قادر رنجبر نظرات جمعه 6 مهر 1397 ، 11:09 ق.ظ
از تخت پایین رفت و گفت:امشب از اینجا میریم!

 این شهر برای تو امن نیست ! شیخ عدنان هنوز 

دنبالته!

با شنیدن اسم شیخ عدنان وحشت زده به سهیل 

نگاه کردم که با مهربونی لبخندی زدو گفت:نگران 

نباش من تنهات نمیذارم! میبرمت یه شهر دیگه!

شیخ عدنان رو که گیر اوردم بعد برت میگردونم 

اینجا پیش خودم!

 بذار برم ایران فقط اونجا برای من امنه

جوری به سمتم برگشت که گفتم گردنش رگ به 

رگ شد و با اخم شدیدی گفت:حاضرم تو رو دبی

 به كنار عدنان بفرستم ولی نذارم بری ایران!

انقدر خودخواه نباش!... تا کی میخوای منو از 

خانواده ام دور نگه داری؟تا کی میخوای منو پیش 

خودت اسیر کنی !؟دلم برای دخترم تنگ شده 

برای مادرم برای...

جرات اوردن اسم کیان رو نداشتم!... تا الان حتما 

زنشم حامله شده...

اهی کشیدم که سهیل به سمتم اومد و بازوم رو 

محکم گرفت که صدای اخم در اومد با چشمای 

سرخ از عصبانیتش بهم نگاه کرد و گفت:هزار بار 

بهت گفتم تو دیگه حق برگشت به اون خراب 

شده رو نداری !دختر، مادرت و حتی اون شوهر 

عوضیت وو باید کلا ببوسی و كنار بذارى!یه بار 

دیگه مجبورم کنی این حرفا رو بهت یاداوری کنم

 مطمئن باش برخوردم اینجور اروم نیست!

بعد تموم شدن تهدیدش محکم روی تخت پرتم 

کرد و از اتاق خارج شد.

مثل همیشه پناه بردم به گریه کردن تنها کاری بود

که از دستم بر میومد !

من توان مقابله با سهیل رو نداشتم و دستم به 

هیج جا بند نبود!
.
.
.
#ایناز

از رستوران هتل خارج شدم و به سمت تراموا 

ایستگاه سلطان احمد رفتم!

 میخواستم به گرند بازار استانبول برم و اون یکی 

از قشنگترین بازارهای سنتی استانبول بود.

توی این سه ماهی که استانبول بودم خیلی روحیه 

ام بهترشده بود !

کمتر به کیان فکر میکردم و این خیلی خوب بود.

پدرم هر ماه مبلغ زیادی برام پول میفرستاد تا 

دچار کمبود نشم.

ماه پیشم با اصرار زیاد مادرم بهشون اجازه دادم 

ده روزی به دیدنم بیاند!

 بعد نیم ساعت به بازار رسیدم معماری خاصی

داشت همه جای بازار شلوغ بود و رنگ و وارنگ 

بود!منو یاد بازارهای سنتی ایران انداخت!...

 لبخندی زدم و مشغول گشتن تو مغازه های 

قشنگ بازار شدم!
.
.
.
#سهیل

به عکسش خیره شدم!

 چقدر زود سه ماه گذشت!...سه ماه بود که اونو

ندیده بودم و دلم حسابی براش تنگ شده بود!

 ولی به خاطرشیخ عدنان نمیتونستم کاری کنم!

چندین بار افرادمون مامورهای خصوصیش رو 

اطراف شرکت و رستوران و ویلا دیده بودند.

اتاش شب و روز سعی میکرد پیداش کنه اما هر 

بار از دستمون به شکلی فرار میکرد.

کلافه موبایلم و از جیبم خارج کردم و شماره ى

فتانه رو گرفتم!

بعد از دو تا بوق جواب داد:سلام سهیل

 سلام خوبی؟!

ما خوبیم هر سه تامون!... تو چطوری؟

 گلاره کجاست!؟

 همین الان رفت تو اتاقش استراحت کنه بدنش 

خیلی ورم میکنه !...دکتر گفت بهش برنامه غذایی 

داد تا ورمش کم بشه!

 خطرناک که نیست؟؟؟

 نه تحت نظر دکتر هست ولی پسرت حسابی 

اذیتش کرده!

 با شنیدن لفظ پسر لبخندی زدم و گفتم:خیلی 

مواظبشون باش!

 کی میای؟

 خیلی دلم برای گلاره تنگ شده!... منتظر یه 

فرصتم که پنهانی به اونجا بیام!

 شیخ عدنان چیشد؟

 همچنان داریم دنبالش میگردیم هنوز استانبوله

 دبی نرفته!

خیلی مواظب خودت باش !

 چشم...خب دیگه من برم به بقیه کارام برسم 

با اتاش حرف میزنم و تو اولین فرصت بدیدنتون

 میام!

 خوشحال میشیم

لبخند تلخی زدم و گفتم:تو اره اما فکر نکنم گلاره

 خوشحال بشه !تو این سه ماه حتی یه بارم باهام 

تلفنی حرف نزد!

 بچه که بدنیا بیاد اونم کم کم نرم میشه

 امیدوارم بازم میگم خیلی مواظبشون باش

 فتانه !

 خیالت راحت پسرجان

__ فعلا بای



بعد قطع تماس تصمیم گرفتم سری به بازار بزنم

 و کمی وسایل بخرم و بعد تو اولین فرصت به

دنیزلی برم !

طی یک پیام کوتاه با اتاش هماهنگ کردم و به 

سمت بازار رفتم!

 قرار شد اتاش هم دنبال من به بازار بیاد!حوصله 

بازارهای مدرن و نداشتم.

 هوس کردم به بازارسنتی برم بهترین گزینه هم 

گرند بازار بود!

 نیم ساعت بعد کنار ورودی بازار بودم!
.
.
.
#اتاش

بعد از خوندن پیام اقا به سمت گرند بازارحرکت

 کردم! بد نبود کمی حال و هوای منم عوض بشه 

چند ماه بود که حسابی درگیر کار بودم!

 با ورود به بازار یاد چند سال پیش افتادم! وقتایی 

که با مرام و تیکین به بازار میومدیم و مثل بچه 

های کم سن و سال از خرید و سر به سر گذاشتن

 مردم لذت میبردیم!

 هر گوشه ى بازار برای من خاطره ای داشت که 

یاداور اون روزهای قشنگ بود!

انقدر غرق گذشته بودم که‌ متوجه دختر جوان 

رو به روم نشدم و محکم بهش خوردم و اون هم 

تو یه لحظه تعادلش رو از دست داد و نزدیك بود

 بیفته که ‌محکم بغلش‌کردم و از افتادنش

جلوگیری کردم!

 با اخم به من نگاه کرد و خودش و از بغلم خارج‌

کرد و به زبان ‌انگلیسی‌ شروع به نق زدن ‌کرد

 حواستون کجاست نزدیک بود بیفتم!

محو زیباییش شدم !

یه دختر بور که‌ موهاشو مشکی ‌کرده بود!

ریشه موهای طلاییش در اومده بود و چهره اش 

و خاص ترنشون‌ میداد!

 لبخندی به این همه زیبایی و طراوت زدم که

اخمش شدید تر شد و گفت:به چه‌ میخندی؟

دستی به گردنم‌ کشیدم و جنتلمنانه گفتم: 

ببخشید قصد نداشتم‌ ناراحتتون کنم

اوکی

خواست از کنارم رد بشه که جلوشو گرفتم

میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟!

ابروی پهن و کوتاهش رو بالا داد و گفت:انوقت 

به چه مناسبتی؟

اهل قرار مدار با دخترا نبودم اما تو همین برخورد 

کوتاه این دختر به دلم‌ نشسته بود و دلم 

میخواست باهاش وقت بیشتری بگذرونم!

 شما فکر ‌کن به مناسبت عذرخواهی

 لازم نیست بخشیدمتون!

قهقه ای از لحنش زدم و گفتم:وای شما خیلی 

بخشنده ای!

از خنده ام اونم خندید و گفت:باشه بریم یه 

چایی بخوریم!

 مهمان من...

 فکر خوبیه!...

با هم ‌هم قدم شدیم!

  اونو به سمت کافه شمالی بازار بردم ! یه کافه 

سنتی خیلی شیک !...

با وارد شدن به کافه دوربینش رو از گردنش جدا 

کرد و شروع به عکس گرفتن کرد!

منم از فرصت استفاده کردم و حسابی اونو دید 

زدم!

چشمهاى درشت و رنگیش؛بینی  کشیده اش و 

لبهای غنچه ای گوشتیش؛پوست خیلی روشنش 

و موهای لخت دو رنگش هر مردی رو وادار میکرد 

که بهش نگاه کنه!

 بعد از مرگ مرام چقدر من چشم چرون شده 

بودم؟!

با به یاداوری مرام اخمی کردم که دختر با تعجب 

به من نگاه کرد و گفت:اتفاقی افتاده؟!

لبخند تلخی زدم و گفتم:نه چطور مگه؟؟

 اخه یه دفعه اخم کردی

 یاد کسی افتادم

چشماشو ریز کرد و گفت:کی؟؟؟عشقت؟؟

با اوردن لفظ عشق با تعجب بهش نگاه کردم که 

با دو تا دستش

کفی زد و گفت:زدم به هدف بعد ریز خندید و 

گفت:بذار حدس بزنم ولت کرده الانم حسابی

افسرده و تنهایی!

از حرفها و استدلالش خندیدم و گفتم:یه جورایی 

ولم کرده!

به اطرافش نگاه کرد و گفت:باید به قلبامون یاد 

بدیم دلتنگ هرکسی نشن و ازش انتظار عشق 

نداشته باشند

 تو هم عشقت ولت کرده؟

چشماشو ریز کرد و گفت:اره الانم اومدم ترکیه 

فراموشش کنم!

 موفق شدی؟

 یه جورایی باهاش کنار اومدم

 کسی رو جایگزینش کردی؟

قهقه ای زد و گفت:هیچ وقت برای فراموش کردن 

کسی،کسی رو جایگزینش نکن!

لبخندی زدم و گفتم:این نصیحتت یادم میمونه

لبخندی زد و گفت:خوبه

با صدای زنگ تلفن همراهم رو ازش گرفتم و 

تماس و جواب دادم:سلام اقا...بله من رسیدم 

یکی از دوستان و دیدم اومدیم چای بخوریم...

نه اقا لازم نیست الان میام..اما...اخه..باشه من 

کافه سنتی هستم ....بله خودشه..

دختر جوان بهم نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت 

لبخندی از حرکتش زدم وگفتم:رئیسم بود داره 

میاد اینجا

 پس من مزاحمتون نمیشم

دلم میخاست میموند اما از طرفی هم دوست 

نداشتم اقا بفهمه با یه دختر تو کافه بودم!

 کلافه نگاهش کردم و گفتم:میتونم قبل رفتنت 

اسمت و بپرسم؟

لبخندی زد و دستش و به سمتم دراز کرد و گفت:ایناز هستم...



بر خلاف ظاهر بور و طلایی كه نشون از یه دختر

 غربى میداد؛یه دختر شرقی بود !

دستش و به گرمی فشار دادم و گفتم:اتاش هستم!

 فکر نمیکردم شرقی باشی!

 من باید برم !از آشنایى باهات خوشحال شدم!

خواستم ازش درخواست شماره تماس بکنم که 

صدای اقا روشنیدم:پا قدمم سنگین بود خانم

 میخوان برند!

هر دو به سمتش برگشتیم و با دیدن اقا از سر جام 

بلند شدم که ازم خواست بشینم و رو به ایناز کرد و 

دستش و دراز کرد و گفت:هاکان هستم!

 خوشبختم اینازم

 لطفا بشین!نمیخوام مانع قرار شما و اتاش باشم

 نه من دیگه داشتم میرفتم

 بشین یه چایی بخوریم! من میخوام برم خرید

ایناز سردرگم به من نگاهی کرد که با سر ازش 

خواستم بمونه و اونم قبول کرد و سر جاش نشست.

 از موندنش اگه بگم خوشحال نشدم،دروغ گفتم !

کمی با هم گپ زدیم که اقا از سر جاش بلند شد و 

گفت:اتاش تو با خانم برو تو بازار یه گشتی بزن 

من چند تا سیسمونی دیدم !...خیلی لباس های 

قشنگی دارند! برای پسرم بخرم!

ایناز با ذوق به اقا نگاه کرد و گفت:شما ازدواج 

کردین؟

اقا لبخندی زد و گفت:بله به زودی هم پدر میشم!

 وای مبارکه

 ممنونم میخوام برم به دیدن خانمم قبل رفتن 

میخوام براشون خرید کنم !البته زیاد نمیدونم باید 

چی بخرم!

 میتونم بهتون کمک کنم!

 واقعا؟!....اما نمیخوام مزاحمت بشم! 

 نه مزاحمتی نیست! خودمم دوس دارم تو خرید 

کمک کنم!

 پس اتاشم به همراهمون بیاد سه نفری بریم 

از سر جام بلند شدم و باهاشون هم قدم شدم.

ایناز با ذوق به سهیل نظر میداد که کدوم لباس 

قشنگ تره و کدوم یکی جالب نیست !

منم فقط نظاره گر بودم!... دلم میخاست بیشتر اون 

دختر رو تماشا کنم تا تو خریدشون دخالت كنم 
.
.
.
#ایناز

از شخصیت اروم اتاش خوشم اومده بود! پسر با 

ادبی بود!

هاکان برخلاف اتاش خیلی شوخ طبع و پر حرف

 بود!

دلم میخىاست زنش رو ببینم!حتما باید خیلی عاشق 

هم باشند که هاکان اینطور برای دیدنش ذوق 

داره!

بعد از کلی خرید بلاخره هاکان از بازار دل کند و 

پیشنهاد داد به رستورانشون بریم!

 من که حسابی خسته بودم،لب و لوچه ام رو جمع 

کردم و گفتم:نه مرسی!من واقعا خسته ام!باید برم 

بخوابم و الا از هوش میرم!

هر سه با هم خندیدم که هاکان رو به اتاش کرد و 

گفت:من تنها میرم! توخانم رو برسون!

اتاش هم مودبانه لبخندی زد و گفت"چشم

اما من تند گفتم:نه من مزاحمتون نمیشم

آتاش با لبخند مهربونى گفت: مزاحم نیستین

هاکان باهام دست داد و گفت:خیلی لذت بردم 

از خرید باهات !حتما بازم به دیدنم بیا! یه روز باید 

با گلاره هم اشنات کنم!

 مشتاق دیدارشم واقعا

همراه اتاش از هاکان جدا شدیم و به سمت 

ماشینش رفتیم.

اتاش درحالی که ماشین رو روشن میکرد گفت: 

خونتون کجاست؟!

 هتل هستم برین به این هتل(و كارت هتل رو

به دستش دادم)

 هتل عالی هست 

 بله خیلی

نمیدونم چرا اما تمام مدت منتظر بودم حرف بزنه و 

چیزی بگه!

اما برخلاف انتظارم سکوت کرده بود و رانندگیشو 

میکرد.

به هتل که رسیدیم با قیافه ای اویزون به سمتش 

برگشتم و گفتم:ممنونم لطف کردی!

خواستم از ماشین پیاده بشم که سکوت و شکست

 و گفت:ایناز؟!

به سمتش برگشتم:بله

 میتونم بازم ببینمت

تو دلم عروسی به پا شد لبخندی زدم و گفتم:چرا 

که نه خوشحال میشم!

سعی کردم ذوق خودمو زیاد نشون ندم که پسره 

بگه چه دختر هولی !

هر چند اون زرنگ تر از این حرفا به نظر میرسید

که ذوق زدگی‌ منو متوجه نشه!

کارتی به سمتم گرفت و گفت:شماره تماس منه 

خوشحال میشم شماره تماست رو هم داشته باشم 

کارت و از دستش گرفتم و گفتم:بهت تک میزنم

__ منتظرم

از ماشین پیاده شدم و سریع وارد هتل شدم 

حسابی گر گرفته بودم و گرمم شده بود!

همین که وارد اتاقم شدم به اتاش پیام دادم و 

خودم رو معرفی کردم که سریع جوابم رو داد !

شماره اش رو سیو کردم و روی تخت دراز کشیدم 

حس خاصی داشتم که باعث میشد مدام لبخند

بزنم!

انقدر به اتفاقات امروز فکر کردم که خوابم برد!



#اتاش

حتى فکرشو نمیکردم به این راحتی قبول کنه! 

از اینکه تونسته بودم انقدر سریع هم همه زندگیشو 

بدونم هم شماره اش رو داشته باشم حسابی ذوق 

زده بودم !

بعد رسوندن ایناز به سمت رستوران رفتم!

 باید شرایط رو مهیا میکردم که اقا بدون دردسر

به دیدن خانم به دنیزلی بره!
.
.
.
#سهیل

طاقت نداشتم بیشتر صبر کنم !

سه روز بعد اتاش کمک کرد که پنهانی به دنیزلی 

برم!

ساعت حدود دوازده شب بود که به دنیزلی رسیدم.

فتانه خبر داشت ازش خواسته بودم که به گلاره نگه

دارم میام!

اروم درو با کلیدی که اتاش بهم ‌داده بود باز کردم 

به محض ورود به ویلا فتانه رو، رو به روم دیدم !

با لبخند به استقبالم اومد!

محکم اونو به اغوش گرفتم و پیشونیش رو بوسیدم 

واقعادر حقم مادری کرده بود و تو این ‌مدت کمکم 

کرده بود!

هیچ وقت فکر نمی کردم فتانه روزی انقدر من رو 

همراهی کنه!

ازش جدا شدم و گفتم:خوبی؟؟

 ما خوبیم تو خوبی؟؟؟

 گلاره رو ببینم خوب میشم

 یک ساعت پیش رفت خوابید خیلی بی حوصله 

شده!

چمدان های بزرگی که با خودم اورده بودم رو کنار 

سالن گذاشتم و گفتم:من میرم بهش سر بزنم فردا 

سوغاتیا رو میدم!

 برو استراحت کن!به خونت خوش اومدی!

به سمت اتاق گلاره رفتم !

چقدر دلم براش تنگ شده بود!

بی معرفت تو این مدت یک بارم باهام تلفنی حرف 

نزده بود!

بدجور دلتنگش بودم!

 اروم در اتاق و باز کردم و وارد شدم!

مثل همیشه اتاقش تاریک بود و نور کمی از پنجره 

به داخل  اتاق میتابید!

به سمت تخت خوابش رفتم.با یه پیراهن نخی 

خوابیده بود.شکمشش جلو اومده بود و با دیدن 

شکم برامده اش لبخندی زدم و اروم لبه تخت 

نشستم !....چقدر مادر بودن بهش میومد!...

دلم میخاست محکم بغلش کنم و اونو ببوسم و 

شکمش رو لمس کنم!

پسر من تو وجودش رشد میکرد و بزرگ میشد!

نتونستم بیشتر از این خودداری کنم و دستمو اروم 

بلند کردم و روی شکمش گذاشتم!

به محض برخورد دستم با شکمش تکون خورد اما 

بیدار نشد!

دستم و نوازش وار روی شکمش تکون دادم!

اروم کنارش دراز کشیدم و به صورت پف کرده اش 

نگاه کردم!

 لبهاش بهم چشمک میزدند. دلم میخاست طعم 

لبهاشو بچشم !اما میترسیدم بیدار بشه !

پس با تمام وجود سعی کردم بیدارش نکنم که 

خوشبختانه موفق هم شدم و بیدارش نکردم !

کمی سر جام جا به جا شدم و با خیالی راحت کنار گلاره خوابیدم......




#دنیا

با کمر درد شدیدی چشمهامو باز کردم !

همیشه موقع بیدار شدن از خواب مکافاتی دارم 

که نگو و نپرس !

به سختی سعی کردم بشینم که مجبور شدم برای 

نشستن به سمت راست بچرخم!

همین که دستهامو تکیه گاه بدنم قرار دادم و به 

سمت راست چرخیدم، با دیدن مردی که کنارم 

دراز کشیده جیغ بلندی کشیدم !

انقدر بلند جیغ کشیدم که حس کردم حنجره ام 

پاره شد و بچه ی بی گناهم از ترس یه گوشه ى 

شکمم جمع شد!

مردی که روی تختم دراز کشیده بود،سراسیمه 

سر جاش نشست و رو به من کرد و گفت:دنیا؟!

چیشده چرا جیغ میکشی؟!

با دیدن شخص رو به روم هنگ کردم!

 باورم نمیشد اومده باشه!

با دیدن صورتش و شناختنش اخمی کردم و گفتم: 

تو تخت من چیکار میکنی؟!

انگار اونم تازه به خودش اومده باشه اخمی کرد و 

گفت:این عوض خوش امد گوییته؟!

سعی کردم از تخت پایین بیام و در همون حالت

 گفتم:برات دعوت نامه نفرستاده بودم که الان 

بهت بگم خوش اومدی!

با لحن مظلومی گفت:یعنی از اومدنم خوشحال 

نشدی؟!

اول دلم به حالش سوخت اما بعد با به یاداوری

 اینکه اجازه نمیده هیچ وقت خانواده ام رو ببینم 

مثل خودش بی رحم شدم و گفتم:نه خوشحال 

نشدم خیلی هم ناراحت شدم!

پوزخندی به حرفش زدم و به سمت توالت رفتم 

و زیر لب شروع به غرزدن کردم!

  چه حرفها!...خوشحال بشم از اومدنش انگار

خیلی دوستش دارم!

در توالت رو محکم بهم کوبیدم و تا جایی که 

تونستم تو توالت لفتش دادم تا از اتاق خارج 

بشه و با بسته شدن در اتاق فهمیدم که پایین

رفت!

بعد از اون با خیال راحت از توالت خارج شدم! 

تو اتاق نبود!

لبخند بدجنسی زدم و گفتم:حالتو میگیرم!

تو همین لحظه بچه لگد محکمی به دلم زد که 

صدای اخم در اومد !

با اخم دست رو شکمم کشیدم و گفتم:حق نداری 

هیچ وقت از پدرت پشتیبانی کنی!

به سمت کمد رفتم و لباسامو عوض کردم!

 نمی خواستم پایین برم اما طبق معمول حسابی 

گرسنه ام بود!

 کمی معطل کردم و بعد به سمت پایین رفتم سعی 

کردم خونسری خودم و حفظ کنم و وانمود کنم که 

انگار اتفاقی نیوفتاده اما واقعا سخت بود!

تازه به سالن رسیده بودم که صداشون رو شنیدم

 وای سهیل این لباسا خیلی نازن!

 سلیقه ایناز هستن نمیدونی چه دختر خوبیه!

واقعا ازش خوشم اومد!

باشنیدن اسم ایناز گوشامو تیز کردم این دختر کی 

بودکه سهیل اینجور داشت ازش تعریف میکرد ؟!

حسودیم نشده بوداما اگه اون کسی رو پیدا کرده

 که انقدر به چشمش اومده چرا دست از سر من بر 

نمی داشت؟!

 اخمی کردم و به سمت سالن رفتم.

هر دوشون روی کاناپه نشسته بودند و سوغاتی ها 

رو نگاه میکردند.

 با دیدن من به من نگاه کردند و همزمان سلام 

کردند که اخممو بیشتر کردم و بدون اینکه بدونم 

اصل قضیه چیه؟! صدامو روی سرم گذاشتم و 

مسلسل وار شروع به گله و شکایت کردم:وقتی یه 

عشق جدید پیدا کردی چرا دست از سر من بر

نمیداری ؟! تو حق داری با هر کی که عشقت 

میکشه باشی بعد من باید زندانی تو باشم؟ این 

انصاف نیست حالا که انقدر اینازو قبول داری چرا 

منو نگه داشتی؟ولم کن برم به زندگیم برسم خسته

شدم از این زندگی اجباری!برو و کنار ایناز جونت 

باش اصلا بگو ببینم جرات داری با اونم مثل من 

رفتار کنی هان؟

سهیل با چشمایی که در حال خندیدن بودند به 

سمتم اومد و دستهاشو به علامت تسلیم بالا

گرفت و گفت:مهلت میدی منم از خودم دفاع کنم 

یا همینجور میخوای با اون عقل فندقیت واسه 

خودت ببری و بدوزی؟!

دستش که به سمتم دراز شده بود رو پس زدم و 

در حالی که به سمت اشپزخونه میرفتم گفتم:حق 

نداری دیگه به من دست بزنی!

بدون اینکه بهش فرصت حرف زدن بدم وارد 

اشپزخونه شدم!

مرتیکه پیش خودش چی پیش خودش فکر 

کرده؟!فکر کرده میمونم و کارهاشو بیشتر از این 

تحمل میکنم ؟!نه خیر !...همین که پسرم به دنیا 

بیاد از اینجا میرم!

با حرص شروع به خوردن صبحانه ام کردم که 

صدای نحسش و شنیدم:شما بیخود میکنی بعد 

به دنیا اومدن پسرم از اینجا بری!

اخم کردم و به سمتش برگشتم و گفتم:تو حق 

داری یه زندگی جدید برای خودت بسازی من 

چرا نباید حق داشته باشم؟!

رو به روم نشست و گفت:فکر نمیکردم به من 

حسودیت بشه

قهقه ای زدم و گفتم:کی...من...به تو؟؟؟!!!

 اره نکنه یادت رفته همین چند لحظه پیش 

چه جوشی زدی!

 فک کنم سوتفاهم شده برات!من حرص 

خوردم چون تو یکی رو تو زندگیت آوردى و 

و هنوز دست از سر من برنداشتی!

__باشه باور کردم !

این حرفش و باطعنه زد!

قشنگ معلوم بود خرکیف شده بود.

ای خدا!...چرا اینها منظور منو بد متوجه میشن؟! 

با دیدن دستنش که کنار دستم قرار گرفت تیز 

نگاهش کردم که پوزخندی زد و گفت:ایناز دوست 

اتاش هست!اونو  اتفاقی دیدم و اونم همراهم اومد وبرات کلی هدیه خریدیم!



اتاشم بود در ضمن من از ایناز زیاد تعریف میکردم  

چون حس کردم این دختر میتونه جای مرام رو 

برای اتاش پرکنه! مرامو که فراموش نکردی ؟! 

همون دختری ک بما کمک کرد تو رو پیدا کنیم

وخودش مرد!

بابه یاد اوری مرام وشیخ عدنان احساس خفگی 

بدی بهم دست داد.

  اشتهامو از دست داده بودم از پشت میز بلند 

شدم وبهسمت حیاط رفتم!

 دلم تنهایی مبخواست! از بودن کنار سهیل حس 

بدی بهم منتقل میشد!
.
.
.

#سهیل 

بازم ازم فرار كرد!بازم  منو نادیده گرفت!

 اخمی کردم و به سمت سالن برگشتم و همه ى 

سوغاتی ها رو داخل چمدان گذاشتم و به سمت 

اتاق خواب گلاره رفتم!

 همه رو روی تخت چیدم. میدونستم بیاد همه رو 

میبینه!

 دلم میخاست از اومدنم کمی خوشحال میشد 

امااون هنوز همون زن اخمو بود كه من یک دل 

نه صد دل عاشقش شده بودم!
.
.
.
#اتاش

سه روز از رفتن اقا گذشته بود!

دلم میخواست به ایناز زنگ بزنم اما میترسیدم ...

 نمیدونم چرا اما ترس بدی به دلم افتاده بود !

از شروع  یه رابطه جدید، همچنان به گوشیم خیره 

بودم که بازنگ خوردنش هول شدم وسریع جواب

 داد:بله بفرمایید؟

صدای ریز خندیدنش رو شنیدم وبعدش با تردید

 به  شماره نگا کردم !

وای ایناز بود!ابروم رفت!کمی سرجام جابجا شدم 

و گفتم:سلام ایناز خانم! خوبین؟!

 هنوز صداش رنگ خنده داشت که جواب داد: 

ممنونم!شماخوب هستین؟

 بله مرسی

سکوت کرد !منم سکوت کردم!دلم میخواست اون 

شروع کنه!

اونم انگار متوجه شده بود! چون گفت:موافقی 

 امشب بریم بیرون شام بخوریم؟!

نفسی از سر اسودگی کشیدم وگفتم:فکرخوبیه !

من بیکار هستم!

 خوبه شب میبینمتون

 ساعت هفت میام دنبالتون!

 مرسی مزاحمت نمیشم

 اصلا مزاحم نیستی

فعلا

 مواظب خودش باش

 چشم

گوشی رو روی میزپرت کردم ولبخندی زدم.

باید برای شب خودمواماده میکردم!
.
.
.
#هومن

بعداون نقشه فریبا حسابی عوض شده بود!

تو جمع همون فریبای رسمی سابق بود اما تا 

فرصتی پیش میومد میشد یه دختر شیطون 

وعاشق! 

خیلی کارهارو ناشیانه انجام میداد که دلیلش 

تجربه اولش بود که به من بیشتر میچسبید

این نابلدیش!

سرجام غلتی زدم وبه فریبا که غرق خواب 

بود نگاه کردم!

ساعت هشت غروب بود و باید به خونه 

برمیگشت.اروم سرسونه اش رو بوسیدم و گفتم:

فریبا بیدار شو باید بری خونه!

غلتی سرجاش زد و به سمتم چرخید.دستها 

شو دور گردنم حلقه کرد و گفت:نمیخوام برم 

خونه!

به صدای خواب الودش خندیدم و گفتم: دختر 

باید شب خونه ى پدرش بخوابه!

 اونجا دلم برات تنگ میشه!

دلم از حرفهاش ضعف رفت وهوس کردم که 

لبهاشو محکم ببوسم!

 اما میدونستم الان انقدر بهش کشش دارم که 

اخر این بوسه ختم بخیر نمیشه !


پس از تخت پایین رفتم وگفتم:اگه نمیخوای کار 

دستت بدم بهتره زودتر بلند بشی لباس بپوشی و

بری خونتون!

همیشه تا این حرف و بهش میزدم مثل فنر از جاش 

بلند میشد وفرار میکرد!

اما این بارحس نکردم که تکونی خورد .با تعجب 

به سمتش برگشتم که دیدم توهمون حال دراز 

کشیده و نگام میکته !به سمتش خم شدم وگفتم: 

با دل و جرات شدى دیگه ازم نمیترسی؟

چشمهاش شیطون شد و گفت: نه

خندیدم وگفتم:اگه الان خانوم خودم بکنمتچی؟

 انقدرى بهت اعتماد دارم که میدونم تا خودم 

نخوام کاری نمیکنی!

 ازکجا انقدر مطمئنی؟

دستهاشو به سمتم دراز کرد و گفت:بیا باز بخوابیم

 نه تو امروز هوس کردی یه بچه بندازم تو 

دامنت!

با این حرفم سرخ شد و صورتش رو زیر لحاف قایم 

کرد! قهقهه ای زدم و کنارش دراز کشیدم!

محکم بغلش کردم وگفتم:عاشق این خل بازیاتم 

دختر!

لحاف و از روی صورتش کنار زد و در حالی که 

سرش رو روی سینه ام میگذاشت گفت:هومن 

من و تو چرا عقد نمیکنیم؟چرا زودتر ازدواج 

نمیکنیم؟!

به لحن عجولانه اش خندیدم وگفتم:انقدر عجله 

داری؟

به صورتم خیره شد و با جرات تو چشمهام خیره 

شد و گفت:اره!میخوام باهات یکی بشم میخوام 

زودتر خانم خونه ات بشم.

امشب چرا میخواست منو جنی کنه این دختر؟!

دیگه خوددارى رو جایز نمیدونستم! سرموکمی 

جلوتر بردم و لبهاشو به دهن گرفتم.

 اروم همراهیم کرد و چقدر لذت بردم از همراهی 

کردن اون!

اونو از خودم جدا کردم و گفتم: فردا میام خواستگاری!

 میترسم پدرم قبول نکنه!

 میدزدمت!

قهقه ای زد و گفت:عالیه

__ پاشو برسونمت خونتون

از اون روز بیشتر وقت رو تو خونه ام بودیم اما

هیچ وقت حدمون رواز بغل وبوس نگذروندیم!

 دلم میخواست شب عروسیمون واقعا اولین 

رابطه مون باشه!

 دلم نمی خواست قبل شب عروسی رابطه مون 

به اون حد برسه که باهاش یکی بشم!

 قشنگی ازدواج به این بود که اولین رابطه رو شب 

عروسی داشته باشی!

ازیه طرف لحظه شماره میکنم که زودتر برم سر 

خونه و زندگیم!ازیه طرف هم اوضاع زندگی کیان 

ودنیا این اجازه رو بهم نمیده که فقط به 

خوشبختی خودم فکرکنم...



ایناز

دقیقا دو ساعت بود که لباسهام رو روى تخت 

ریخته بودم و مرتب عوض میکردم. 

نمیدونستم باید چی بپوشم؟! دلم میخواست 

تو چشم اتاش تیپم خاص و منحصر به فرد باشه!

انقدر لفتش دادم که بالاخره صدای گوشیم در

اومد و به سمت گوشی رفتم و با دیدن شماره 

اتاش زار زدم:نه خدا ساعت مگه چنده؟

و با دیدن ساعت اخمی کردم و با صدای جیغ 

مانندی گفتم:چقدر زود گذشت!... وای حالا 

چی بپوشم؟! بهتره اول جواب اتاش رو بدم!

 جانم؟!

 سلام اماده ای؟

 اوووم دارم اماده میشم تو کجایی؟

 من پایینم جلوی در هتل!

_وای چقدر زود اومدی تا ده دقیقه دیگه پایینم!

اروم خندید و گفت: دستپاچه نشو اولین لباسی 

که الان به چشمت میخوره رو تنت کن و پایین 

بیا!هر لباسی بپوشی خوشگلی! اینو مطمئن باش!

با شنیدن حرفهاش گر گرفتم!... ابروم رفت! انقدر 

هوول کرده بودم که از پشت تلفن هم فهمید حال 

و روزم الان چیه!

به لباس های روی تخت نگاه گذرایی کردم و به 

پیراهنی که گوشه ى تخت افتاده بود نگاه کردم.

 یه پیراهن كشی که بلندی استینش تا روی ارنجم

 میرسید! به رنگ کرمی روشن!...

لبخندی زدم و به سمتش رفتم.سریع اونو تنم 

کردم و موهامو بالای سرم بستم!

 ارایشم از بعد از ظهر هنوز روی صورتم خودش

رو نشون میداد!

فقط رژ لب کالباسیمو تجدید کردم و سریع کیف

و کت چرمم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.

جلوی در هتل اتاش و دیدم که به ماشینش تکیه 

داده بود!

لبخندی زدم و به سمتش رفتم. تو اون کت شلوار

 سرمه ای محشر بود وقتی بهش رسیدم دستم و 

به گرمی فشار داد و لبخند زد و ازم خواست که 

سوار ماشینش بشم!

بعد از سوار شدن به سمت رستورانی که قرار بود 

بریم حركت كرد.
.
.
.
#دنیا

بعد از یکی دو ساعت قدم زدن تو باغ بزرگ خونه 

به سمت ساختمون برگشتم!

 سهیل تو سالن کنار فتانه نشسته بود !

بادیدنشون پا تند کردم و به سمت اتاقم رفتم .

خوشبختانه سهیل جلومو نگرفت. فتانه هم ازم

 نخواست که پیششون بشینم!

با بازکردن در اتاق خشکم زد!

روی تخت کلی لباس و بسته های کادویی چیده

 شده بود !

به سمت تخت رفتم لباس های یک وجبی که 

روی تخت چیده شده بودند بهم چشمک میزدند

 یاد کیانازم افتادم !

وقتی برای اولین بار براش یه دست لباس نوزادی

 خریدم.

تا صبح لباس ها رو بغل کردم و بوسیدم!

 با چکیدن اولین قطره اشک سیل اشکهام جاری 

شد و با هق هق ارومی لباس ها رو لمس میکردم 

اخر سر لباس ها رو محکم چنگ زدم و با صدای

بلندی زار زدم:خدایا دلم برای دخترم تنگ شده... 

دلم میخواد الان پیشم بود!

لباسهارو بغل میکردم و بو میکردم !

اونو به خودم میچسبوندم و از بودنش کنارم لذت 

میبردم.....خدایا چرا من حق ندارم کنار کسی که 

دوست دارم زندگی کنم؟! اول فرهاد عذابم داد! 

حالاهم سهیل...چرا؟؟؟؟مگه من چه گناهی کردم

 که مستحق این همه عذابم؟!... خدایا صدامو 

میشنوی!... من چرا باید از دخترم دور باشم؟!

 چرا باید برای بچه ای مادری کنم که نطفه اش حرامه چرا.......


#سهیل








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر