قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 29 آذر 1397 ، 11:15 ب.ظ





 الوهومن ؟!

صدای خسته اش روشنیدم:بله کیان

 سلام هومن! میگم میخوام بدونم ایناز همراه 

کدوم یکی از  دوستهاش اونروز توی جشن بود!

هومن دلگیر گفت:بنظرت الان حال ایناز آنقدر 

خوب هست که یه سوالات من جواب بده؟!

 کمی خجالت کشیدم فهمیدم اوضاع خیلی خرابه 

که اثری از شوخی ها و خنده های همیشگی هومن 

نیست.

 هومن تواین چند روز خواب وخوراک ندارم شب 

و روز دارم  میگردم اما هیچی که هیچی

 درکت میکنم کیان اما باور کن اینازحالش اصلا 

خوب نیست همه اش ارام بخش بهش میدن تا 

بیدار میشه شروع میکنه به خودزنی!...شده یه 

مرده متحرک!.... وقتی دید پدر مادرش رو خاک 

کردیم ازخودبیخود و شد و پرید داخل قبر!...

 نمیتونم الان ازش چیزی بپرسم!...

 فکر نمیکردم انقد حالش بد شده باشه

 خودت که میدونی اونا هیچ فامیلی نداشتند.

 الانم که پدر مادرش مردند دیگه هیچکس هم 

تو این دنیا نداره بهتره که برگردی و کمی باهاش 

همدردی کنی و بعدا بپرسی!

 هومن تو که خبر از رابطه قبلمون داشتی ؛ 

میترسم بیام باز وابسته بشه وحالش بدتر از 

اینی که هست بشه!

 کیان اینازخیلی عوض شده دیگه اون دختر 

سر به هوای عاشق قبلی نیست

 باشه با اولین پرواز برمیگردم ایران!...

 خوش اومدی داداش
.
.
.

#ایناز

شده بودم یه مرده متحرک !...باورم نمیشد تو به 

چشم بهم  زدن پدرومادرم و تنها خانواده ام رو 

از دست دادم!

 هومن و فریبا همه مدت کنارم بودند اما اون کیان 

بی معرفت حتی برای خاکسپاری پدر و مادرم هم

 نیومد!

حتما دنیا رو اورده بود!

توی بالکن درازکشیده بودم و به باغ بزرگ خونمون

 نگاه  می‌کردم!

 با باز و بسته شدن در اتاقم فهمیدم که کسی 

وارداتاق  شده!

کسی جز فریبا  نبود هومن سرکار بود و فریبا تو 

خونه و  پیشم مونده بود !

با حس ایستادنش پشت سرم درهمون حالتی که 

درازکشیده بودم گفتم:اون درختهارومیبینی؟!

اونها رو پدر ومادرم باهم کاشته بودند. پدرم 

میگفت من بایدازدواج کنم وبراشون کلی بچه 

بدنیا بیارم تا یه خانواده شلوغ داشته  باشیم

اهی کشیدم وگفتم:اما تنهام گذاشتند. جفتشون 

باهم تنهام گذاشتند و به من فکر نکردند ونگفتند

 تنها تو این دنیا بمونم چیکار...

انگارطلسم شدم تنها بمونم ! اول کیان ولم کرد 

حالا هم خانواده ام !....

وقتی سکوتش رودیدم  به سمتش برگشتم و با 

دیدن شخص رو به روم اشک از گوشه چشمم

 جاری شدند



#کیان

با اولین پرواز سوار هواپیما شدم و به ایران 

برگشتم.

هومن به پیشوازم اومد و من با دیدن صورت 

اصلاح نکرده اش خشکم زد .

به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم:

خوبی؟!

 اره بی معرفت دلم بدجور برات تنگ شده!

کجا بودی تو؟!

درد به در دنبال دنیا میگشتم حالا که فهمیدم 

زنده است و تو اون کشوره باید پیداش کنم!

 یکم حال ایناز خوب بشه و بهمون اطلاعات 

یده با هم دنبالش میریم!

 گفتی ایناز حالش چطوره؟؟؟

 خوب نیست اصلا!افسردگی شدید گرفته به زور 

قرصهای ارامش بخش اروم میگیره!

پوف کلافه ای کشیدم و گفتم:دختره بیچاره حق 

داره

من و فریبا اصلا تنهاش نذاشتیم یا من پیششم 

یا فریبا

 خوبه ....سراغ منم گرفت؟!

 نه اصلا 

 بریم خونه اش

 الان؟؟؟؟

 پس کی؟؟؟

میخای اول بریم خونه استراحت کن بعد بریم 

دیدنش

نه الان بریم باید زودتر ازش حرف بکشم هومن

 دنیا تو وضع بدیه!... باید میدیدی چطور اونو 

میکشیدند

هومن دستش رو روی دست مشت شدم گذاشت 

و گفت:قول میدم برش میگردونیم پیداش میکنیم 

مهم اینکه فهمیدم زنده است و تو کدوم کشوره 

این از همه چی مهم تره

 درسته حق با توئه

جلوی درب خونه ایناز نگه داشت و بعد بوق زدن 

نگهبان درو باز کرد .

وقتی وارد خونه اشون شدم خاطرات اون روزی که 

باایناز اینجا بودم جلوی چشمم اومد...

عصبی سرم رو به دو طرف تکون دادم تا یاد اون 

روز نیفتم !

از ماشین پیاده شدیم خونه خیلی بی روح بود به 

سمت در سالن رفتیم با هم که وارد شدیم فریبا به 

سمتمون اومد با دیدن من لبخندی زد و گفت: 

سلام اقا کیان

 سلام فریبا خانم خوبین

 ممنونم شما خوبین؟!

هومن به سمت فریبا رفت و بغلش کرد و سرش 

رو بوسید و گفت:خوبی عزیزم؟!

فدات عشقم تو خوبی

خوبم ایناز کجاست؟!

تو اتاقشه برم صداش کنم

میون حرفشون پریدم و گفتم:من میرم اتاقش 

باشه داداش برو


خوب میدونستم اتاقش کجاست؟! به سمت 

اتاقش رفتم و اروم در اتاق رو باز کردم و وارد 

اتاق شدم.

 تو دیدم بود با یه تاب و ساپورت مشکی توی 

بالکن دراز کشیده بود و وقتی حس کرد كسی 

وارد اتاق شده گفت: اون درختا رو میبینی ؟! 

اونا رو پدر و مادرم با هم کاشته  بودند! پدرم 

میگفت من باید ازدواج کنم و براشون کلی بچه

 به دنیا بیارم تا یه خانواده شلوغ داشته باشیم.

وقتی سکوتم رو دید اهی کشید و ادامه داد:اما 

تنهام گذاشتند.جفتشون با هم تنهام گذاشتند و 

به من فکر نکردندو نگفتند تنها تو این دنیا بمونم

 چیکار...انگار طلسم شدم تنها بمونم اول کیان 

ولم کرد حالا هم خانواده ام!

سرش رو بلند کرد و به پشت سرش نگاه کرد با 

دیدنم سر جاش نشست و بدون هیچ حرفی بهم

 نگاه کرد رو به روش تو بالکن نشستم نمیدونستم 

چی بگم!

چشمم به اشکی خورد که روی گونه اش بود بغض 

بدی به گلوم چنگ انداخت.

 یاد مرگ پدرم افتادم و از جا بلند شدم و کنارش 

نشستم و گفتم:سرت و بذار روی شونم!

سرش و گذاشت روی شونم و اروم شروع به گریه

 کردن کرد.به سمتش برگشتم و بغلش کردم

 گریه کن...گریه کن سبک میشی

هق هقش بلند شد دلم به حالش سوخت خیلی 

بی کس شده بود!

یه دل سیر که گریه کرد گفت:من بی کس شدم 

کیان!...دیگه هیچکس و ندارم!...

میدونستم هر حرفی الان بزنم به ضررم میشه 

میدونستم وابسته ام میشه !

اهی کشیدم و گفتم:من و هومن و فریبا هستیم

سرش و روی سینم گذاشت و عمیق بو کشید 

اگه وقت دیگه ای بود حتما مانع این کارش 

میشدم اما الان حال روحیش خیلی بد بود و من 

نمیتونستم چیزی بگم!

نمیدونم چقدر تو اون حالت بودیم که هومن وارد 

اتاق شد و بادیدنمون تو اون حالت غمگین به 

سمتمون اومد و اروم گفت:خوابش برده ؟؟؟؟

سرش رو اروم بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم 

غرق خواب بود رو به هومن کردم و گفتم:اره 

خوابیده!

هومن رو به روم نشست و سیگاری از جیبش 

بیرون اورد و در حالی که سیگارو روشن میکرد 

گفت:اثرات داروهاشه بیشتر وقتش رو تو خواب 

میگذرونه

 تا کی میخاین با دارو اروم نگهش دارین؟!

 نمیدونم تا وقتی که با مرگ پدر و مادرش کنار 

بیاد دکتر گفت حالت های مشابهش اکثرا به 

خودکشی ختم میشن

 نگو

 باید خیلی مواظبش باشیم!

 بهتره اونو بذارم روی تخت خوابش!

 میخوای کمکت کنم؟؟؟

 نه خودم بلندش میکنم سبکه

اروم دستامو دورش حلقه زدم و بلندش کردم به 

سمت تختش رفتم .

هومن سریع تخت و مرتب کرد تا اینازو روش 

بخوابونم....

وقتی اینازو روی تخت گذاشتم به یقه ام چنگ

زد و گفت:تنهام نذار!

کلافه به هومن نگاه کردم که  دیدم اونم بدتر از 

منه! بالاجبارکنار ایناز روی تخت نشستم !

هنوز لباسم رو گرفته بود. دلم بدجور به حالش 

سوخته بود شک بدی بهش وارد شده بود!


تا نیمه های شب لباسم تو مشتش بود و منم

کنارش روی تخت نشسته بودم .

وقتی دستش شل شد و لباسم رو ول کرد آروم از

اتاق خارج شدم و به سمت سالن رفتم.

 هومن و فریبا روی مبل نشسته بودند و اروم با 

هم حرف میزدند.

 سلام

هر دو به سمتم برگشتن فریبا از جا بلند شد و

گفت:سلام ... من برم براتون شام بکشم

 مرسی لازم نیست !گرسنه ام‌ نیست!...

هومن رو به فریبا کرد و گفت:عشقم به  چرت و 

پرتاش گوش نده براش شام بکش!

 باشه عزیزم

فریبا به سمت اشپزخونه رفت و من رو به روی 

هومن نشستم و گفتم:هومن با این وضعش حتی 

یک سال دیگه‌هم به من اطلاعاتی نمیده!

 مجبوری تحملش کنی تا حالش خوب بشه

 دلم به حالش میسوزه!  از اون ایناز شیطون

یه دختر افسرده مونده!

 الان حالش بهتر شده باید روزای اول اونو 

مى دیدى!

 هومن من بدجور نگران دنیام خدا میدونه

الان داره چه روزهایی رو میگذرونه!... مطمئنم

حالا که منو دید و فهمید که اومدم دنبالش.امید 

پیدا کرده که حتما پیداش میکنم!نباید امیدش رو 

ناامید کنم!

 میدونم داداش!... دنیا برای من حکم خواهر

نداشتم رو داشت! خودتم اینو خوب میدونی اما

ایناز هم دوست ماست نمیشه اینجور تنهاش

بذاریم!

 میگی چیکار کنم؟! اینازو دیدی که چطور بهم 

چسبیده بود اگه‌بهم وابسته شد اگه باز عاشقم 

شد... میدونی که نمیتونم باهاش بمونم به اینم 

فکر کنم با برگشت دنیا اون باز ضربه ی بزرگی 

بهش وارد میشه!

هومن سرش رو به مبل تکیه داد و متفکر زل زد به 

سقف!

فریبا سینی به دست وارد سالن شد و به سمتمون

 اومد و سینی رو جلوم گذاشت و رفت کنار هومن 

نشست.

به زرشک ‌پلوی خوش رنگ ‌رو به روم نگاه کردم و 

یاد دستپخت دنیا افتادم!

 یک‌سال و خورده ای که ازم‌دوره اولین قاشق رو تو

دهنم‌گذاشتم که با حرفی که هومن زد خشکم زد

حاضری بخاطر برگشت دنیا ازش بگذری؟!

چی میگی هومن؟!

 ساده بود حرفم کیان! باید برای گرفتن اطلاعات 

از ایناز باید بهش نزدیک بشی!

 اومدیم و دوست ایناز نتونست بهمون کمک کنه

 اومدیم و دوست ایناز تونست کمکمون کنه

بعدش دنیا رو از دست میدم

 فکر کن برای یه مدت کوتاه!خوبیش اینکه دنیا 

برمیگرده اینجا جلوی چشمت میمونه!

 هومن ریسکش زیاده !اما و اگرش زیاده!

نمیتونم

 کیان عاقل باش من و تو خوب میدونیم وضع 

دنیا الان اونجا چطوریه! زن تو نباشه اما ‌اینجا 

باشه جاش امن باشه ! اینا رو تو اولویت همه چی 

باید قرار بدیم

 میترسم پشیمون بشم !

 پشیمون نمیشی الان این تنها کاریه که میتونی

 انجام بدی

 بهم فرصت بده باید فکر کنم

 باشه

از جا بلند شدم که هومن گفت:کجا

 میرم خونه ی مامان فاطمه دلم برای دخترم 

تنگ شده!

 به مامان فاطمه میگی دنیا رو دیدی؟!

 نه تا دست دنیا رو تو دستم نگیرم و نیارم پیشم 

بهش چیزی‌ نمیگم ‌نمیخوام الکی امیدوارش کنم

 باشه داداش

از فریبا خداحافظی کردم و بعد گرفتن سوئیچ 

ماشین هومن از خونه بیرون زدم!

 حرفهای هومن ‌من‌ و تو دوراهی بدی گذاشته بود 

نمیدونستم باید چیکار کنم؟!

 کلافه بودم‌!...کلافه ترم کرد!...ماشین رو جلوی 

خونه مامان فاطمه نگه داشتم!

چراغ های خونه روشن بود!پس هنوز نخوابیدند. 

سوغاتی هایی رو که اخرین روز خریده بودم از 

ماشین بیرون اوردم و زنگ درو فشار دادم که 

صدای کیانازو از اونور اف اف شنیدم:بابا... بابا

__ جان بابا؟! دخترگلم درو باز کن برات اسباب

بازی اوردم!

صدای قهقه ای قشنگ کودکانه اش  چقدر به 

دلم‌نشست و بعد صدای مادرجون که گقت: 

بفرما داخل پسرم!.....


#ایناز

صبح با حس نوازش موهام فک کردم کیانه!اما

چشم كه باز کردم با فریبا چشم تو چشم شدم!

 مثل بچه ای که مادرش رو گم‌گرده تو اتاق دنبال 

کیان میگشتم که فریباگفت:رفت به دخترش سر 

بزنه!بازم میاد دیدنت

تشکرامیز نگاش کردم‌ که گفت:میز صبحونه رو 

چیدم پاشو بربم یه چیزی بخور!

خیلی گرسنه ام بود دوست داشتم برم ‌پایین که 

یاد حرف های دیشب کیان و هومن افتادم !

این بهترین فرصت برای من بود .کیان وقتی حالم 

رو اینجور خراب ببینه دیگه ولم نمیکنه تا ابد برای 

من میمونه!

با صدای فریبا به خودم اومدم:حالت خوبه 

قربونت برم؟!

 خوبم فقط میل ندارم چیزی بخورم!

 دیشبم که چیزی نخوردی!

گرسنه ام شد میخورم ممنونم!

 باشه عزیزم پس من برم به هومن بگم نهار 

بخوره منتظر تو بود!

__ لطف کرد ممنونم

بعد از بیرون رفتن فریبا از اتاق از جا بلند شدم و 

به سمت بالکن رفتم.

سر جای هر روزم دراز کشیدم و به دیروز فکر کردم 

باید به نقشه درست حسابی میکشیدم و کیان رو 

 پیش خودم نگه میداشتم.

نباید اونو از دست میدادم دستم به سمت گردنم

 رفت که به گردنبندم خورد!

 با لمس گردنبند یاد اتاش افتاد:ببخشید اتاش اما 

نمیتونم با تو باشم من کیان و دوست دارم!
.
.
.
#اتاش

روی تختم دراز کشیدم و به بالشت کناریم نگاه 

کردم.

ایناز چرا انقدر بی سر و صدا برگشته بودی ایران؟!

دلیل رفتنت چی بود ؟!

لااقل میتونست بهم خبر بده!هر چی با شماره اش 

تماس میگرفتم جواب نمیداد!

عصبی سر جام نشستم و به اخرین روزی که 

دیدمش فکر کردم!

 یاد اون بوسه افتادم ... باورم نمیشد انقدر بی 

سر و صدا از ترکیه بره !

حتما دلیلی برای این کارش داشت چون اخرین 

روز رفتارش جوری نبود که انگار میخواد ترکم کنه!


#دنیا

با شنیدن صدای گریه ى کیانا چشم باز کردم که 

سهیل رو دیدم كه کیانا رو بغل کرده بود و سعی

 داشت ارومش کنه!

 بخواب دخترم...هیسسس!شیرتم که خوردی

 باید بخوابی!مامانی حسابی خسته است!نباید 

اذیتش کنی!

بی سر و صدا بهش نگاه میکردم پدر فوق العاده

 ای بود! تو این یک ماهی که کیانا به دنیا اومده 

بود پا به پای من از کیانا نگهداری میکرد و با اینکه

 صبح باید میرفت سرکار اما شبها تا صبح با من

بیدار میموند و تو نگه داری از کیانا کمکم میکرد.

 خیلی از شبها هم وقتی میدید خسته ام کیانا رو 

نگه میداشت تا کمی استراحت کنم!

 شبها تو اتاق پیشمون میخابید اما روی کاناپه!

 پا به تختم نمیذاشت منم اروم تر از قبل بودم 

چون کاری به کارم نداشت.

سر جام نشستم و گفتم:کیانا رو بده بیدار شدم

به سمتم برگشت و با صورت خسته و چشمایی 

که بر اثر بی خوابی سرخ شده بودند نگاهم کرد 

و با لبخند گفت:داره اروم میشه تو بگیر بخواب 

خسته ای

 یکی دو ساعتی خواببدم خستگیم رفع شد تو 

هم خیلی خسته ای برو استراحت کن

مطمئنی؟؟؟

اوهوم

کیانا رو به دستم داد و کنارم روی تخت نشست 

خسته نگام کرد وگفت:اجازه میدی یکم روی تخت 

دراز بکشم کمرم واقعا خشک شده!

دلم به حالش سوخت :راحت باش

برای اینکه چشمش به بدنم نیوفته پشت بهش 

نشستم و مشغول شیر دادن به کیانا شدم که با 

صدای خسته اش گفت:گلاره میدونستی تو تنها 

اتفاق قشنگ زندگیمی البته بعد تو هم اومدن 

کیانا شیرین ترین اتفاق تو زندگیم بود ولی بخوای 

دو دو تا چهار تا کنی اگه تو نبودی کیانا هم به 

وجود نمیومد!

سکوت کردم و چیزی نگفتم که ادامه داد:من تو 

زندگیم خیلی بد دیدم خیلی هم بد کردم اما بعد

 اومدن تو تو زندگیم همه چی رو کنار گذاشتم. 

سرم رو پایین انداختم و به خودم قول دادم

سمت خطا نرم به شرطى كه فقط تو کنارم باشی!

اشک از گوشه چشمم جاری شد اون داشت به 

زندگیش سر و سامان میداد اونم به بهای گرفتن 

زندگی من!

 تو فرشته نجات منی گلاره!میدونم درحقت بد 

کردم !میدونم که ازم متنفری! اما نمیتونم ازت 

بگذرم مخصوصا الان که کیانا هم هست 

بعد زدن اون حرف ها صدای نفس های بلند و 

منظمش خبراز خوابیدنش میداد .

به کیانا نگاه کردم در حالی که سینه مو میك 

میزد خوابش برده بود !

اروم پستونک رو تو دهنش گذاشتم و بعد قنداق 

کردنش اونوداخل گهواره اش گذاشتم به سهیل 

غرق در خواب نگاه کردم!

 بعد از اخرین باری که جونمو نجات داد دیدم 

کمی نسبت بهش بهتر شده بود!

عاشقش نبودم!دوستشم نداشتم اما دلم به حالش

 میسوخت !

اگه مادر خوبی داشت هیچ وقت تبدیل به اینی که 

هست نمیشد !

پتو روی بدنش کشیدم و به سمت کاناپه رفتم و 

سر جای سهیل خوابیدم.
.
.
.
#کیان

با حس خیس شدن گونه امچشم باز کردم که 

صورت خندون کیانازو دیدم!

 لبخندی زدم و محکم بغلش کردم و روی سینه ام 

نشست وشروع به بپر بپر کرد!

  می خواست بازیش بدم و منم دادم و انقدر با 

هم بازی کردیم و سر و صدا کردیم که صدای

 مادرجونم بلند شد.

 تو چهارچوب در ایستاد و گفت:پدر و دختر چه 

خبرتونه؟!خونه رو سرتون گذاشتین!

 سلام مادرجون

__ سلام پسرم

کیاناز با دیدن مادرجون براش زبون دراورد تا اونم 

تحریک کنه!دنبالش بدوه و باهاش بازی کنه اما 

مادرجون با حالت قهر پشت بهش کرد و گفت:من 

دیگه دوست ندارم!

هنوز حرفش تموم نشده بود که کیاناز لباشو غنچه 

کرد و خواست گریه کنه که مادرجون به سمتش 

برگشت و گفت:دختر من کجاست؟!

با این حرفش کیاناز سریع خندید و براش دستاشو 

باز کرد تابغلش کنه!

 از اتاق خارج شدم تا سه نفری صبحانه بخوریم

بعد شستن صورتم سر میز صبحانه نشستم که 

مادرجون گفت:حال ایناز چطوره؟!

با تاسف سری تکون دادم و گفتم:حالش اصلا 

خوب نیست تو این یک ماه روز به روز بدترم شده 

دکتر میگه باید بهش امید داد!گفت ایناز به یه 

بهانه احتیاج داره که دوباره برگرده به زندگی!

مادرجون متفکر بهم نگاه کرد و گفت:دوای درد 

دل شکسته اش فقط یه جرعه عشقه!


با صدای تلفنم از جام بلند شدم و به سمت

گوشیم رفتم!

 هومن بود جواب داد:جانم داداش؟!

وحشت زده گفت:کیان زود باش خودتو برسون 

داره از دستمون میره!

چیشده؟کی داره از دستمون میره؟!

ایناز....ایناز خودکشی کرده بیا بیمارستان! 

کی ؟! برای چی اخه؟!

نمیدونم کیان فقط خودتو برسون 

الان میام 

تماس و قطع کردم و به سمت در خروجی رفتم 

که مادرجون گفت:کجا پسرم چیشده؟؟؟

 ایناز خودکشی کرده مادرجون باید برم 

وای حالش چطوره؟؟؟

نمیدونم مادرجون میرم ببینم بعد خبرت میکنم

باشه مادر جون خدا به همرات

با عجله خودم رو به بیمارستانی که  هومن گفته 

بود رسوندم.

 به سمت پذیرش رفتم و بعد دادن اسم و فامیل 

ایناز پرستارگفت:اورژانسه دارن معدشو شستشو 

میدن!

با عجله بسمت اورژانس رفتم که فریبا رو دیدم به 

سمتش رفتم و گفتم:چیشده

فریبا با چشمای گریون رو به روم ایستاد و گفت: 

اقا کیان من داشتم صبحونه رو حاضر میکردم چند 

بار صداش کردم جواب نداد وارد اتاقش شدم دیدم 

تو تختش نیست بعد رفتم سمت بالکن دیدم تو 

بالکن از حال رفته! هر چی تکونش دادم بیدار

تشد بعد بسته های قرص و پشت سرش پیدا 

کردم و بعدشم هومن رو خبر کردم و اونو با هومن 

اوردیم بیمارستان!

 هومن الان کجاست؟؟

 هومن رفت دارو بیاره الان میاد!

شروع به قدم زدن پشت در اورژانس کردم که 

هومن پلاستیک به دست به سمتمون اومد! 

 اومدی؟!...حالش چطوره؟

نمیدونم فقط یکی از پرستارهاگفت دارن 

معده اشو میشورند!

 نمیشه دیگه تنهاش گذاشت

 میدونم فریبا بهم گفت چیشده

 دعا کن حالش خوب بشه خیلی نگرانشم

یک ساعت دیگه پشت در منتظر بودیم که دکتر 

از اورژانس خارج شد و گفت: شما خانواده اش 

هستین؟

 بله اقای دکتر حالش چطوره؟؟؟

_خوشبختانه به موقع اوردین بیمارستان ... 

معده اشو کامل شستشو دادیم قرص هایی که 

خورده قرص هایی هست که ترکیبشون از سم 

کشنده تره ! شانس اوردین! 

 اقای دکتر میتونیم ببینیمش؟!

 فعلا بیهوشه بهوش که اومد بعد از اینکه 

روانشناس باهاش حرف زد میتونید اونو ببینید!

 مرسی اقای دکتر ممنون زحمت کشیدین

 خواهش میکنم وظیفمو انجام دادم روز خوش

بعد از رفتن دکتر رو به هومن‌کردم و گفتم:نباید 

دیگه تنهاش بذاریم 

فریبا با ناراحتی گفت:والا من کارمم هر روز نمیرم 

بخاطر بودن کنارش

هومن دستی به ریش کم پشتش کشید و گفت: 

ببریمش پیش مادرجون نظرتون چیه؟؟؟

پیش مادرجون؟؟؟

اره لااقل اونجا کیانازم هست با کیاناز

هم سرگرم میشه

 اول با مادرجون حرف میزنم نمیشه بدون 

اطلاعش اینازو ببریم اونجا

باشه بهش زنگ‌بزن

ازشون فاصله گرفتم و به مادرجون زنگ زدم

 الو مادر ایناز خوبه؟؟؟

 سلام مادرجون خوبه خداروشکر زود رسوندند. 

 خداروشکر مادر میتونم بیام اونو ببینم؟!

 حقیقتش مادرجون یه موضوعی هست گفتم 

اول به خودتون بگم

_جانم مادر بگو؟

_مادر میتونم یه مدت اینازو بیارم پیشتون!راستش 

خطرناکه یه مدت نباید تنهاش بذاریم اما اگه شما 

راحت نیستین براش پرستار....

میون حرفم ‌پرید و گفت:این چه حرفیه پسرم ؟!

حتما بیارش!بذار بیاد پیش من و کیاناز!

 ممنونم مادر واقعا شرمنده ام!

 دشمنت شرمنده پسرم!

 پس من برم  به بچه ها بگم

به سمت هومن و فریبا رفتم که خبرشون کنم!


هومن با دیدنم گفت:چیشد؟؟؟

لبخندی زدم و گفتم:قبول کرد

خب خد ارو شکر!

پرستار به سمتمون اومد و گفت:میتونید 

مریضتون رو ببینید!

هر سه با هم به سمت اتاق ایناز رفتیم.

 دکتر قبل از ورود ما از اتاق خارج شد و رو به ما 

کرد و گفت:حال روحیش اصلا خوب نیست!...

توبیخ کردن و دونستن دلیل خودکشی حالش و 

بدتر میکنه!....بهتره سعی کنید باهاش مهربون 

باشین تا دلسوزی کنید براش یا از دستش عصبانی 

بشین!

 چشم اقای دکتر 

بعد از شنیدن توصیه های دکتر وارد اتاق شدیم 

ایناز  بی حال روی تخت افتاده بود !

فریبا به سمتش رفت و بغلش کرد:خوبی عزیز دلم

ایناز خیلی بی روح نگاش کرد هومن نزدیکش شد 

و گفت:فکرکردم حلواتو میخورم نشد حیف شد!

فریبا به سینه اش زد و گفت:زبونت و گاز بگیر 

خدا نکنه!

هومن نمایشی زبونش و گاز گرفت و اخ بلندی 

گفت كه فریبا به سمتش برگشت و گفت:چیشد

 زبونم و گاز گرفتم خودت گفتی

مطمئن بودم حرفها و کارهای هومن تو هر  وقت 

دیگه ای بودباعث خنده ی ایناز میشد اما  الان 

ایناز واقعا توانایی خندیدن رو نداشت.

 به سمتش رفتم وگفتم:سلام

نگاهم کرد و قطره ی اشکی از چشمش سرازیر 

شد نزدیک تر شدم وگفتم:نگرانمون کردی دختر 

بد!

گریه اش شدت گرفت! اما بی صدا بود. هومن

 دست فریبا رو گرفت و از اتاق بیرون رفتند.

 میتونم کنارت بشینم؟!

سرش رو پایین انداخت!

 الان واقعا احتیاج داشت گذشته رو فراموش کنم

 و کنارش روی تخت نشستم! با حس حضورم در

کنارش سرش رو بالا اورد و نگاهم کرد!

 چقدر صورتش بی روح شده بود!...

 با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:اصلا انتظار

نداشتم ازت اینجور منو بترسونی نمیگی بلایی 

سرت بیاد من دیونه میشم!

ناباور بهم نگاه کرد انگار حرفام باورش نمیشد 

لبخندی به روش زدم و گفتم:نمیخوام وانمود

کنم عاشقتم اما ایناز تو بهترین دوست منی!..

 بلایی سرت بیاد من ناراحت میشم باور کن تو 

رو کمتر از هومن دوست ندارم !

خودش تو بغلم انداخت و محکم دستاشو دور 

کمرم حلقه کرد!

دستهام بالا رفت که دور کمرمش حلقه بشند 

اما نمیتونستم اینکا رو بکنم!

 نمیتونستم به دنیا خیانت کنم...

تصویر دنیا جلوی چشمهام مجسم شد وقتی که 

داشتند به زور اونو سوار ماشین میکردند!

 مجبور بودم!حال ایناز باید زودتر خوب میشد تا 

دنیا رو نجات بدم!

 دستهامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم:گریه نکن 

من اینجام....تنهات نمیذارم میبرمت خونه پیش

 مادرجون و کیاناز... دلت براشون تنگ نشده؟

مادرجون وقتی فهمید قراره بری پیشش خیلی 

خوشحال شد اونجا منم تمام وقت کنارتم !

سرش رو از سینه ام جدا کرد و بهم نگاه کرد 

چشمهاش برق میزد!

نفسی از سر اسودگی کشیدم مثل اینکه جواب 

داده بود حرفهایی که بهش زده بودم!






نظرات

  1. رویا سه شنبه 21 خرداد 1398 05:26 ب.ظ
    حالا ک اینطور شد دویستم زیاده

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر