو
زیرخواب خودش میکرد تازه از اون مرد بچه دارم شدم و الان اونا رو پنج ماهه که از دست
دادم....چه حرفا ی مسخره ای
پشت یکی از ستون ها ایستادم با دیدن هومن که همراه دختر جوون و زیبایی به سمت کیان
میرفت گریه ام بیشتر شد
هومن خیلی برام عزیز بود جای برادر نداشتم بود پس هومنم ازدواج کرده.
جای من تو جمعشون خالی بود پس ایناز کجاست هه..حتما داره استراحت میکنه!شایدم داره میاد
که همراهشون باشه
وقتی متوجه نگاه مردمی شدم که تو هتل بودن اشکام و پاک کردم و اروم از هتل خارج شدم به
سمت پارک دویدم.
دلم میخواست فریاد بکشم...دوست داشتم بگم من اینجام...اما روم نمیشد روی اینو نداشتم که برم
و خودم رو بهشون نشون بدم...دستم و روی لبام کشیدم این لب ها چند دقیقه پیش صورت کیاناز
رو بوسیده بودن....یاد کارش افتادم سرش و روی شونم گذاشت و گفت:ماما
یعنی منو شناخته یعنی هنوز منو یادش میاد...به نیمکت همیشگیم رسیدم به اسکناس کنار ظرف
شیریتی نگاه کردم
دست خط زیبای کیان روی اسنکاس به چشم میخورد
__دخترم یه شیرینی برداشت حلال کنید
اسکناس رو به لبام نزدیک کردم و چند بار بوسیدم از تصور کیان کنار ایناز وجودماتیش گرفت
روی نیمکت نشستم و سرم و با دستام گرفتم و زار زدم چرا من باید انقدر سختی رو تحمل کنم
چرا خدای من....چرا


نمیدونم چقدر اونجا موندم و گریه کردم ولی وقتی به خودم اومدم که اتاش رو به روم ایستاده بود
و صدام میکرد
__خانم....خانم حالتون خوبه
سر بلند کردم و نگاش کردم با دیدن صورتم که از گریه ی زیاد ورم کرده بود نگران شد.یه قدم
به سمتم برداشت و گفت:حالتون خوبه خانم؟؟؟؟اتفاقی افتاده؟
باصدایی که از شدت گریه زیاد دورگه شده بود گفتم:چیزی نیست میخوام برم خونهو
__میرسونمتون
__ممنونم
همراه اتاش به سمت ماشین رفتم.مرد مهربونی بود در عین حال چشم پاک و باوفا.با همه
وجودش در کنار من و فتانه
ایستاده بود و کمکمون میکرد.خیلی چیزها رو اون یادم داد.انقدر تو فکر بودم که وقتی ماشین
وارد خونه شد اصلا متوجه نشدم تا اینکه اتاش درو برام بازد کرد و گفت:خانم رسیدیم
گنگ نگاش کردم و گفتم:کجا؟؟
__رسیدیم خونه خانم
__اها...ممنونم
__وظیفم بود خانم
از ماشین پیاده شدم و وارد سالن شدم یکسره به سمت اتاقم رفتم
اتاش
رفتار خانم عجیب شده بود وقتی دیدم دیر کرده به مامورهایی که براش گذاشته بودم زنگ زدم
گفتن از پارک خارج شد و مجددا به پارک برگشت و کلی گریه کرد باید دقیق میفهمیدم چی
شده.یه چیزی خانم رو حسابی ناراحت کردهکه اینجور گریه کرده.









نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر