قادر رنجبر نظرات جمعه 6 مهر 1397 ، 11:01 ق.ظ

دنیا

با سردرد شدیدی چشم باز کردم و به اطرافم نگاه

 کردم !...

اتاقی که توش بودم اتاق من نبود، دستمو بلند 

كردم و کشیدم که حس کردم بسته شده!

 وحشت زده دست و پامو تکون دادم که متوجه 

شدم با طناب به تخت بسته شدم!

با حالت زاری اتفاق دیشب رو به یاد اوردم !من 

کجا بودم ؟!....دیشب اون مرد درشت هیکل کی 

بود که منو بیهوش کرد ؟! شروع به تقلا کردن  

کردم که ملافه از روم کنار رفت  و دیدم که لباس 

تنم نیست بغضم ترکید و شروع  به گریه کردم!

دلم میخواست فریاد بزنم و سهیل رو صداکنم !

اون فقط میتونست منو از دست شیخ عدنان 

نجات بده!...اما میدونستم به محض فریاد 

کشیدن میفهمیدند که بیدارشدم و به سراغم

میاند.

به تقلاکردن ادامه دادم تا بلکه بتونم دست و پامو 

باز کنم.

در همین حین در باز شد و با دیدن شیخ عدنان 

و اون صورت پرجذبه و وحشتناکش هیین بلندی 

از سرترس کشیدم که قهقهه ى زشتی زد و درو 

بست و وارد اتاق شد و اروم به سمت تختی که 

روش بسته شده بودم اومد !

با وحشت سرمو به سمت مخالف چرخوندم.دلم 

نمیخواست باهاش چشم تو چشم بشم!با پایین 

رفتن تخت فهمیدم که کنارم نشست و دستش رو 

دراز کرد و چونه امو محکم گرفت که شدت گریه ام 

بیشتر شد !...صورتم و به سمت صورتش گرفت و 

با لهجه گفت:بلاخره اومدی پیشم؟!

با نزدیک شدن صورتش به صورتم به هق هق 

افتادم و چشمهامو محکم بستم

دلم نمیخواست با چشمهای باز شاهد لذت بردنش

 از بدنم باشم که با حس گرمای لبهاش کنار گوشم 

خودمو جمع کردم که زیاد موفق نبودم!...

 اخه دست و پاهامو محکم بسته بودند!

 بوی ترس و دوست دارم

به گوشم زبون زد که حالت تهوع بدی بهم دست

 داد و عوق زدم و همه التماسمو تو چشمام ریختم

 وگفتم:کاریم نداشته باش!

با اخم نگاهم کرد وگفت:عوق میزنی از من دختره

 ی عوضی؟!

با ترس بهش نگاه کردم که دستش شروع به لمس

 بدنم کرد.

وحشتم هر لحظه بیشتر میشد میدونستم که اخر 

این لمس کردن خاتمه میشه به یه رابطه اجباری!

 نگران بچه ام بودم!...

میترسیدم بلایی سرش بیاد!...گریه کردم وگفتم: 

نه...نه اینکارو نکن خواهش میکنم!...

بهم خیره شد وگفت:چرا؟باور کن من بهتر از سهیل 

میتونم تو رو به اوج برسونم !...

هق هقم بلند شد که دستش روی تنم نشست و با

حالت جیغ مانندی گفتم؛:نه...تو رو خدا نه...من 

حامله ام نه

با این حرفم دستش روی تنم خشک شد و نگاهم 

کرد و در حالیكه چشمهاش رو ریز مى كرد، گفت: 

چی گفتی؟؟؟

 به بچه ام رحم کن!خواهش میکنم من حامله

 ام !....بخدا راست میگم!

دستش روی تنم مشت شد و بعد از چند دقیقه 

قهقه ای زد و گفت:اونم میکشیم نظرت چیه؟؟؟

ناباور بهش نگاه کردم که با انگشت اشاره اش 

شروع به کشیدن خط های فرضی دور نافم کرد 

وگفت:پس اینجا بچه ی سهیل رو نگه داشتی؟!

بگو چرا اونجور خودشو جر داده واسه پیدا کردنت

با صدای بلند گریه کردم و گفتم:ولم کن...چی از 

جونم میخوای؟!

از جا بلند شد و گفت:میرم یکی رو پیدا کنم که 

این تخم سگ و از بین ببره تا بتونم به کارم ادامه

 بدم!....

 نه.....نه....

 برات نقشه های هیجان انگیزی دارم!...

بعد از زدن این حرف از اتاق خارج شد، با بغض به 

سقف خیره شدم و گفتم:خدایا چه گناهی کردم که 

مستحق این همه عذابم؟!....خدایا به این بچه تو 

شکمم رحم کن!...

انقدر گریه کردم و زار زدم که دیگه نمیتونستم چشمهامو باز نگه دارم!....



#مرام

پیراهن کوتاه قرمزم رو به همراه بوت های چرم 

قرمزم ست کرده بودم !

چند باری تو این مدت پیش شیخ رفته بودم 

میدونستم از چه رفتاری خوشش میاد!...

 امروز هم برای ادامه ى ماموریت قبلی ام به این 

ویلا برگشته بودم و نگهبان به محض دیدنم 

بیسیم رو ازجیبش دراورد و خبراومدنم رو داد و 

بعد از صادر شدن اجازه ورودم درو برام باز کرد 

و با ماشین وارد شدم!

از ماشین پیاده شدم و به نمای خارجی ساختمون 

نگاه کردم!...گلاره نامی که به دنبالش اومده بودم 

کجای این خونه قرارداشت...

باید پیداش میکردم تا اتاش از كارم خوشحال 

بشه! با به یاداوری اتاش لبخند تلخی به لبم 

نشست!دچار عشق تلخی شده بودم که ازش

رهایی نداشتم!...

وارد سالن شدم!...مراد با همون نگاه مشکوک 

همیشگی اش به سمتم اومد و اروم سلام کرد 

لبخند فریبنده ای زدم و گفتم:شیخ کجاست؟!

 تو سالن پشتی هستند.

 خودم برم یا این افتخارو بهم میدی و خودت 

منو راهنمایی میکنی؟!

تمنای خواستن رو تو چشماش دیدم که با نزدیک 

تر شدنم بهش زود خودشو جمع و جورکرد وگفت: 

بریم

همراهش به سمت سالن دیگه این خونه بزرگ 

رفتم!...باید بهش نزدیک میشدم که اگه دچار 

مشکل شدم بتونم برای فرار ازش کمک بخوام!...

 تو افکار خودم بودم که به سالن رسیدیم!... بوی

دود قلیون کل سالن رو گرفته بود.شیخ روی تخت 

بزرگی نشسته بود و سه تا دختر با لباس عربی در 

حال رقصیدن بودند.

با دیدن من لبخندی زد و به تخت اشاره کردکه 

به نزدش برم. 

موقع رد شدن اروم دستمم رو روی دست مراد 

كشیدم که تکونی خورد و نگاهم کرد. چشمکی 

براش زدم و به سمت شیخ رفتم و اون همچنان 

با بهت بهم نگاه میکرد!

پالتوم رو کندم وکنار شیخ نشستم و بی توجه

به شیخ به دخترای رقاص خیره شدم در همون 

حالت پاهامو روی تخت کشیدم و شروع به کندن 

بوت هام کردم و با همه حرکاتم حسابی در حال 

تحریک شیخ و مراد بودم .باید جفتشون رو اسیر 

میکردم و اینکارو هم خوب بلد بودم!...

 زیر چشمی به مراد نگاه کردم.کلافه با چشمای 

سرخی نگاهم میکرد.

 وقتی بوت دوم روکندم موهامو یک طرف شونه 

ام انداختم که با شیخ چشم تو چشم شدم و 

گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم که شیخ با صدای 

بلندی گفت:مراد!...

مراد انقدر محو من بود که انگار صدای شیخ رو 

نشنیده!... هنوز خیره ى من بود !...

قهقه ای مستانه ای زدم که مراد به خودش اومد 

و با عجله به سمت شیخ اومد و  گفت:بله اقا

__ دخترا رو ببر و نذارک سی بیاد اینجا هر اتفاقی 

که افتاد نمیخوام کسی تو سالن بیاد.

مراد اول به من نگاه کرد و بعد رو به شیخ کرد 

وگفت:چشم اقا

خواست موزیک رو خاموش کنه که گفتم:مراد 

لطفا بذار موزیک روشن بمونه!

مراد با حرص دست مشت شده اش رو روی باند 

گذاشت و بدون نگاه کردن به من به همراه 

دخترها از سالن خارج شد و به محض بسته

شدن سالن بازوم کشیده شد که تو بغل شیخ 

پرت شدم با ترس ساختگی به یقه پیراهن شیخ 

چنگ زدم وگفتم:ترسوندی منو...

با چشمای خمار از شهوتش نگاهم کرد وگفت: 

میدونستی تنها زنى هستی که بعد هر بار رابطه 

ازم کتک نمیخوری؟!

اتاش از روانی بودنش برام گفته بود لبخندی زدم 

و در حالی که دکمه های پیراهنش رو باز میکردم 

با لحن وسوسه انگیزی گفتم:تو اگه منو بکشی 

هم من مخالفتی ندارم!...

از حرفم انگار خوشش اومده باشه با دو تا 

دستهاش بازوهامو محکم فشار داد که صدای اخم بلند شد.......



لبهاشو به لبهام نزدیک کرد و گفت:نمیترسی

 بکشمت؟!

لبهامو مماس با لبهاش قرار دادم و گفتم:نه!وقتی 

اومدم پیشت و فهمیدم کی هستی قید زندگیمو

زدم!

قهقهه ی بلندى زد که روی پاهاش نشستم و 

لبهامو قفل لبهاش کردم!...

برخلاف ظاهرش که دنبال دخترهای ترسو بود و از 

عذاب دادنشون لذت میبرد!....

 خوب میدونستم که گرایش خاصی به دخترای

بی پروا دارد....

با بوسیدن لبهًاش وحشی شد و شروع به کام 

گرفتن از لبهام کرد و تا به خودم بیام روم خیمه 

زد و شروع به لمس بدنم کرد!

باید حسابی سرگرمش میکردم تا اجازه بده امشب

رو اینجا بمونم!....
.
.
.
#سهیل

اتاش به سمتم اومد و گفت:مرام تونست وارد ویلا 

بشه...تو اولین فرصت به من خبر میده

 بهش اعتماد داری؟!

 خیالتون راحت

 نگران گلاره ام

 بهتره نگران نباشی اگه تو اون ویلا باشه تا فردا 

صبح پیش شماست

 امیدوارم
.
.
.
#مرام

از روم کنار رفت و شروع به بازی با موهام کرد و 

گفت:با من بیا

به سمتش برگشتم سرم رو روی بازوش جا به جا 

کردم و گفتم:چرا تو اینجا نمیمونی؟!

 کار من اونجاست اینجام چون کاری برام پیش 

اومده!

 من نمیتونم اسباب بازیای رنگاوارنگت و تحمل

 کنم

قهقه ای زد و گفت:اونا همیشگی نیستن!

 یعنی من قراره همیشگی باشم؟!

 انتخاب با خودته!ازت خوشم میاد شجاعتت 

رو دوست دارم.اما فراموش نکن گاهی شجاعت 

باعث میشه تو دردسر بیوفتی!

دستم و روی سینه ای برهنش کشیدم و گفتم:اگه 

تو کنارم باشی تو هیچ دردسری نمیوفتم

 انقدر زبون نریز!

هر دو با هم خندیدم که شیخ عدنان از جا بلند 

شد و شروع به پوشیدن لباساش کرد و گفت:لباس 

بپوش بریم یه چیزی  بخوریم!

 اوممم عالیه خیلی گشنه ام بود!

نگاه با معنی به من انداخت و به سمت در 

خروجی سالن رفت .سریع لباسام و پوشیدم و 

بدون بوت دنبالش دویدم که با دیدن پاهای

 برهنه ام گفت:زمین سرده

خودمو بهش چسبوندم و اغواگرانه گفتم: نگرانمی

با دیدن مراد به سمتش برگشت و گفت:کاری که 

ازت خواسته بودم انجام دادی؟؟؟

 بله اقا دکتر تا شب خودشو میرسونه!

 خوبه تا شب میخوام ترتیب اون بچه رو بدین

 چشم اقا

شیخ عدنان به سمت سالن پایین رفت اشپزخونه

 اونجا بود.به مراد زیر چشمی نگاه کردم که دیدم 

چشماش میخ پاهامه!

وقتی از کنارش رد شدم دستم و روی شونه اش 

کشیدم و گفتم:نیم ساعت دیگه تو سالن پشتی 

منتظرتم

با شنیدن حرفم چشماش برقی زد و بهم خیره شد 

چشمکی زدم و دنبال شیخ عدنان به سمت پایین

 رفتم، بعد از خوردن یه ساندویچ از اشپرخونه 

خارج شدم !

باید ردی از گلاره پیدا میکردم ! مراد میتونست 

بهم کمک کنه تلفنم و از کیفم خارج کردم و 

پیامی به اتاش دادم!

__ قراره دکتری به ویلا بیاد که بچه ای رو از بین 

ببره ولی نمیدونم به گلاره ربطی داره یا نه خبردار

 شدم خبر میدم!

بعد تیک ارسال پیام و پاک کردم!

با خیال راحت گوشی رو تو کیفم انداختم و به 

سمت سالن پشتی رفتم!

مراد قبل من وارد شده بود اروم وارد شدم که 

دیدم داره با تلفن حرف میزنه:زودتر خودتون رو 

برسونید اون بچه باید سقط بشه تا شب!....بله 

ماههای اوله و مادرش طبقه بالا تو اتاق همیشگی 

است ساعت هشت منتظرتونیم!...

بعد از پایین اومدن دستش خودمو به سمتش 

پرت کردم که کمی جا خورد ولى منو بغلم کرد 

مشکوک نگاهم کرد!... نباید میفهمید که فال 

گوش وایستادم پس شروع به دلبری کردم و 

صورتمو به صورتش نزدیک کردم و گفتم:چرا حس 

میکنم ازت خوشم میاد؟!

رنگ نگاهش هنوز مشکوک بود!دستم و اروم روی

 لاله گوشش کشیدم و گفتم:اوممم چرا ساکتی!

از برخورد دستم به لاله گوشش انگار مورمورش 

شده باشه.دستمو محکم گرفت که اخ ارومی گفتم

 با شنیدن اخم انگارتحریک شده باشه لبهاشو روی 

لباهم گذاشت و وقتی که دیگه داشتم نفس کم 

میاوردم ولم کرد!

نفس نفس میزدم با التهاب خاصی به من نگاه 

میکرد روی مبل لم دادم و گفتم:هوووف عالی بود



کنارم نشست و گفت:اقا خوشش نمیاد معشوقه 

هاش رو با کسی تقسیم کنه!

درحالی که تو بغلش دراز میکشیدم گفتم:کی گفته

 من معشوقه ی اقاتم؟؟؟

 از حرکات چند ساعت پیشت کاملا مشخص 

بود!

ریز خندیدم و گفتم:وای مراد تو مرد جالبی 

هستی،من با شیخم چون ادم با نفوذیه

 اما من ادم با نفوذی نیستم پس به دردت 

نمیخورم!

سر انگشتامو روی لباش گذاشتم و گفتم:شیخ 

عدنان اگه نفوذ و قدرتی داره تو دلیلش هستی، 

واسه این دلم میخاد تو رو کنار خودم داشته باشم

 تا مردی رو که فقط دستور میده

 میدونی اگه به شیخ بگم الان چی گفتی تیکه 

بزرگت گوشته؟!

لبخندی زدم و گفتم:تواین کارو نمیکنی

انگشت اشارمو داخل دهنم گذاشتم و شروع به 

مکیدنش کردمکه مراد دستم و از دهنم دور کرد 

و سمت صورتش گرفت و شروع به مکیدن 

انگشتم کرد که گفتم:با من باش ،من تو رو به 

شیخ ترجیح میدم کنار هم به جاهای خوبی 

میرسیم!

با این حرفم چشمای خمارش و به صورتم دوخت 

و گفت:یعنی به شیخ خیانت کنم

 نه خیانت نمیکنی من کنار شیخ میمونم و جای 

تو رو محکم میکنم تو هم کنار من بمون و جای 

منو محکم کن!

پوزخندی زد و درحالی که از جا بلند میشد و روم 

خیمه میزد گفت:تو شیطونم درس میدی

خنده ای کردم و به یقه پیراهنش چنگ زدم، تازه 

با شیخ رابطه داشتم و اصلا طاقت یه رابطه دیگه

 رو نداشتم اما مجبور بودم اینکارو بکنم تا بتونم

 زودتر گلاره رو پیدا کنم!

وسطای رابطه بودیم که تلفنش زنگ خورد بدون 

اینکه ازم جدا بشه تلفن و جواب داد و گفت:بله، 

چرا نمیتونید بیاین؟؟؟عمل اورژانسی...اما شیخ 

میخواد زودتر اون دختر بچه اش سقط بشه.باشه 

اخر شب منتتظرتونیم!

تلفن رو قطع کرد و روم خیمه زد سوالی نگاهش 

کردم و گفتم:شیخ کی رو حامله کرده که الان 

میخواد از شر بچه اش راحت بشه؟!

پوزخندی زد و درحالی که سر شونه ام و میبوسید 

گفت:کار شیخ نبود کار یکی دیگه است شیخ 

میخاد بچه اش و سقط کنه!

 اسم اون دختر چیه؟؟؟شیخ بخاطر چی میخواد 

بچه اش رو سقط کنه!

مشکوک نگاهی بهم انداخت و گفت:ما تو خیلی از 

کارها نباید دخالت کنیم!

برای اینکه شک نکنه  شروع با لمس بدنش کردم 

و لبهامو روی لبهاش گذاشتم تا سریع تر کارش 

تموم بشه و به اتاش خبر بدم.
.
.
.
#اتاش

با خوندن پیام مرام فهمیدم که بچه خانم میخوان  

سقط کنند !

ناخواسته شنیدم که اقا به فتانه میگفت نگران 

بچه اشم هست. 

به گروهی از بادیگاردهای کارکشته ام که خوب

 میدونستم برای همچین ماموریتی خوبند اطلاع 

دادم که اماده بشند...

امشب به ویلا میرفتیم باید خانوم رو زودتر از 

اونجا خارج کنیم. بعد از اطلاع دادن به سرگروه 

بادیگاردها به سمت سالن رفتم که دیدم اقا 

همچنان مشغول کشیدن سیگار هست !

روبه روش ایستادم و گفتم:این همه سیگار براتون 

خوب نیست

نگاه کلافه اش رو به من دوخت و گفت:دلم شور 

میزنه...نگرانم!دست خودم نیست شیخ عدنان یه 

ادم روانیه!

به یاد مرام افتادم اونم الان جونش در خطر بود 

اگه شیخ عدنان میفهمید که برای جاسوسی وارد 

ویلاش شده حتما بلایی سرش میاورد! ولی با این 

حال حفظ ظاهر کردم و گفتم:امشب به ویلا 

میریم!

با شنیدن این حرف از جانب من نور امید تو 

چشماش دیده میشد از جا بلند شد و گفت:خبری 

از گلاره بهت دادند؟!

 مرام میگه از میون حرفاشون فهمیده که یه زن 

باردار تو ویلاهست حدس منم اینکه که خود خانم 

باشن اخه شیخ عدنان بعد از دزدیده شدن خانم 

اصلا از ویلا خارج نشد!

 چرا الان نریم؟!

 عجله نکنید شب بهتره کمتر تو دردسر میوفتیم 

شما هم بهتره که همراه ما نیاین!

اخمی کرد و گفت:من نیام؟؟؟میفهمی داری چی 

میگی ؟؟؟ من باید باشم!

 اما اقا

 حوصله بحث ندارم اتاش

__ چشم اقا



#مرام

بعد از اینکه مراد از بدنم دل کند و لباس پوشید 

سریع بلند شدم و منم لباس هامو که تو اتاق 

پخش شده بودند جمع کردم.

مراد رو به من کرد و گفت:از در پشتی اتاق خارج 

شو از پله ها که پایین رفتی وارد سالن اصلی 

میشی!

به سمتش رفتم زیر گلوشو بوسیدم و گفتم:خیلی 

از بودن باهات لذت بردم!

پوزخندی زد و سر شونم و بوسید و گفت:دلبری 

نکن والا باز باید لخت بشی!

جیغ خفه ای کشیدم و با خنده گفتم:نه دیگه 

جونی تو تنم نمونده!

قهقه ای زد و به سمت در اتاق رفت.منم از در 

پشتی خارج شدم

وقتی از پله ها پایین می رفتم با تعجب یه 

راهروی دیگه هم دیدم

از سر کنجکاوی وارد راهروی دوم شدم یه 

راهروی باریک بود

حدود ده متر که پیچ در پیچ بود و معلوم بود 

که به سمت طبقه بالامیرفت !

بعد گذشتن از راهرو وارد سالن دیگه ای شدم که 

چند تا اتاق توش بود همه جراتم رو جمع کردم و 

وارد سالن شدم و از کنار یکی از اتاق ها که گذشتم 

صدای گریه ای رو شنیدم . به سمت در اتاق رفتم 
گوشم رو به در چسبوندم وگوش دادم دختری در 

حال گریه کردن بود چیزی از گریه هاش 

نمی فهمیدم !

فقط معلوم بود ترک نبود و بعد اینکه مطمئن 

شدم فقط اون تو اتاقه اروم درو باز کردم و وارد 

اتاق شدم . اولین چیزی که توجهم روجلب کرد 

بسته شدن دختری روی تخت بود که فقط لباس 

زیر تنش بود و با دیدن من گریه اش اوج گرفت 

که به سمتش رفتم و بهش گفتم:ساکت باش الان 

صداتو میشنوند!

گنگ نگاهم کرد فهمیدم که ترکی بلد نیست با 

اشاره بهش فهموندم که ساکت بشه !

خوشبختانه فهمید و ساکت شد و با تردید به

شکمش نگاه کردم کمی تو پر بود اما شبیه زنای 

ابستن نبود ولی رد بارداری سابقی روی شکمش 

بود! معلوم بود که قبلا باردار بوده شکمش شکلاف 

های باریکی داشت که برای الان نبود!

شاید گلاره باشه نگاهش کردم وگفتم؛گلاره

با بردن اسمش سرش و چند بار تکون داد و 

گفت:بله گلاره ام!

فهمیدم که خودشه تلفن رو سریع از کیفم خارج 

کردم و به اتاش پیام دادم:پیداش کردم تو طبقه 

بالاست داخل یکی از اتاق های سالن بزرگ که به 

رنگ کرمی هست! 

به محض تیک خوردن پیام صدای پا شنیدم 

وحشت زده به گلاره نگاه کردم و بهش اشاره کردم 

که چیزی نگه و خودمو تو اتاق جایی به چشمم 

نخورد که قایم بشم پس سریع رفتم زیر تخت که 

محکم سرم به لبه ی پایینی خورد تا رفتم زیر

تخت در باز شد و من از ترس نفس هام به شماره 

افتاده بودند!

 اگه پیدام میکردند معلوم نبود زنده بمونم یا نه

با شنیدن صدای قهقه ی همیشگی شیخ عدنان 

فهمیدم خودشه که وارد اتاق شده با ورودش گلاره 

شروع به گریه کرد،امیدوارم که منو لو نده...

با پایین اومدن تخت و قرار گرفتن پاهای شیخ 

جلوی صورتم فهمیدم که روی تخت نشسته و به 

زبان فارسی حرف میزد@

چند باری این زبان رو شنیده بودم اما خیلی بلد 

نبودم با جیغ گلاره چشمامو محکم بستم و با به 

یاداوری اینکه گوشیم روی سایلنت نیست سریع 

اونو بی صدا کردم و با ترس به اتاش پیام 

دادم:من تو اتاق گلاره ام زیر تختش قایم شدم!

شیخ عدنان میخاد بچه اش و سقط کنه و هر 

ان ممکنه منم گیر بیفتم دکتر اخر شب برای سقط 

میاد منم سعی میکنم تا اون موقع زنده بمونم!
.
.
.
#اتاش 

با رسیدن دو پیام از جانب مرام کمی نگران شدم 

تازه ساعت شش بعدازظهر بود و نمیشد الان به 

اونجا رفت باید تاشب دووم میاوردند همه رو 

اماده کردم و با ماشین های شخصی ازشون 

خواستم که خونه رو تحت نظر بگیرند که در 

صورت بروز اتفاق بتونیم جون مرام و گلاره رو نجات بدیم!



#دنیا

با دیدن دختر جوانو نور امیدی تو دلم روشن شد 

ولی من و از کجا میشناخت ؟!میخواست دست 

هام و باز کنه که صدای پا شنید!

سریع زیر تخت قایم شد،با دیدن شیخ عدنان که 

وارد اتاق شد؛ ترس بدی به جونم افتاد!

شروع به لرزیدن کردم،کنارم روی تخت نشست و 

شروع به بازی با موهام کرد: سهیل داره در به در 

دنبالت میگیرده...هه! فکر کرده میتونه تو رو 

نجات بده!

با به یاد اوردن سهیل اشک از گوشه چشمم جاری 

شد که از چشم شیخ دور نموند سرش و کنار گوشم

 اورد و گفت:هنوز که کاری نکردم که اینجور گریه

 میکنی!

جرات نگاه کردن به صورتش رو نداشتم خشن 

چونه ام و گرفت و گفت: وقتی باهات حرف میزنم 

نگاهم کن

یک لحظه نگاهش کردم که از برق خاص چشاش 

ترسیدم و چشمهامو زود بستم که سرش و به 

صورتم نزدیک اورد و شروع به لیس زدن صورتم 

کرد !  

با حس چندشی سرم و شروع به تکون دادن کردم 

که سیلی محکمی به رون لختم زد انقدر محکم زد

که حس کردم پوستم پاره شد با درد جیغ کشیدم 

که دستش و محکم روی دهنم گذاشت و گفت: 

درد داشت؟؟؟

پوزخندی زد و سیلی دیگری به رونم زد دلم 

میخاست از ته قلبم جیغ بکشم تا دردم کمتر بشه 

اما با بودن دست بزرگش روی دهنم صدام تو 

گلوم خفه میشد!

 زیر دلم درد گرفت !   یاد بچه ام افتادم!..

 اشک هام جاری شد و دست از تقلا کردن 

برداشتم ! میترسیدم تکون خوردنهام شیخ 

عدنان رو بیشتر تحریک کنه که کتکم بزنه

و اسیبی به بچه ام برسه...

دستش و از روی دهنم برداشت و گفت:خودتو 

اماده کن امشب قراره این بچه کشته بشه

با ناباوری گریه کردم وگفتم:تو رو خدا به بچه ام کاری نداشته باش!



حوصله ام سر رفته!.... نظرت چیه که بریم اتاق 

بازی ؟!...من عاشق بازی ام!...

یه روانی به تمام معنا بود !...از جا بلند شد و شروع

 به باز کردن دست و پاهام کرد، حسابی دست و 

پام خشک شده بودند!

به محض باز شدن دستهام ملافه رو روی بدنم 

کشیدم تا خودم رو بپوشونم که شیخ با یه حرکت 

به سمتم اومد و به موهام چنگ زد که اخی از سر 

دردگفتم و منو از موهام کشید و از تخت پایین 

اورد!

ملافه رو از بین دستام کشید و با لذت به بدنم 

نگاهی انداخت ومنو دنبال خودش کشید وگفت:

تو اتاق بازی دو تا دختر هستند که بازی دوست 

دارن بریم ببینیم تو هم ازاتاق بازی خوشت میاد

وحشت زده بهش نگاه کردم که به سمت در اتاق 

رفت. لحظه اخر صورت دختر زیر تخت رو دیدم 

که با نگرانی به من نگاه میکرد!

با هم وارد سالن بزرگی شدیم وحشت زده به محیط

 اطرافم نگاه میکردم !...چون برهنه بودم خجالت 

میکشیدم! چقدر تو این مدت تحقیر شده بودم !..

بدنم مثل یه شی بی ارزش دست به دست 

میچرخید!....

خدایا خودت کمکم کن!...صدامو میشنوی؟!

 خسته شدم از این وضع!... تا کی قراره اینجور 

عذاب بکشم ؟!

انتهای سالن شیخ در اتاقی رو باز کرد و وارد شدیم

 پشت سرم ایستاد و منو به جلو هول داد .

با دیدن صحنه ی رو به روم خشکم زد قدمی به 

عقب برداشتم که به شیخ خوردم اما جرات برگشتن

 به سمتش رو نداشتم !

طاقت نگاه کردن به صحنه ی روبه رومم نداشتم 

شروع به لرزیدن کردم!

 از تصورخودم جای یکی از اون دخترا وحشت کردم

 دخترا رو به طرز فجیعی اویزون کرده بودند.

با طناب بدنشون رو انقدر سفت کرده بودن که 

کبود شده بود!

چشماشون باز بود و قرمز اما نه تقلا میکردند و 

 نه تقاضای کمک!

با حلقه شدن دستهای شیخ دور بدنم تکونی خوردم

 که منو محکم به خودش چسبوند وکنار گوشم 

گفت:اولش خیلی اذیت میکردند اما کم کم 

فهمیدند که اتاق بازی اتاق لذت بخشیه!،..

نظرت چیه؟دوست داری با کدوم بازی شروع

 کنیم؟!

ناباور به دور تا دور اتاق نگاه کردم وسایل عجیبی 

تو اتاق بود!

شبیه اتاق شکنجه بود تا اتاق بازی!

 شیخ عدنان در همون حال که منو بغل کرده بود 

 به سمت تختی هولم داد که گوشه ى اتاق بود و 

کنار تخت چند تا شلاق اویزون بود !

به محض نزدیک شدن به تخت تعادلم و از دست 

دادم و بدنم بی حس شد!

شیخ عدنان که متوجه بی حالیم شد،گفت:صبرکن 

شروع کنیم بعد از حال برو!

انقدر حالم خراب بودکه نفهمیدم منظورش چیه

 و همه جاتاریک شد
.
.
.
#شیخ عدنان

تو بغلم از حال رفت !

اونو بغل کردم و به صورتش نگاه کردم !ترسو تر از 

این حرفها بودکه تحمل کنه...مطمئن بودم با اولین

 شکنجه میمیره!...

بهتر بود بعد ار سقط بچه شکنجه اش میدادم! اونو 

از زمین بلندکردم و روی تخت خوابوندم و دست و 

پاشو بستم!

 بهتر بود بذارم تا اومدن دکتر بخوابه از اتاق خارج 

شدم که حس کردم کسی داره نگاهم میکنه!

 مشکوک به اطراف نگاه کردم اما کسی رو ندیدم 

به سمت طبقه پایین رفتم مرام پیداش نبود!...

کجا سرگرم بودکه اثری ازش نبود؟!....


#مرام

به محض خروجشون از اتاق از زیر تخت بیرون 

اومدم و اروم در اتاق و باز کردم و دیدم که گلاره 

رو وارد کدوم اتاق کرد!

سریع چند تا عکس ازشون گرفتم و برای اتاش 

فرستادم و گفتم:بیشتر از این نمیتونم جلو برم 

ایرانی حرف میزدند و نفهمیدم چی میگند! اما 

دختره خیلی حالش بده و ترسیده!

پیام ها تیک خوردن و طبق معمول جواب نداد

 زود پیام ها و عکس ها رو پاک کردم و از اتاق 

خارج شدم که همزمان شیخ عدنان هم خارج شد 

پشت گلدون بزرگی که توسالن بود قایم شدم 

مشکوک به اطرافش نگاهی انداخت و بعد از 

پله ها پایین رفت !...

به سمت راهرویی که  مراد بهم نشون داده بود

 رفتم و سریع به سالن قبلی برگشتم!

 تازه روی اولین مبل نشسته بودم که شیخ عدنان

 وارد سالن شد و با دیدن من لبخندی زد وگفت: 

کجا بودی چقدر دنبالت گشتم!...

از قیافه اش متنفر بودم اما نقاب بی تفاوتی زدم

 و با دلبری گفتم:اووم تو غیبت زد منم تو خونه 

یه گشتی زدم الانم میخواستم تی وی رو روشن 

کنم تا تو بیای حوصله ام سررفته!

در همین لحظه مراد به همراه مرد میانسالی وارد

 سالن شد بادیدنش چشمکی براش زدم که زود 

خودش رو جمع جورکرد و به شیخ عدنان نزدیک 

شد وگفت:اقای دکتر قرار بود اخر شب بیان اما 

عملش کنسل شد و الان اومد!

__ خوبه دختره بیهوشه بذار حالش سر جاش بیاد 

بعد شروع کنید!

از شنیدن حرفش یخ کردم خدای من الان باید 

چیکار کنم ؟!

تلفنم و اروم از کیفم خارج کردم و وارد لباس زیرم 

کردم که واقعا حس بدی بهم دست داد!...

 اخه سخت بود اونجور راه برم!...اگه تو دیدشون 

نبودم اونو تو سوتینم پنهان میکردم !....

از جا بلند شدم که مراد همراه اون دکتر از پله ها 

بالا رفت خواستم از کنار شیخ رد بشم که اروم به 

باسنم زد و خواست پیش روی کنه که یاد تلفن 

توی لباس زیرم افتادم و دستش روگرفتم و با 

خنده گفتم:اجازه بده برم دستشویی بعد میام !

قهقه ای زد و گفت:یه ناخونک کوچیک میزنم

باز دستش و به سمتم دراز کرد که جیغ مصنوعی

 کشیدم وگفتم: وای نه...باید برم به زور جلوی 

خودمو گرفتم!

دوباره خندید منم سریع از فرصت استفاده کردم 

و به سمت سرویس بهداشتی توی اتاق کناری 

رفتم.
به محض واردشدن گوشی رو بیرون اوردم که کسی به در ضربه ای زد و من وحشت زده به در نگاه کردم!....








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر