قادر رنجبر نظرات یکشنبه 12 اسفند 1397 ، 10:31 ب.ظ


سهیل روی مبل گوشه سالن نشسته بود و به اتیش شومینه نگاه میکرد.
به سمتش رفتم سرش پایین بود و کیانا تو بغلش خوابیده بود!ترس بدی به جونم افتاده بود با
صدای لرزونی
گفتم:سهیل...کیانا رو میدی؟!
نگاهمکرد.لبخند تلخی زد و بدون اینکه اعتراضی کنه کیانا رو به من داد.
غم بزرگی تو چشمهای سهیل بود همون جا روی زمین کنار شومینه نشستم و سینه امو توى دهن
کیانا گذاشتم.
چشمهاش رو بسته بود.پیشونیش رو بوسیدم و بدنش رو بو کردم.
اروم سینه امو میک میزد.اشک از گوشه چشمم چکید/سهیل رو به روم نشست اشکم و پاک کرد
و گفت:منو حلالم کن دنیا
با تعجب نگاهش کردم.بار اولی بود که منو دنیا صدا میکرد.همبشه از این اسم بدش میومد.
لبخند تلخی زد!با قطره خونی که از روی ابروش به چشمش افتاد به پیشونیش نگاه کردم!
سوراخ بزرگی وسط پیشونیش بود که ازش خون میومد!با وحشت نگاهش کردم که گفت:
همه چی تموم شد الان دیگه تو ازادی دنیا...ازادی که برگردی پیش شوهرت!...
از جا بلند شدم و درحالی که کیانا رو محکم به سینه ام فشار میدادم از سالن خارج شدم.
با تمام توانم میدویدم تو حیاط هیچ نگهبانی نبود.
تعجب کردم با دو از خونه خارج شدم و تو خیابونهای تاریک و ساکت استانبول میدویدم نفس
نفس زنان گوشه ی خیابون ایستادم.
به دیوار تکیه زدم!... هوا چقدر سرد شده بود!...با حس اینکه کیانا سینه ام رو میک نمیزنه اونو
از سینه ام جدا کردم و با دیدن چیزی که تو بغلم بود از ته قلبم جیغ کشیدم.....
کیانا سوخته بود!...یه دختر بچه ی سوخته رو بغل کرده بودم که هیچ شباهتی به کیانای من
نداشت!

از ته قلبم جیغ کشیدم و اونو رها کردمکه روی زمین افتاد.به محض برخوردش به زمین اتیش
گرفت و تو شعله های اتیش شروع به خاکستر شدن کرد!
انقدر جیغ کشیدم که حس کردم گلوم زخم شده به دیوار تکیه دادم و از حال رفتم!
.
.
.
فتانه
با صدای در از خواب پریدم.حتما سهیل برگشته بود!از اتاق خارج شدم و درحالی که دستم روی
قلبم بود به سمت سالن رفتم.
این قلب لعنتی انگار دیگه توان تپش رو نداره اتاش رو وسط سالن دیدمکه ظاهرش بهم ریخته
بود.دلم گواه بدی میداد به سمتش رفتم.اتاش سرش و بلند کرد و بهم نگاه کرد چشمای سرخش رو
بست و باز به کفشهاش نگاه کرد به سمتش رفتم:چی شده پسرم؟؟؟
بدون اینکه سرش رو بلند بکنه گفت:سلام خانم
__ سلام اتاش چیزی شده پسرم؟!
دستم رو گرفت و منو به سمت مبل هدایت کرد و کمکم کرد بشینم!
نکنه بلایی سر سهیل اومده باشه!با ترس نگاهش کردم و گفتم:سهیل چیزی شده؟!
__ اقا...
بغضش ترکید و بی صدا گریه کرد با وحشت بازوشو چنگ زدم و گفتم:سهیل چی شده اتاش؟!
سرش و بلند کرد و گفت: متاسفم!...
__ یاخدا...وای خدای من...نه...دروغه نه
اشکهام جاری شد.با یاداوری کیانا وحشتم بیشتر شد!....خدایا خودت به ما رحم کن!...
__ کیانا...کیانا حالش خوبه؟؟؟


__ متاسفم جفتشون رو از دست دادیم!
چشمهام سیاهی رفت و تو اغوش اتاش افتادم خیلی طول نکشید که مزه اب قند رو تو دهنم حس
کردم رو به اتاش کردم و با بغض گفتم:چطور این اتفاق افتاد؟!
بغضش رو قورت داد:تصادف کردند!
__ چطور به گلاره بگم؟!دق میکنه بفهمه دخترش رو از دست داده!
با صدای جیغی که از بالا اومد هر دو وحشت زده از جا پریدیم.
اتاش قبل از من طبقه ى بالا رفت.منم با کمک یکی از خدمتکارها به طبقه بالا رفتیم.
.
.
.
اتاش
پشت کامپیوترم نشسته بودم و کارهامو انجام میدادم که یاد جلسه امروز افتادم.باید با اقا تماس
میگرفتم و بهش یاداوری میکردم.گوشی مو برداشتم.شماره اش رو گرفتم.خیلی زود جواب داد
اما صدا...صدای اقا نبود
__ ببخشید میشه گوشی رو به اقا بدین
__ شما؟؟؟
__ من اتاش سویدره هستم همکار اقا هاکان
__ سلام متاسفانه اقا هاکان تصادف کردند!
از جا پریدم و گفتم:حالشون چطوره؟!
__ تشریف بیارین بیمارستان ماك!
__ بله الان خودمو میرسونم فقط ادرس رو برام بفرستین!...
__ حتما


با عجله از دفتر خارج شدم و سوار ماشینم شدم دلم شور میزد!خدا کنه بلایی سرش نیومده
باشه.جلوی بیمارستان اصلی شهر ماشینرو نگهداشتم و با عجله وارد شدمو به سمت پذیرش
رفتم:سلام خانم
__ سلام اقا
__ ببخشید یه تصادفی اینجا اوردند.
با ناراحتی نگامکرد و گفت:بفرماید با اقای دکتر تایسان صحبت کنید اونجان!
با دستش بهم دکتری رو نشون داد که کنار دو تا مامور پلیس ایستاده بود.با عجله به سمتشون
رفتم:سلام جناب دکتر
__ سلام جانم
__ من دنبال اقایی اومدم که تصادف کردند.شمابه گوشیم زنگ زدین!
یکی از مامورها به من نگاهی انداخت و گفت:من با شما صحبت کردم
__حال اقا هاکان خوبه؟
دکتر دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:خدا بهتون صبر بده
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:چی دارین میگین!
مامور بازوم رو گرفت و منو به سمت یکی از صندلی ها برد و گفت:بهتره اینجا بشینید براتون
اب بیارم!
بهش نگاه کردم و گفتم:چطور این اتفاق افتاد؟
__ ماشین از مسیرش منحرف میشه و به لاین بعدی میان!یه ماشینم از رو به رو بهشون
میزنه.خودش و دخترش فقط تو ماشین بودن
__ پس خانم چی؟؟؟
_کسی غیر خودشون نبوده شما هم بهتر با من بیاین سردخونه شاید اقا هاکان نباشه.این گوشی رو
کنار ماشین پیدا کردیم همون موقع هم شما تماس گرفتین!


نور امیدی تو دلم درخشید خدا کنه اشتباه شده باشه!...همراه مامور پلیس به سمت سرد خونه
رفتیم.
هر دو جنازه روی تخت بودند.یکی کوچیک بود و اون یکی بزرگ!
مامور رو به من کرد و گفت:دختر بچه کلا اتیش گرفته و زیاد قابل شناسایی نیست؛اما صورت
پدرش کمی قابل تشخیصه!
حالت تهوع بدی بهم دست داده بود با برداشته شدن ملافه و دیدن صورت نیمه سوخته آقا؛ پاهام
شل شد و روی زمین افتادم.
چشمهاش باز بود و تو پیشونیش جای شلیک اسلحه!...
از سردخونه که خارج شدیم رو به مامور کردم و گفتم:به اقا هاکان شلیک شده؟!روی پیشونیش
جای شلیک گلوله بود!
پلیس سرش رو انداخت پایین و گفت:ماشین که چپه میشه مردم میرن کمک اما در ماشین قفل
شده بود وقتی باک ماشین سوراخ میشه و اتیش روشن میشه همه عقب برمیگردند!..اول دختره
اتیش میگیره!...به گفته مردمی که اونجا بودند؛راننده وقتی میبینه دخترش اتیش گرفته و اتیش به
سمتش داره میاد با اسلحه اش به خودش شلیک میکنه و بعدشم ماشین اتیش میگیره!
غرورم رو کنار گذاشتم و شروع به گریه کردم
__ باید به خانواده اش اطلاع بدین!
دستهامو روی صورتم گذاشتم و در حالیکه گریه میکردم گفتم:بهشون خبر میدم!اول باید کارای
بیمارستان و انجام بدم!
تا شب تو بیمارستان بودم و در حال اماده سازی کارها بودم.مدارکی که میتونست برای خانم
دردسر درست کنه رو از بین بردم.
خبر مرگ اقا رو به شرکا و رقیبها دادم نمیخواستم دیگه اسمش تو کارهای غیر قانونی باشه!از
این میترسیدم پای خانم گیر بیفته!


بعد تموم کردن کارها به سمت خونشون رفتم باید بهشون خبر میدادم واقعا کار سختی بود.تو
سالن ایستاده بودم و داشتم با خودم حرف میزدم چطور خبرو بدم که فتاته خانم با حال بدی به
سمتم اومد؟!معلوم بود مریض احواله بعد نشوندنش روی مبل بهش خبرو دادم!...با بی حال
شدنش ترسیدم!
تازه داشتم فتانه خانم رو اروم میکردم که صدای جیغ بلندی از بالا اومد!صدای خانم بود وحشت
زده به طبقه بالا رفتم!وقتی در اتاق رو باز کردم خانم رو دیدم که روی تخت نشسته و با تمام
وجودش جیغ میکشه!
وقتی من و دید اشکهاش جاری شد و گفت:دخترم...دخترم اتیش گرفته!...
با بهت و ناباوری قدمی به جلو برداشتم.غیر ممکن بود که صدامون رو شنیده باشه!بعدشم من
چیزی درباره ی سوختن کیانا نگفتم!
مثل دیونه ها نگام میکرد و برام تعریف میکرد خواب دیدم!من خواب دیدم سهیل پیشونیش
سوراخ شده بود و خون میومد دخترم تو بغلم بود وقتی...وقتی اونو از خودم جدا کردم سوخته
بود...دخترم سوخته بود دخترم جلوی چشمهام
سوخت!
فتانه خانم پشت سرم وارد شد و با گریه به سمت خانم رفت اونو در اغوش کشید و با صدای دل
خراشی گریه کرد!
باورم نمیشدکه به همین راحتی اقا رو از دست دادیم
.
.
.
دنیا









نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر