قادر رنجبر نظرات یکشنبه 12 اسفند 1397 ، 10:27 ب.ظ



با صدای گریه کیانا بیدار شدم خواستم بلند شم که سهیل محکم بغلم کرد و گفت:کجا؟!
تو این سه ماه که ازدواج کرده بودیم شب تا صبح همینجور بغلم میکرد.
بهش وابسته شده بودم و به حضورش کنارم توی تختم،توی لحظه های زندگی جدیدم عادت کرده
بودم اما هنوز عاشقش نشده بودم!
حتی گاهی به دوست داشتنشم شک میکردم
__ سهیل کیانا گریه میکنه ولم کن!
دستهاشو شل کرد و بهم اجازه داد به سمت کیانا برم.تختش جفت تختمون بود.بدون اینکه از تخت
پایین برم کیانا رو از تو تختش بلند کردم و سرجام برگشتم سینه امو به دهن گرفت و شروع به
نیشکون گرفتن پوست قفسه سینه ام کرد.
دختره شیطون دلم براش ضعف رفت و محکم بغلش کردم و بوسیدم.انقدر محکم بغلشکردم که
گریه اش گرفت و سهیل با موهای بهم ریخته و صورت پف کردش بیدار شد و گفت:چی شده
چرا گریه میکنه؟!
با خنده به سمتش برگشتم و گفتم:محکم اونو بوسیدم!گریه کرد
خندید و گفت:اذیت نکن دخترمو والا منم تو رو اذیت میکنم.
کیانا رو که باز خوابیده بود سر جاش گذاشتم که یه دفعه محکم کشیده شدم و تو بغل سهیل
افتادم.محکم بغلم کرد و گفت:دختر منو اذیت میکنی؟!
شروع کرد به بوسیدنم انقدر محکم منو میبوسید که فکمم درد گرفت.با درد گفتم:وای کشتی منو
سهیل!
__ گلاره
بهش نگاه کردم لبخندی زد و گفت:نمیدونی چقدر از بودنت کنارم خوشحالم.
سرم رو پایین انداختم که پیشونیم رو بوسید وگفت:میدونم هنوز اونقدر عاشقم نشدی که تو هم
ابراز عشق کنی اما من به همینم راضیم.

از تخت پایین رفت و گفت:من برم به فتانه سر بزنم دیروز یکم ناخوش بود
__ باشه
__ اگه خوابت میاد بگیر بخواب
__ باشه
__ قربون باشه گفتنت بشم
بعد از بیرون رفتن سهیل کمی سرجام دراز کشیدم بعد یاد فتانه افتادم در حقم خوبی زیاد کرده
بود؛
بد بود اگه نمیرفتم دیدنش از جا بلند شدم شنل حریرم رو روی لباس خوابم پوشیدم و از اتاق
خارج شدم به سمت اتاق فتانه رفتم که قبل از ورود به اتاق فتانه ناخواسته صدای حرف زدنشون
رو شنیدم فتانه درحالی که سرفه میکرد گفت:
سهیل اگه بفهمه خیلی بد میشه!
__ نمیذارم بفهمه،تازه داره باهام راه میاد فتانه
__ خودتم میدونی ماه هیچ وقت پشت ابر نمیمونه!
__ نمیتونم فتانه تنها راه به دست اوردن گلاره همین بود!
__ دیونه میشه اگه بفهمه طلاق نامه اش همه اش صوری بوده و هنوز زن کیانه!
__ هیچ وقت نمیذارم بفهمه که هنوز شرعا زن کیانه هیچ وقت نمیذارم بفهمه!
خشکم زد توانایی ایستادن روی پاهام رو نداشتموباورم نمیشد چیزی رو که شنیده بودم با افتادنم
روی زمین کنار در اتاق فتانه هر دو به سمت در برگشتند.
سهیل با دیدنم سراسیمه به سمتم اومد و فتانه با اون حال بدش از تخت پایین اومد همین که دست
سهیل به دستم خورد محکم دستش و پس زدم و گفتم:چطور تونستی این دروغ بزرگ رو به من
بگی؟!
__ گلاره!...

__ یه کلمه هم نگو هیچی نگو سهیل.باورم نمیشه چطور بهت اعتماد کردم؟!من چطور حرفهای
مردی رو باور کردم که این دو سال من رو از خانوده ام دور کرده!...
فتانه رو به روم نشست وگفت:عزیزم اروم باش.
محکم هولش دادم و عین دیونه ها به سمت پله ها رفتم:میرم از اینجا میرم بخدا میرم و دخترمم
همراه خودم میبرم!
سهیل بدو بدو به سمتم اومد و محکم بازوهامو کشید تعادلم رو از دست دادم و تو بغلش افتادم
سهیل
وقتی دیدم اونجور دیونه شده و به سمت پله ها میره و میگه که از پیشم بره حس کردم واقعا
میخوام از دستش بدم!
حس کردم دیگه گلاره رو نمیتونم داشته باشم نباید به دروغ بهش میگفتم که کیان قبول کرده
طلاقش بده!من برای داشتنش همه چی رو زیر پا گذاشتم!...برای من راحته اما مطمئنم برای اون
راحت نیست!..مطمئن بودم اون نمیتونه
با این دروغ کنار بیاد!...
محکم دستش و کشیدم که باعث شد تعادلش رو از دست بده و تو بغلم بیفته محکم بغلش کردم و
گفتم:
حق نداری جایی بری
__ ولم کن....ولم کن سهیل میرم از پیشت میرم.اگه نذاری برم هم خودم رومیکوشم هم دخترم
رو.
داشت چی میگفت داشت منو تهدید میکرد؟میخواست هم خودش رو از من بگیره هم دخترم
رو....
مگه میتونست مگه من اجازه میدم اصلا نباید فکرشم بکنه...

گلاره رو محکم هول دادم و قبل از اینکه اون پله هارو بالا بره و من پله هار ودوتادوتا بالا رفتم
و وارد اتاق شدم.
عمرا بذارم دخترم رو ازم بگیره حتی خودشم حق نداره من و ترک کنه اصلا نمیدونستم دارم
چیکار میکنم کیانارو از توی تختش برداشتم و در حالی که پتوشو دورش میپیچیدم؛سوئیچ ماشینم
روبرداشتم و از اتاق بیرون زدم.
گلاره هنوز جلوی پله هاروی زمین نشسته بود و گریه میکرد وقتی منو دید که کیانارو بغل کردم
از جا بلند شد و با فریاد گفت:دخترم و کجا میبری؟؟
بدون اینکه جوابش رو بدم به سمت در خروجی رفتم که به سمتم دوید و بازومو کشید.
با دست ازادم محکم هولش دادم که روی زمین افتاد و با عصبانیت گفتم:حالا که میخوای بری
میتونی گم بشی بری هر قبرستونی که میخوای اما حتی فکرشم نکن بذارم دخترم رو با خودت
جایی ببری!
زجه زد و به سمتم اومد با دوتا دستاش پامو گرفت و گفت:من بدون دخترم میمیرم سهیل تورو
خدا دخترم رو بهم بده.
__ تو یه دختر دیگه هم داری برو پیش اون.
با پام لگدی به سینه اش زدم که از درد تو خودش مچاله شد و پامو ول کرد.
به سمت در رفتم که بار دیگه جیغ کشید و با گریه به سمتم اومد بی اعتنا به جیغ کشیدن و گریه
کردنش به سمت
ماشین رفتم.
دنبالم دوید که نگهبانها به سمتمون اومدندوکیانا كه بیدار شده بود با صدای بلندی گریه میکرد و
دستش رو برای مادرش دراز میکرد.
خودمم نمیدونستم هدفم از این کار چیه فقط یه چیزی بهم میگفت برو!میگفت نمون...میگفت
بهترین کار الان رفتنت همراه دخترته!..
سوار ماشین شدم و درو قفل کردم.گلاره با دو تا دستهاش به شیشه ماشین میزد و گریه میکرد.
به یکی از نگهبانها اشاره کردم که درو برام باز کرد و بی توجه به گریه ها و زجه های گلاره
از خونه خارج شدم.
با سرعت سرسام اوری رانندگی میکردم کیانا هم با صدای بدی گریه میکرد به سمتش برگشتم و
بدون توجه به ماشینهای که از رو به رو میومدند با صدای بلندی سرش داد زدم:خفه شو
کیانا از ترس بلندتر گریه کرد و صداش تو صدای بوق بلند ماشینی که از رو به رو میومد گم
شد.به جلو نگاه کردم و خواستم ماشین رو از جلوی راهش بردارم اما خیلی دیر شد و ماشین با
ضربه بدی از بزرگراه منحرف شد و پرت شد تو جاده دوم!....
کیانا محکم به سمت جلو پرت شد و به شیشه ی جلوی ماشین برخورد کرد و زیر صندلی
افتاد.جفتمون کمربند نبسته بودیم نمیدونستم کیانا رو بلند کنم یا ماشین رو کنترل کنم با ضربه ی
دومی که به ماشبن خورد ماشینم شروع به معلق
زدن کرد و در آخر به پشت روی جاده افتاد.سرم محکم به فرمون برخورد کرد.بوق ماشینها و
دویدن مردم رو به سمتمون میدیدم دست بلند کردم که کیانا رو بکشم سمت خودم.رو به روم روی
سقف ماشین افتاده بود پیشونیش شکسته بود و خون قرمز رنگ صورتش رو بد شکل کرده
بود.هر تکونی که میخوردم درد بدی توی بدنم میپیچید.
بوی بنزین و که حس کردم شروع به تقلا کردن کردم با صدای مردی که بهم میگفت:
حالت خوبه اقا
به سمتش برگشتم و سعی کردم درو باز کنم اما در باز نمیشد با درد گفتم:دخترم دخترم رو نجات
بده
ماشین و دور زد و سعی کرد درو باز کنه منم تقلا میکردم به سمت کیانا دست بلند کنم و از زنده
بودنش مطمئن بشم.
با فریاد مردی اون مرد از ماشین فاصله گرفت:

باکش سوراخ شده الان ماشین منفجر میشه!...
نگران خودم نبودم میترسیدم کیانا چیزیش بشه با گریه رو به مرد کردم و گفتم:نرو دخترم رو
نجات بده!...خواهش میکنم فقط دخترم!...
با روشن شدن اتیش از قسمت عقب ماشین مردم شروع به عقب نشینی میکردند.
با صدای بلند فریاد میکشیدم و کمک میخواستم اتیش بیشترو بیشتر میشد بدنه ماشین داغ شده بود
و پوستم رو میسوزوند.
کیانا هنوز بیهوش بود و هیچ حرکتی نمیکرد.با تمام توانم تقلا میکردم پاهامو ازاد کنم و در
ماشین رو باز کنم اما نمیشد.
با رسیدن اتیش به کیانا زجه زدنم بیشتر شد.اتیش شروع به سوزوندن دخترم کرد و من نمیتونستم
کاری کنم با اتیش گرفتن کیانا دست از تقلاکردن کشیدم با صدای بلندی گریه کردم و اسم گلاره
رو فریاد زدم چشمم به اسلحه ام افتاد
که کنار دستم بود اگه زودتر دیده بودم میتونستم درو باز کنم اما الان که کیانا جلوی چشمم مرده
بود،زنده بودن رو نمیخواستم!...
قبل رسیدن اتیش بهم چشمامو بستم و اسلحه رو روی پیشونیم قرار دادم....
دنیا
وقتی سهیل کیانا رو سوار ماشین کرد و از خونه رفت قلب منم با خودش برد.روی زمین نشستم
و تا تونستم گریه کردم ولی مگه گریه هام فایده ای داشت؟!مگه این اشکها دخترم رو بهم
برمیگردوند؟!اشکهامو پاک کردم از سرجام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.
فتانه به سمتم اومد و گفت:تا یکی دو ساعت دیگه بر میگردند.
بی روح بهش نگاه کردم و گفتم:اون بازم برمیگرده و باز من و به زور تو این خونه نگه میداره.
از پلهها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم.چشمم به لباس زیرم افتاد که گوشه ی اتاق بود.

یاد دیشب افتادم كه با خواست خودم باهاش همکاری میکردم.از ته قلبم میخواستم دیگه به مردی
جز اون فکر
نکنم فکر میکردم با فکر کردنم به کیان بهش خیانت میکنم.
به مردی که الان حکم شوهر منو داره اصلا فکرشم نمیکردم؛سهیل برای گول زدن من این کارو
بکنه یه طلاق تقلبی و یه عقد تقلبی!...
به سمت تخت رفتم.دلم میخواست بخوابم.کشوی دراور رو باز کردم.دوتا قرص ارامبخش بیرون
اوردم و هر دوتاش رو
خوردم.شوک بدی بهم وارد شده بود.
روی تخت دراز کشیدم دست دراز کردم و رو تختی کیانا رو از تختش بیرون کشیدم.بوی دخترم
رو میداد!...
چقدر دلم براش تنگ شده!اگه سهیل اونو بخواد ازم دور کنه میمیرم!..من بدون دخترم میمیرم...
درحالی که رو تختی کیانا رو محکم بغل کرده بودم خوابم برد.
با تیرکشیدن سینه ام از خواب پریدم.به اطرافم نگاهکردم،هوا تاریک شده بود.مگه چقدر خوابیده
بودم؟!به لباسم نگاه کردم.شیر سینه ام رون شده بود.حتما کیانا گرسنشه!...
از تخت پایین اومدم و به تخت کیانا نگاه کردم با دیدن پتوش داخل تختش خندیدم.
پس سهیل برگشته بود!...همه چی رو فراموش کردم و با ذوق از اتاق خارج شدم و به سمت
سالن رفتم:
سهیل....کیانا...فتانه
خونه تو سکوت بدی فرو رفته بود!...به ساعت نگاهکردم!...ده شب بود!...الان که وقت رفتن
خدمتکارها نبود!...چرا انقدر خونه ساکته؟!
از پله ها پایین رفتم.دلم میخواست زودتر کیانا رو بغلکنم و سینه امو تو دهنش بذارم.بدجور تیر
میکشیدند و درد میکردند از تصور میک زدنهای کیانا ذوق کردم و به سمت سالن رفتم









نظرات

  1. tadalafil tablets دوشنبه 1 مهر 1398 02:34 ق.ظ
    Thank you for another excellent post. Where else could anyone get that kind of information in such an ideal manner of writing?
    I've a presentation next week, and I'm on the look for such information.

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر