قادر رنجبر نظرات جمعه 6 مهر 1397 ، 11:10 ق.ظ


#سهیل

دلم میخواست تو باغ به دنبالش برم اما فتانه 

نذاشت و گفت:بهتره بذاریم این مدت تنها باشه!

 با کلافگی تو سالن کنار فتانه نشستم كه بعد یکی 

دوساعت وارد سالن شد و با دیدن ما پا تند کرد و 

به سمت اتاقش رفت!

 خیلی دلم میخواست عکس العملش رو وقتی 

كه لباس ها رو میبینه ببینم!پس اروم دنبالش 

به اتاقش رفتم!

در اتاقش رو که باز کرد با دیدن لباس ها چند 

دقیقه ای خشکش زد و بعد اروم به سمت تخت 

رفت!

کنار در پشت سرش ایستادم و تماشاش کردم 

لبخندی از سر ذوق زدم اما با شنیدن صدای 

گریه اش اخمی بین ابروهام نشست !

باز شروع به گریه کردن كرد.

خدا رو صدا میزد و گله و شکایت میکرد!

حس بدی بهم دست داد!

من اونو عاشقانه دوست داشتم! اون هنوز نسبت 

به من همچین حسی داشت ؟!

دستام از شدت عصبانیت مشت شدند و  شدت 

گریه هاش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد و  با 

دیدن دستهاش که به سمت سرش رفت خشکم

 زد !

شروع به زدن به سر و صورتش کرد !

به سمتش رفتم و محکم دستهاشو کشیدم و با 

دیدنم با گریه گفت:چی از جونم میخای ؟

خسته شدم از این زندگی منو بکش !میخوام 

بمیرم!نمیتونم! میفهمی ؟!نمیتونم به این اوضاع

عادت کنم!.. نمیتونم جون دادنم و زیرت ببینم

 میفهمی؟ نه! بخدا نمیتونی بفهمی هر بار منو 

به این تخت میکشونی چه حس بدی بهم دست 

میده!دلم میخواد انقدر جیغ بکشم که حنجرم 

پاره بشه!دلم میخواد زمین دهن باز کنه و منو

 ببلعه!میتونی این چیزا رو درک کنی؟نه نمیتونی 

نمیتونی بفهمی من چه حالی دارم!وقتی بهم 

دست میزنی و من بعدش میرم حموم هر چقدر 

میشورم جاى لک دستات از روی تن و بدنم نمیره 

احساس نجسی میکنم!...

با گریه این حرفا رو میزد و قابل کنترل نبود

از شنیدن حرفهاش حسابی عصبانی بودم از 

طرفی هم دوست نداشتم بهش اسیبی برسه !

با کلافگی صورتش رو به سمت خودم گرفتم و 

گفتم:دردت اینکه لمست میکنم،بهت دست 

میزنم؟؟؟باشه دیگه سمتت نمیام بهت دست 

نمیزنم!اما حق برگشتن پیش خانواده ات و 

نداری تو همین خونه میمونی و پسر من رو 

بزرگ میکنی ....فهمیدی؟

با چشمای سرخش نگاهم کرد و لب زد:ازت 

متنفرم!

حرفاش کل وجودم رو به اتیش میکشیدند.

 تو یه لحظه نفهمیدم چیشد اما دستم و بلند 

کردم و سیلی محکمی به صورتش زدم،وحشت 

زده جیغی کشید و دستهاشو روی صورتش 

گذاشت !

از روی تخت بلند شدم و به سمت در رفتم،

فتانه به سمتم اومد و گفت:چیشده؟

درحالی که از اتاق خارج میشدم اروم گفتم:

لطفا مواظبش باش!

پا تند کردم و به سمت در خروجی رفتم. توان 

موندن تو اون خونه رو نداشتم!

 احساس خفگی میکردم! از دست خودم و از دست

گلاره ناراحت بودم! نمیدونستم چطور باید بهش 

میفهموندم که عاشقشم و دوستش دارم....

نیمه های شب بود که به خونه برگشتم!

 صبر کردم ساعت از دوازده شب بگذره و  بعد 

وارد خونه بشم!

دلم میخواست وقتی به خونه رفتم گلاره و فتانه 

خواب باشند و  اروم وارد خونه شدم!

همه خواب بودند. خواستم به سمت اتاقم برم 

اما دلم راضی نشد!

دو دل به سمت اتاق گلاره رفتم اروم در اتاق رو 

باز کردم .

خواب بود !

کل لباس هایی که برای خودش و بچه گرفته بودم 

تو اتاق پخش شده بودند.

 اهی از سر دلشکستم کشیدم و بی سر و صدا

از اتاق خارج شدم!

همین که وارد اتاق بغلی شدم روی تخت دراز کشیدم و با فكر به گلاره خوابیدم....



#دنیا

صبح با سر درد بدی از خواب بیدار شدم. به 

ساعت نگاه کردم.

با دیدن عقربه های ساعت که هشت و ربع صبح 

رو نشون میداد،سریع از جا بلند شدم و به سمت 

توالت رفتم باید اماده می شدم!

ساعت ده نوبت دکتر داشتم.

با دیدن صورتم تو اینه ی توالت اهی کشیدم و 

گفتم:ببین صورتم رو چیکار کرده ؟!رد انگشتهاش 

رو صورتم افتاده! سهیل دستت بشكنه الهى!

حوله رو روی صورتم گذاشتم و به سمت میز 

ارایشم رفتم كه جز یه مرطوب کننده و چند تا 

شیشه عطر چیزی نداشتم.

 کلافه به خودم تو اینه نگاه کردم و گفتم:من که 

لوازم ارایش ندارم الان چطور صورتم رو ارایش 

کنم که جای انگشتای اون نامرد دیده نشن؟!

تقریبا نا امید شده بودم که یاد فتانه افتادم.

 اون همیشه صورتش رو ارایش میکرد!حتما لوازم 

ارایشی داره !برم ازش کرم پودر بگیرم و صورتم و 

یه جوری ماست مالیش کنم!

با خوشحالی از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق 

فتانه رفتم.

 تازه از اتاقش میخواست خارج بشه که بهش

رسیدم و  گفتم:فتانه جون میشه کرم پودرتو 

بهم قرض بدی!

یک تای ابرویش رو بالا داد و گفت:دارم درست 

میشنوم؟

 به صورتم نگاه کن!جای دستش رو صورتم 

مونده نمیشه که اینجور به  مطب دکتر برم!

 کرم پودرو خالی بزنی صورتت بی روح میشه 

باید کامل ارایش کنی!

میدونم حالا میتونم از وسایلت استفاده کنم؟

اره برو تو اتاقم همه روی میز ارایشم هستند

 ممنونم تا من ارایش کنم تو هم صبحانه تو 

بخور تا بریم!ساعت ده نوبت دارم!

باشه!

 كجا میخواین برین؟!

صداى سهیل بود.نگاه كوتاهى بهش انداختم كه 

با دیدن صورت من خشكش زد و من با ناراحتى 

سربزیر انداختم و وارد اتاق فتانه شدم و به سمت 

میز ارایشش رفتم.

 روی صندلی نشستم و به وسایل رو به روم نگاه 

کردم!

خیلی وقت بود که صورتم دست نخورده مونده 

بود!

لبخند تلخی زدم و کرم  پودر رو به دست گرفتم.
.
.
.
#سهیل

با شنیدن صدای صحبت های فتانه و گلاره 

چشمهامو باز کردم.

انگار قصد خارج شدن از خونه رو داشتند؛ سریع 

از جا بلند شدم ودر اتاق رو باز کردم.

 گلاره درحالی که پشت به من ایستاده بود با

فتانه حرف میزد!

یه پیراهن بلند به رنگ سبز ابی تنش بود که

حاشیه گلگلی قشنگی به رنگ سفید داشت و روی 

پیراهنش یه کت جین پوشیده بود و موهاشم پشت 

سرش گیس بسته بود!

دلم میخواست صورتش رو میدیدم!

اما با به یاداوری دیروز اخمی کردم و گفتم:کجا 

میخواین برین؟

گلاره به سمتم برگشت!

یک لحظه با دیدن صورتش خشکم زد ، انگار 

متوجه حالم شد سریع سرش و پایین انداخت 

فتانه قدمی جلو اومد و گفت:امروز نوبت دکتر

داره برای چک کردن وضعیتش باید بریم!

 نمیخواد تو ببریش! من الان اماده میشم !

اونو میبرم فقط ادرس و برام تو واتس اپ بفرست!

__ اوه خدایا شکرت !اصلا حوصله نداشتم امروز 

بیرون برم!

به اتاق برگشتم و تو یک چشم بر هم زدن اماده 

شدم.

چهره گلاره مدام جلوی صورتم رژه میرفت چقدر 

ناز شده بود با اون ارایش ملیحی که روی صورتش

 بود لبخندی زدم و از اتاق خارج شدم .

گلاره تو سالن کنار در ایستاده بود و کلافه به 

اطرافش نگاه میکرد .

با دیدنش یاد قولی افتادم که به خودم داده بودم

 به خودم قول داده بودم دیگه سمتش نرم همین 

که اونو کنارم دارم کافیه!

 لازم نیست حتما اونو به تختم بکشونم!

 با بچه ای که تو دامنش انداختم شوهرش دیگه 

قبولش نمیکرد.

 بعد به دنیااومدن اون بچه خود به خود گلاره 

پیشم موندگار میشد! اونم به اراده خودش!

 خوب میدونم که دل اینو نداره از اون بچه

بگذره!

بدون اینکه بهش نگاه کنم یا کنارش بایستم در 

سالن رو باز کردم و درحالی که خارج میشدم گفتم: 

سریع بیا

پشت سرم به سمت ماشین اومد ومن سوار شدم.

 روی صندلی عقب ماشین خواست بشینه که 

گفتم: راننده ات نیستم پس اونجا نشین!

پوفی کشید و با اخم جلو نشست و منم ماشین 

رو به حرکت در اوردم و به سمت مطب دکتر رفتم


#دنیا 

ازاینکه کنارش تو ماشین نشسته بودم؛ اصلا 

احساس راحتی نمیکردم.

 اما چاره ای نداشتم!باید تحملش میکردم!

 بعد یک ربع به مطب دکتر رسیدیم و با سهیل وارد 

مطب شدم!

 سهیل بعد از دادن شماره پروندم کنارم نشست و 

با حرفی که زد متعجب نگاهش کردم:چقدر زن 

حامله!

با دیدن حالتم سرش رو سوالی تکون داد و گفت: 

چرا اینجور نگاهم میکنی؟

 هیچی

سرم رو پایین انداختم!

یاد همون روزی افتادم که با کیان به مطب دکتر 

رفتم . اون روز کیان با دیدن زنای باردار تو مطب 

همین حرف رو زد !

چقدر دلم براش تنگ شده بود!

 بی معرفت چقدر زود منو فراموش کرده بود و 

ازدواج کرده بود !

اهی کشیدم که سنگینی نگاه سهیل رو روی خودم 

حس کردم!

سرم رو بلند کردم و معذب نگاهش کردم و گفتم: 

میشه اینجور بهم نگاه نکنی!

در حالیكه روش رو بر مى گردوند دلخور زمزمه كرد: 

باشه!

سرش رو پایین انداخت و با گوشیش ور رفت،گاهی 

دلم به حالش میسوخت !

هر زنی ارزوش بود که مردی مثل سهیل عاشقش 

باشه؛  اما عشق اون به من اشتباه بود! من یه زن 

شوهردار بودم ! من به سهیل تعلق نداشتم از اینا 

هم بگذریم فکر کردن به گذشته اش داغونم میکرد 

از اینکه یاد گذشته اش می افتادم عصبی میشدم! 

کارش فروختن دخترهای وطنش بود به ادمایی که

خدا میدونه چه بلاهایی سرشون میاوردند!

 خیلی از اون دخترها ناخواسته پاشون به دبی 

کشیده میشد!...مثل خودم...

با شنیدن اسمم از جا بلند شدم که سهیلم همراهم

 بلند شد و سوالی نگاهش کردم که گفت: مگه 

ترکی بلدی؟!

 نه اما لازم نیست بیای داخل خودم از پسش 

بر میام!

با دست اروم منو به سمت در اتاق هول داد و 

گفت:بیا بریم بحث نکن جلو مردم زشته!

به اجبار همراهش وارد اتاق دکتر شدم و دکتر با 

دیدنم لبخندی زد و چیزی گفت که متقابلا سهیل 

هم خندید و چیزی بهش گفت!

منم طبق معمول عین ادمای منگ بهشون نگاه میکردم...



سهیل

همین که وارد اتاق دکتر شدیم دکتر که مرد

 مسنی بود ؛ لبخندی زد و گفت:فکر کنم شما

 باید همسر گلاره خانم باشین!

لبخندی زدم و گفتم:بله درست حدس زدین!

از جاش بلند شد و با من دست داد و رو به گلاره

 کرد و گفت: خانمتون معلومه که هنوز زبون ترکی 

رو یاد نگرفته!

به گلاره نگاه کردم که داشت گنگ به جفتمون

 نگاه میکرد و با دیدن حالت قشنگ و با نمكش 

 نتونستم نخندم!

 بلند زیر خنده زدم که دکتر گفت:برعکس 

خانمتون خوش خنده هم هستین !...به گلاره 

خانم بگین روی اون تخت بره تا اول یه سونو 

از بچه بگیرم و اوضاعش رو ببینم!

 بله چشم

با ذوق و شوق به گلاره نگاه کردم و گفتم:برو 

روی تخت درازبکش میخواد سونوگرافی بگیره

از جا بلند شد و به سمت تخت رفت.

 دودل شدم که برم بهش کمک کنم یا نه که دکتر 

گفت:به خانمت کمک نمیکنی؟؟؟

 چرا!...چرا!...الان

به سمتش رفتم و کمکش کردم روی تخت دراز 

بکشه!

دکتر به سمتمون اومد و کنار تخت روی صندلیش 

نشست و کمی ژل به پوست شکم گلاره زد و بعد 

دستگاه سونو رو فعال کرد!

به من نگاه کرد و گفت:به مانیتورنگاه کن تا پسرت 

رو ببینی!

همه وجودم چشم شد و زل زدم به مانیتور!

 دلم میخواست اون موجود کوچیک رو که حاصل

 عشقم به گلاره بود رو ببینم!

تصویر مبهم و سیاه و سفید بود و هرچی بیشتر 

دقت میکردم کمترمیتونستم اون جنین رو ببینم!

دکتر بار دیگه بهم نگاه کرد و انگار متوجه شد که 

چیزی دستگیرم نشده دستش و به سمت مانیتور 

گرفت و گفت:اینجا رو نگاه کن! این پسر بچه ى 

فضول و میتونی ببینی؟

به محلی که دکتر نشون داده بود دقت کردم!

چیزی شبیه بچه دست و پاهاش و خیلی تو هم 

جمع کرده بود بخاطر این نمیشد ؛ درست 

تشخیصش داد!

بعد از اینکه درست پسرم رو دیدم دکتر گفت:الان 

صدای قلبش رو با هم گوش میدیم!

با پیچیدن صدای تپش قلب اون بچه تو اتاق یاد 

بچگی ام افتادم!

یاد روزهایی که دلم میخواست یه پدر خوب داشته 

باشم!

دیدم تار شد و بغض بدی گلوم رو اذیت کرد و با 

تمام توانم جلوی ریزش اون اشکای سمج رو گرفتم 

گلاره از روی تخت بلند شد و به سمت میز دکتر 

رفت و دکتر بعد از چک کردن ازمایش های گلاره

گفت:بهتره بیشتر مواظب خانمتون باشین!...

 فشارش خیلی بالا میره و وضعیت جفتم خیلی 

حساسه !...به هیچ عنوان رابطه نداشته باشین!

 بله چشم

 پا تو ماه هفتم گذاشته !دو هفته دیگه حتما تو 

همین روزوهمین ساعت منتظرتونم!

 مرسی اقای دکتر

همراه گلاره از مطب خارج شدیم!

 گلاره حسابی تو فکربود و هیچ حرفی نمیزد !

منم انقدر ذوق کرده بودم که زبونم بند اومده بود 

تو سکوت به سمت خونه حرکت کردیم!

تازه پا توخونه گذاشته بودیم که اتاش بهم زنگ زد
 سلام آقا!



سلام اتاش!اتفاقی افتاده؟!

اقا همین یک ساعت پیش شیخ عدنان رو تو 

فرودگاه دیدند که مقصدشم دبی بود! عکسهای 

خروجش از هتل و ورودش به هواپیما هم الان 

تو گوشیم هست!

باورم نمیشه که رفته باشه! یعنی ناامید شده از  

پیدا کردن گلاره؟!

منم تعجب کردم بعد این مدت کوتاه اومده و 

بدون دردسر از ترکیه خارج شده اما فعلا مجبوریم 

باور کنیم که کوتاه اومده!

به نظرت اوضاع برای اوردن گلاره به خونه امن 

هست؟!

بله اقا ویلای جدید براتون میگیرم که دچار 

مشکل نشین!

خوبه سعی میکنم تا اخر همین هفته همراه 

گلاره به خونه برگردیم!

خوش  اومدین اقا

ممنونم! همه این ارامش رو مدیون برنامه ریزی 

های دقیق تو هستیم! راستی چه خبر از ایناز 

تونستی باهاش به جایی برسی؟!

خجالت کشیدنش رو از پشت تلفن هم میتونستم 

تشخیص بدم .قهقه ای زدم و گفتم:خجالت نکش 

از عشق جدیدت لذت ببر! دختر خوبیه!

مرسی اقا

دلم نیومد بیشتر از این اونو معذب کنم، پس 

خداحافظی کردم و تماس رو قطع کردم و با 

خوشحالی وارد سالن شدم و رو به فتانه که داشت 

با گلاره حرف میزدکردم و گفتم:یه خبر خوب دارم

فتانه ابرویی بالا انداخت و گفت:خبر خوبت چیه؟

 حدس بزنین!

گلاره بی توجه به من به سمت پله ها رفت!برای 

این که اونم بشنوه صدامو بالاتر بردم و گفتم:شیخ 

عدنان به دبی برگشت!

فتانه با ذوق بهم نزدیک شد و گفت:وای راست 

میگی؟؟

گلاره هم که خوشحالی تو صورتش معلوم بود به 

سمتم برگشت و منتظر نگاهم کرد

اتاش الان زنگ زدگفت از ترکیه خارج شد سوار 

هواپیما شد و به دبی برگشت!

 بالاخره راحت شدیم!

_اره از شرش راحت شدیم اخر هفته برمیگردیم 

با زدن این حرف گلاره اخم کرد و به سمت اتاقش 

برگشت.با تعجب به فتانه نگاه کردم و گفتم:چرا 

اخم کرد مگه نباید الان خوشحال باشه؟؟
 
 اینجا رو خیلی دوست داره واسه همین ناراحت 

شد فکر کنم!
.
.
.

#دنیا

با شنیدن حرف های سهیل دلم می خواست به 

سمتش برم و سر و صورتش رو غرق بوسه کنم 

باورم نمیشدکه دیگه شیخ عدنان نیست که ازش 

بترسم و کل شب رو  بیدار بمونم و یا اگه بخوابم

 کابوسشو ببینم!

 اما خوشحالیم چندان هم دوام نداشت!بعد اون 

خبر خوب سهیل گفت تا اخر هفته به خونه 

برمیگردیم!
 
از حرفش ناراحت شدم  اما مگه جرات مخالفت یا 

نظر دادن رو داشتم ؟!

میترسیدم برگردم به اون خونه و ازار و اذیت های 
سهیلم شروع بشه......



#ایناز

رو به روی اتاش ایستاده بودم و از تو سالن بهش 

نگاه میکردم که در حال اشپزی بود ودقت خاصی 

تو حرکت و کارهاش بود که ادم دوست داشت 

بشینه و نگاهش کنه !

سرش رو  بلندکرد و من رو با نگاهش غافلگیر کرد 

همزمان جفتمون لبخند زدیم : میخوای بیای 

کمکم؟؟

به سمت اشپزخونه اش رفتم و گفتم:خیلی دوست 

دارم کمکت کنم اما انقدر تو کارت داری با دقت 

پیش میری که میترسم غذات رو خراب کنم!

قهقه ی مردونه ای زد و گفت:اگه غذا خراب شد 

باید منو مهمون کنی و بهم شام بدی!

 موافقم!

کنارش ایستادم و همراهش شروع به اشپزی 

کردم ! واقعا کنار اتاش بودن لذت بخش بود .

دلم میخواست بیشتر باهاش اشنا بشم اما 

شخصیتش انقدر خاص بود که جرات نزدیک تر 

شدن بهش و کنجکاوی تو گذشته اش رو نداشتم. 

کنار هم در ارامشی که مختص اتاش بود شام رو 

خوردیم !طعم دستپخت اتاش فوق العاده بود

درحالی که ظرف ها رو به همراهش جمع میکردم 

گفتم:قبلا اشپز نبودی؟؟؟

 نه...ولی عاشق اشپزیم بخاطر همین به هاکان 

پیشنهاد دادم کنار شرکت تجاریمون رستوران 

بزنیم!

چرا تو رستوران اشپزی نمیکنی؟!

دوست ندارم برای هر کسی اشپزی کنم

اوووم دقیقا برای چه کسایی فقط اشپزی 

میکنی؟

یجور خاصی نگام کرد: کسایی که برام عزیزن

شیطون نگاهش کردم وگفتم:یعنی منم جز اون 

افرادم؟!

دلم میخواست بهم ابراز عشق کنه! رفتار کیان 

حسابی منو عقده ای کرده بود برای داشتن کسی 

که عاشقم باشه! 

اتاش درحالی که وارد سالن میشد؛ گفت:عزیز 

نبودی الان تو رستوران بودیم!

لبخندی زدم و دنبالش از اشپزخونه خارج شدم

 یادم انداختی هاکان کی از مسافرت برمیگرده ؟

احتمال داره چند روز دیگه برگردن چطور مگه؟!

دوست دارم خانمش رو ببینم حتما خیلی 

زیباست که اینجور عاشقانه اونو دوست داره!

 خانم زیبایی هستن اما عشق ربطی به زیبایی 

نداره ادم با دلش عاشق میشه نه چشمش!

لبخندی زدم و کنارش روی مبل نشستم و گفتم:یه 

سوال داره دیوونه ام میکنه

 بپرس که دیوونه نشی خانم کوچولو!

 چطور دلش اومد تنهات بذاره؟

غم عجیبی تو چشماش نشست که منو از سوالی 

که پرسیده بودم پشیمون کرد !

لبخند تلخی زد و گفت:نباید هیچ وقت عاشقش 

میشدم! اون سهم من نبود! سهم مردی بود که از

برادر برای من عزیزتر بود ناخواسته عاشقش شدم 

و برای به دست اوردنش جنگیدم! اونم از سربچگی 

یه سری کارا کردکه نباید میکرد! حق نداشتم از 

دستش ناراحت بشم بخاطر انجام اون کارها چون 

خودم بدتر از اون بودم! چون من باعث مرگ اون 

مرد شدم ! باعث تباه شدن زندگی هر سه تامون 

شدم!... اما ازش انتقام گرفتم بخاطرگناهی که 

ناخواسته انجام داده بود!...انتقام احمقانه ی من 

باعث شد اون دختر پا تو راهی بذاره که هیچ راه 

بازگشتی نداشت! اخرشم برای جلب رضایت من

وارد بازی خطرناکی شد که جونش رو از دست داد

با شنیدن حرفای اتاش حس اینو داشتم که رو به 

روی یه قاتل زنجیره ای بی رحم نشستم.

 اب گلوم رو بلعیدم و با دلهره بهش نگاه کردم و 

گفتم:الان اون دختر واقعا مرده؟؟

 اره چند ماهی میشه که مرده دم اخر به عشقم 

اعتراف کردم اما دیر شده بود چون اون بخاطر 

خونریزی زیاد تو بغلم جون داد

بغص کرده بودم! هم از سر ترس هم از سر 

دلسوزی برای اون! 

دختر بیچاره! با چشمای خیسم به اتاش نگاه کردم 

و گفتم:چرا خونریزی؟؟؟یعنی اون کشته شد؟؟؟

بهم نزدیک شد و با صدای ارومی گفت:اره کشته 

شد جلوی چشمم بعد برای اینکه پای پلیس وسط 

کشیده نشه اونو شبانه دفنش کردم!

پنهان کردن ترسم تو اون اوضاع دست خودم نبود 

وحشت زده بدون اینکه حتی پلک بزنم به اتاش 

نگاه کردم که از جا بلند شد و به سمت کمدی رفت 

که گوشه سالن بود و با صدای ارومی گفت:

میخوای عکسای دفن کردنش و ببینی و اسلحه ای 

که باهاش بهش شلیک شد؟

خشکم زده بود و توان بلند شدن رو نداشتم خودم 

رو اماده کرده بودم برای مردن!

 خدای من چطور من به این مرد مرموز غریبه

انقدر اعتماد داشتم که شبانه به خونش اومده 

بودم و الان داشت جلوم از خلافهاش حرف میزد؟

پشت به من ایستاده بود و تکون نمیخورد. هر 

لحظه منتظر  بودم که به طرفم برگرده و اسلحه 

اش و به سمت من بگیره و تیراندازی کنه که یک 

دفعه به سمتم برگشت و با صدای بلندی 

گفت:سوپرایز

با صدای بلندش دو متر از جا پریدم و در حالی که 

جلوی چشمهامو با دست گرفته بودم از ته قلبم جیغ بلندی کشیدم!



#اتاش

کاملا  اخلاق ایناز دستم اومده بود! میدونستم که 

دلش میخواد بیشتر درباره ام بدونه دلم میخاست 

همه چیزو درباره ی خودم بهش بگم اما اعترافم 

ممکن بود باعث بشه اونو از دست بدم!

دو روزی بود که دنبال یه راهی بودم که براش 

تعریف کنم تا اینکه تصمیم گرفتم اونو به شکلی 

امتحان کنم یه کیک پختم که روش تصویر اینازو 

با ژله کشیدم اونو توکمد قایم کردم! 

شروع به گفتن از خودم و مرام كردم چهره اش 

هر لحظه رنگ پریده تر از قبل میشد .

لبخند تلخی زدم! حدسم درست بود! اون گذشته 

منو دوست نداشت! لحظه اخر به سمت کمد رفتم 

کمی مکث کردم تا ترسش بیشتر بشه و نقشه ام 

عملی بشه

بعد درحالی که کیک و به دست میگرفتم به 

سمتش برگشتم و فریاد کشیدم:سوپرایز

بدون اینکه نگاهم کنه دستاشو روی چشماش 

گذاشت و با کل توانش جیغ بلندی کشید !

خنده ام گرفته بود! اونو بدجور ترسونده بودم!

بعد چند دقیقه که دید خبری نیست! اروم 

دستهای لرزونش رو از روی چشماش برداشت .

کل وجودش میلرزید!

وقتی کیک و تو دستم دید اشکش جاری شد و با 

بغض گفت:خیلی عوضی هستی سر کارم گذاشته 

بودی اره؟

به زور سعی کردم جلوی قهقه ام رو بگیرم،سر 

جاش نشست و به گریه اش ادامه داد.

کیک رو روی میز جلوی ایناز گذاشتم و به سمتش 

رفتم هنوز داشت گریه میکرد کنارش نشستم و 

گفتم:میخواستم باهات شوخی کنم ایناز

با چشمای درشت خیسش به سمتم برگشت و 

گفت:فکر کردم داری راست میگی از ترس داشتم 

سکته میکردم

 انقدر وحشتناک بود یعنی؟؟

اره خیلی من نمیتونم با ادمی رفت و امد کنم 

که قاتل باشه یا خلافکار

قهقهه ای زدم که تلخیش دل خودم رو زد و گفتم: 

دیگه از این شوخی ها نمیکنم

ایناز کمی اروم تر شده بود رو به من کرد و گفت: 

اگه میشه برام تاکسی بگیر برگردم هتل

 هنوز کیک نخوردیم

باید برم استراحت کنم احساس میکنم سرم در 

حال ترکیدنه

 واقعا معذرت میخام فکر نمیکردم انقدر بترسی 

میخوای ببرمت دکتر؟

 نه بخوابم حالم خوب میشه

__ باشه اما من میرسونمت اینجور خیالم راحت تره

دیگه حرفی نزد و لباسهاش رو پوشید و با هم 

سوار ماشین شدیم.

فاصله خونه تا هتل رو هر دو سکوت کرده بودیم 

به محض رسیدن به هتل سریع خداحافظی کرد و 

از ماشین پیاده شد

مطمئن بودم دیگه نه بهم زنگ میزنه نه باهام 

بیرون میاد.

ماشین رو روشن کردم و به سمت یکی از بارهای معروف شهر رفتم!

#دنیا

یک هفته به سرعت گذشت و روز برگشت به 

استانبول رسید.

تو اتاقم نشسته بودم و مشغول جمع کردن 

وسایلم بودم.

خوشبختانه تو این چند روز سهیل به سمتم 

نمیومد و این کمی بهم ارامش میداد!

 بعد قرار دادن لبهاسام داخل چمدان ها به سمت

تخت رفتم و روى تخت دراز کشیدم که بچه شروع 

به لگد زدن کرد.

اهی کشیدم و دستم و روی شکمم گذاشتم و 

گفتم:جانم مامان خسته ات کردم؟؟

به سقف خیره شده بودم و با دستم شکمم رو 

نوازش میکردم که لگدهای بچه بیشتر شد!

لبخندی زدم و گفتم:انقدر تکون نخور پسر شیطون

با به یاداوری چیزی سر جام نشستم و به شکم 

تخم مرغیم نگاه کردم و گفتم:کلا یادم رفته بود

 برات اسم انتخاب کنم!

اینجور که نمیشه!وقتی دنیا اومدی چی صدات

 بزنم؟!...

کیان اسم خواهرت رو خودش انتخاب کرد!

کیاناز !...هم اسم خودش!....میخواست اینجور 

بهم ثابت کنه که من براش خیلی مهمم...

اما من اسمت رو میذارم دانیال!

مامان دنیا و دانیال بهم میخورند!...نظرت چیه؟

اگه کیان تو رو ببینه حتما ازم متنفر میشه... اما 

من عاشقتم!... تو تنها کسی هستی که الان دارم

دلم میخواست باز گریه کنم اما احساس خواب 

الودگی زیادی میکردم !

پس فعلا قید گریه رو زدم و سرم رو گذاشتم روی 

بالشت و تصمیم گرفتم یه دل سیر بخوابم که 

خوشبختانه موفق هم شدم!

 سریع چشام گرم شد و خوابم برد








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر