قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 11:22 ق.ظ

#اینار

جلوی اینه ایستاده بودم و به خودم نگاه میکردم!

یه پیراهن قرمز كه تا روی زانو تنم کرده بودم 

و یه حاشیه ی قشنگی داشت !...

موهای مشکیمو روی شونه هام باز کرده بودم و 

یه رژ البالویی و یه خط چشم پهن تنها ارایشی بود 

که رو صورتم كرده بودم!...

به ساعت نگاه کردم و با دیدن نزدیکی اومدن 

کیان استرس خاصی تمام تنم روگرفته بود....

باورم نمیشد بلاخره قبول کرده بود که به 

خواستگاری من بیاد!...

 به سمت تخت رفتم و رو به تخت نشستم...چقد 

انتظار سخت بود!...

دلم میخواست زودتر بیاند و انگشتر دستم کنند و 

همه چی تمام بشه !...

تو فکر و خیالات خودم بودم که در اتاق باز شد 

و مامان با دیدنم لبخندی زد و گفت:

فدای خوشکلیات!....

از جا بلند شدم و گفتم: خدانکنه مامانم!...

_-فک نمیکردم باموهایی هم رنگ موهای پدرت 

انقد زیبا بشی!

 اصل اجزای صورته که شبیه شمام...مامان به 

نظرت دیر نکردند؟!

 راستش دخترم همین الان مهین خانم زنگ زد

هول برم داشت: خب؟!

 قرار امشب و کنسل کرد!

مثل تاجری که خبر ورشکستگیش رو‌ شنیده باشه 

با صورتی اویزون روی تخت نشستم....

حتما کار کیان بود! حتما پشیمون شده !با صدای 

مامان سرم رو بلند کردم:مادر حالت خوبه؟؟؟

 چیشد که کنسل کردن؟!

 جوری که مهین جان گفت کیان پاش لیز 

خورده و افتاده روی اینه و دستش زخمی شده!

با شنیدن این خبر نگران از جا بلندشدم:الان 

حالش چطوره؟دستش چیشده؟

 اروم باش دختر...چیزی نگفت فقط گفت 

دستش زخمی شده!

 من باید برم!

 کجا!!؟؟؟؟

 پیش کیان !...نباید تنهاش بذارم! 

 زشته مادر مهین خانم چی میگه تورو ببینه؟!

 مهین جون از خداشه من دوروبرشون باشم!

 اخه...دخترم!

به سمت کمد رفتم و کتم رو بیرون اوردم و چکمه 

های چرمم رو که تا روی زانوم بودند رو پام کردم

 و شال حریرم و از روی  تخت برداشتم و گفتم: 

من میرم مامان شبم میرم پیش مادرجون!...

__ امان از دست تو دختر

صورت مامان و بوسیدم و به سمت بیرون رفتم. 

سوار ماشینم شدم وبا اخرین سرعتم رانندگی کردم خیلى دلنگران کیان بودم!...


بعد از یک ربع به خونه اشون رسیدم و زنگ رو که 

زدم؛ سرایدار سریع در و باز کرد و با دیدنم منو 

شناخت و اجازه ورود داد!

به محض ورود به خونه چشمم به مهین خانم 

افتاد كه با دیدن من لبخندی از سر ذوق زد و 

گفت:چقد زیبا شدی ایناز!!!!!

لبخندی زدم و گفتم: سلام مهین جون!

با شرمندگی سرش رو پایین انداخت و گفت:

سلام گلم! حتما اومدی بدونی چرا کنسل شده؟!

 نه اصلا نگران کیان بودم اومدم ببینم حالش 

چطوره؟!

 عزیزم!بهتره!...خوابیده...پسره ى خیره سر!

 اتفاقی افتاده؟!

 از تو که پنهون نیست ایناز از همه چی خبر 

داری !....اماده بودیم!...  همه چی خوب پیش 

میرفت!یه دفعه اقا گفت نمیتونه بیاد‌ پشیمون 

شده! منم شروع کردم گفتن حرفای دلم ؛همون 

حرفاییی که حقیقت دارند و  اونم عصبانی شد و 

با مشت زد به اینه دستش و پاره پوره کرد پسره 

ى دیوانه!...

 الان حالش چطوره؟

 چند جای دستش بخیه خورد!

 میتونم اونو ببینم؟!

 اره تو اتاقشه !...برو دخترم!....

__ ممنونم مهین جون! پس پشیمون شده بود؟!

با دلی شکسته به سمت اتاقش رفتم.

اروم در اتاق رو باز کردم!....خوابیده بود!....

به سمتش رفتم و قبل از رسیدن‌ به تخت چشمم

 به قاب اینه افتاد که فقط اسکلتش مونده بود!

عکس دنیا کنار قاب افتاده بود!....

 عکس رو برداشتم و با حسرت نگاهش کردم.

چه عشقی بینشون بود که اینجور سد راه عشق

 من میشد؟!

در این حد كه حالا که دنیا نیست چرا کیان منو 

کنارش قبول نمیکنه...عکس رو روی میز گذاشتم و 

به سمت تخت کیان رفتم و اروم روی تخت 

نشستم !....

دستش رو که کنارش بود اروم روی پاهام گذاشتم 

ونگاهش کردم !...

معلوم بود حسابی داغونش کرده كه اینطور باند 

پیچی شده بود!

اشک سمجی که سعی درنگه داشتنش کرده بودم 

بى اراده از چشمم سرازیر شد و‌ روی سر انگشتای 

کیان افتاد.

دست دیگه امو تو موهاش کشیدم و اروم شروع 

به نوازش موهاش کردم و بعد از چند دقیقه تکون

 ارومی خورد و سرش رو بالا گرفت و من نگاهش کردم و لبخندی زدم:سلام پسر بد !

پلک نمیزد و فقط خیره ى من شده بود...


به سمتش کامل برگشتم و گفتم:شنیدم امروز گرد 

و خاک راه انداختی !...

سرجاش نشست، کاملا رو به روم بود‌ و نزدیکم...

به اجزای صورتم نگاه میکرد.قسمتی از موهام

 رو که روی صورتم افتاده بود کنار زد و با انگشت 

شستش گونه امو اروم نوازش کرد !...

از برخورد دست گرمش به صورتم چشمهامو 

بستم و با اینکه از دستش دلخور بودم اما غرق 

لذت شدم!

پیشونی اش رو به پیشونی ام چسبوند که 

چشمهام و باز کردم و نگاهش کردم.

اروم لب زد: چراداری دیونم میکنی دنیا؟!...

اشک از گوشه ى چشمم سرازیر شد و با غم 

نگاهش کردم و گفتم:من اینازم...

بدون اینکه ازم دور بشه گفت:چرا انقد شبیه 

دنیای منی؟!

 چون میخوام منم مال تو باشم...کنارت باشم...

 من نمیتونم به دنیا خیانت کنم !رفتارم دست 

خودم نیست! هر چی سعی میکنم ازت دور بشم 

باز یه کاری میکنم که بیشتر بهت نزدیک میشم!

شباهت تو به دنیا باعث مى شه من نتونم ازت

بگذرم وگرنه.....

 منو از خودت دور نکن!

 موهات و مشکی کردی؟؟

 بخاطر تو اینکارو کردم!

پیشونیش رو از پیشونی ام جدا کرد و به تاج 

تخت تکیه داد و گفت:ایناز هیچ وقت بخاطر 

رضایت کس دیگه ای خود تو تغییر نده!

هیچکس لیاقت اینو نداره که بخاطرش خودتو 

تغییر بدی!

 تو لیاقتش رودارى!

 مامانم بهت گفت چی شد!...مگه نه؟

بهش نزدیک تر شدم و سرم و روی شونه اش

گذاشتم و به تاج تخت تکیه دادم و گفتم:

مهم نیست....بهت فرصت میدم!... عجله ای 

ندارم! من به همین بودن کنارت.... به همین 

نوازشهای کوتاهت دلخوشم!... پرتوقع نیستم !

با قرار گرفتن تو بغلش لبخندی زدم که با صدای 

شرمنده ای گفت: من انقدر لیاقت ندارم که تو 

زندگیم دو نفر انقدر عاشقم باشند!

 چیزی نگو! بذار سرم روشونه ات باشه!خیلی 

نگرانت شدم!

دیگه حرفی نزد و اجازه داد؛ سرم روی شونه اش 

بمونه!

سهیل

حرفهای گلاره حسابی داغونم کرده بود...

دلم میخواست انقدر اونو میزدم که حرصم خالی 

بشه !

اما از طرفی میترسیدم بچه امون چیزیش بشه !

فعلا تنها برگ برنده من اون بچه بود...مجبور بود 

بخاطر اون بچه کنارم بمونه پس به سمت 

رستوران رفتم !....

بهتر بود خودمو با کارام سرگرم میکردم !...

جدیدا زده بودم تو کار واردات!...کارها خوب 

پیش میرفت ؛اما چند روزی بود که یک سری

ادمهاى ناشناخته سدراهم میشدند و کمی این 

قضیه نگرانم کرده بود. 

به محص وارد شدن به دفترم از منشی خواستم 

که وکیلم رو خبر کنه و اتاش پسرمو قرمزی که 

خیلی بهش اعتماد داشتم از بعد نیم ساعت داخل

دفترم بود و با دیدن من لبخند ارومی زد و گفت: 

سلام اقا!

 سلام اتاش چیکار کردی با پرونده هایی که 

بهت دادم؟!

 همه رو مطالعه کردم !.،،کاملا معلومه همه 

ضررهایی که تو معامله های جدید کردیم 

دسیسه است!....یکی هست که میخواد شمارو

 تو دردسر بندازه!

 خودمم شک کرده بودم اما تو ترکیه من 

دشمنی ندارم!...

 میتونیم اسمش رو رقیب کاری بذاریم!...

 پیشنهادت چیه؟

 باید همه بیشتر قسمت دارایتون روبه اسم 

شخص دیگه ای منتقل کنید و  اینجور در‌صورتی 

که ورشکسته بشه نمیتونند همه دارایتون رو‌ 

بگیرند و هر چی زودتر هم اقدام کنیم به نفعتونه!

دستم رو تکیه گاه سرم قرار دادم و‌ گفتم:

بنظرت حتمال ورشکستیگیمون چقدره؟؟

__ متاسفانه شصت درصده باید خیلی مواظب 

باشیم!

درحال فکر کردن بودم که گوشیم زنگ خورد !

شماره ناشناس بود جواب دادم:بله

جوابی جز صدای نفس های شخص ناشناس 

نشنیدم؛ عصبی شدم و گفتم:الوووو!...

صدای اه زنی از انور خط شنیده شد و پشت 

بندش صدای گریه ى دلخراش زنی به گوشم 

رسید!عصبی فریاد کشیدم: کی هستی؟!

تماس قطع شد‌ و اتاش به سمتم اومد وگفت: چیشده اقا؟؟


با نگرانی نگاهش کردم و گفتم: هرکی بود مطمئنم 

اشتباهی زنگ نزده بود!... میتونی رد این شماره 

رو برام بگیری؟!

__حتما اقا

اتاش بعد از ذخیره شماره از دفتر خارج شد 

و من عصبی به صندلیم لم دادم !

رقیبم از دبی بود. مطمئن بودم !...صدای ،گریه 

اون زن من و یاد دخترهایی انداخت که تو باند 

عایشه میفروختیم...

باید نگهبان های خونه ام رو بیشتر میکردم نباید 

اتفاقی برای گلاره و بچه ام میوفتاد...

ازجا بلند شدم و شروع به قدم زدن تو اتاق کردم 

همین و کم داشتم! بهتر بود کمی مست میکردم 

اینجور اروم میشدم.
.
.
.

#دنیا

ساعت دوازده شب شده بود و اثری از سهیل نبود 

دیر کردنش من و میترسوند!

 با شنیدن صدای ورود ماشینش وحشت زده به 

سمت اتاق جدیدم رفتم و در و بستم.

 لعنتی فتانه کلید درو برداشته بود.با ترس به 

سمت تخت رفتم و خودمو به خواب زدم...

خیلی زود صدای بسته شدن در اتاق قبلیم رو 

شنیدم...ضربان قلبم بالا رفته بود و حس ترس 

بدی به بدنم هجوم اورده بود.دستم و روی شکمم 

گذاشتم و گفتم:نترس عزیزم!

پنج دقیقه نگذشته بود که صدای فریاد سهیل 

شنیده شد: گلاره.....گلاره کجایی؟!

تو خودم جمع شدم و سعی کردم قوی باشم که در با صدای بدی بازشد!


#سهیل

روز بدی داشتم!...فقط بغل کردن بدن گلاره ارومم 

میکرد! حتما الان خواب بود!لبخند خسته ای زدم 

و وارد اتاق شدم.

 طبق معمول اتاق تاریک بود!به سمت تخت رفتم

 که تخت و خالی پیدا کردم و نمیدونم چرا صدای 

گریه اون زن تو سرم اکو شد!....

نکنه؟!....گلاره!..........

نکنه شخص ناشناس بلایی سرگلاره اورده باشه؟! 

وحشت زده اسمش رو صداکردم.اما جوابی نیومد.

 چندبار صداش کردم، اما جواب نداد.از اتاق خارج 

شدم و شروع به گشتن تو اتاقها کردم و به اتاق 

اخر سالن رسیدم که فتانه وحشت زده با لباس 

بلند خوابش پشت سرم ایستاد وگفت: چیشده؟

مثل دیوونه ها در اتاق و باز کردم که متوجه ى 

شخصی شدم که روی تخت خودشو جمع کرده

 بود و خواب بود!

فتانه شونه ام و گرفت و گفت:سهیل آروم باش!

 گلاره...این گلاره است؟!

 اره خودشه اومده اینجا استراحت کنه!

کمی اروم تر شده بودم. فتانه منو از اتاق بیرون

 برد و گفت:اروم باش سهیل!...

 فک کردم رفته!...

 کجارو داره که بره عزیزم!...

 برو بخواب!...

 باشه تو هم بیا تو اتاقت بخواب!

 پیش گلاره میمونم!...

 هرطور راحتی!

بعد از رفتن فتانه با حالتی زار وارد اتاق شدم و به 

سمت تخت رفتم.

پتو رو از روی گلاره کنار کشیدم که تکون ارومی 

خورد.

چقد ترسیده بودم!...کنارش روی تخت نشستم و 

محو صورتش شدم. تو اون نور کم تکون خوردن 

پلکهاشو متوجه شدم . دختره دیوونه بیدار بود و 

خودش رو بخواب زده بود...

لبخندی زدم! دلم شیطونی میخواست.

هوس کردم؛ محکم بغلش کنم و از لبهاش کام 

بگیرم و بعد باهاش یکی بشم!

 دستم و به سمت صورتش بردم و با سر انگشتم 

لبش رو لمس کردم که اخمی کرد و دستم رو ‌پس 

زد.

اخمی کردم و نگاهش کردم و اون هم چشمهاش 

رو باز کرد و سریع نشست و گفت:مگه نگفتم 

دیگه بهم دست نزن!....

بدون اینکه از شدت اخمم کم کنم؛ گفتم:گلاره به 

اندازه کافی امروز تحت فشار بودم نرین به اعصابم 

فهمیدی؟!

 به من چه تحت فشاری ؟!منم تحت فشارم!

منم از دستت خسته شدم! نمیخوام عروسک 

دست تو باشم!

 این کلمه ى عروسک و تازه شنیدی یه خط 

درمیون عروسک عروسک میکنی؟!

 بهتره بری به اتاقت

 پس توچی؟

 از امروز این اتاق منه.نمیخوام با هم تویه اتاق 

باشیم!

دختره ی بی عقل ببین داره چی میگه...

از جا بلندشم و رو به  روش ایستادم ! باید بهش 

میفهموندم مرد این خونه منم...

حرف حرف منه نه اون !...شروع به کندن لباسام 

کردم كه ترس رو تو چشمهاش دیدم .

با بالاتنه لخت رو به روش ایستاده بودم و لبخند 

بدجنسی روى لبهام نشست و  دستم به سمت 

کمربندم رفت كه وحشت زده از تخت پایین اومد 

میخواست از اتاق خارج بشه كه تخت و دور زدم‌و 

محکم بازوشو گرفتم:کجا ؟!

باچشمهای درشت مشکیش چشم تو چشمم شد 

و با صدای لرزونی گفت:ولم کن سهیل

درحالی که بهش میچسبیدم گفتم:اگه ولت نکنم 

چی؟؟

 جیغ میکشم!

قهقه ای زدم و با یه حرکت محکم بغلش کردم 

و تا به خودش بیاد لبهاشو شکار کردم !

شروع به وول خوردن کرد.میخواست از دستم 

فرار کنه اما من قوی تر از اون بودم !...

در حالی که با خشونت لبهاشو میبوسیدم اونو روی 

تخت انداختم و بدنش اسیر بدنم شد!

شروع به گریه کرد اما دلم نمیخاست ازش جدا 

بشم! باید ادمش میکردم!....

 با دستاش پهلو هامو چنگ میزد......


لبهاشو رها کردم و با حرص گفتم: وحشی شدی

با‌ چشمهای بارونی نگام کرد و گفت:حالم خوب 

نیست!... ولم کن!...

بی توجه به اشکهاش و چشمهای معصومش با یه 

حرکت پیراهنش رو از‌ تنش خارج کردم ودستهاش 

رو به تاج تخت بستم وحشت و‌ تو تک تک اجزای 

صورتش نگاه مى كردم كه با گریه نالید: داری 

چیکار میكنى سهیل...

بدون اینکه بهش جواب بدم ؛ لباس زیرش رو هم 

از پاش دراوردم و با چشمهای سرخ نگاش کردم و 

اب گلوم رو بلعیدم .

نمیدونم چرا تنش سفید ترشده بود طورى كه 

هوس کردم رون پاشو‌ گاز بگیرم !

گریه هاش رو اعصابم بود به همین دلیل تخت رو 

دور زدم و با زیر پیراهنیم دهنش رو بستم!...

 نمیدونم اون همه خشونت رو از کجا اورده بودم 

حالا با دهن بسته و دستهای بسته روی تخت رو 

به روم بود...

شلوارم و ازپام دراوردم و به تخت رفتم و شروع 

به لمس بدنش کردم !...

تقلا میکرد؛ دستهاش رو باز کنه. پوزخندی زدم 

وگفتم:تقلا نکن!... ‌‌تا من نخوام دستات باز‌ نمیشه 

اینجور بیشتر دوس داری مگه نه؟!...دوس داری 

باهات مثل یه اشغال خیابونی رفتار کنم؟! لیاقت 

نداری باهات مثل ادم رفتار کنم؟!

 ولم کن...نمیخوام بهم دست بزنی!...

در حالی که بدنش رو لمس میکردم ؛ لبهامو به 

گوشش چسبوندم و با صدایی که از‌ خواستن زیاد 

دورگه شده بود گفت:اگه دست‌بزنم چیکارمیکنی؟

اصلا مگه کاری از دستت برمیاد ؟!

گریه اش شدت گرفت...خودمو بین پاهاش جا 

دادم که با وحشت گفت: سـ...هیل ...بچه 

ام...خواهش میکنم!...

پوزخندی زدم و گفتم؛میخوای باورکنم اون بچه 

حروم زاده برات مهمه؟!

پاهاشو‌ بازتر کردم که گریه اش به هق هق تبدیل 

شد و من هم دستی به تنش کشیدم که گفت:

نکن!...سهیل یادت رفت دکتر چی گفت؟!.... 

خواهش میکنم!...

 لج کردن با من هیچ وقت ب نفع تو نیست 

چرا کاری میکنی باهات بد رفتار‌‌ کنم؟!

 چون بهت تعلق ندارم!.. اینو بفهم!...من سهم 

تو نیستم!...

با شنیدن این حرفش بایه حركت باهاش یکی 

شدم که اشکش جاری شد و شروع به التماس 

کردن کرد که ازش جداشم...

اما مگه میتونستم ازش جداشم؟!...همه وجودم 

تمنای وجودش رو میکرد!

 سعی کردم با‌ملایمت کارم و ادامه بدم که اذیت 

نشه پاهاشو ‌و با دستام گرفتم و‌ گفتم:وول نخور تا 

اذیت نشی !...

اروم کارم و ادامه دادم و اون هم میون گریه هاش 

اه های ریزی از بین لبهاش خارج میشد که لذت 

منو دوچندان میکرد !...

بعد از نیم ساعت درحالی که بی حال زیر دست

 و پام افتاده بود دست از سرش برداشتم و محکم 

بغلش کردم که نالید:ولم کن حالم خوب نیست!

 بازم که زبونت دراز شد!

روشو ازم گرفت و منم اروم دستم و به سمت 

دستهاش بردم و دستهاشو از اسارت ازاد کردم و با 

اخم مچ دستهاشو مالید و سعی کرد از تخت‌ 

پایین بره که با درد زیر دلش رو گرفت و اخ بلندی 

از دهنش خارج شد!

نگرانش شدم اما نباید بهش رومیدادم و برخلاف 

میلم از تخت پایین اومدم وگفتم: برا من فیلم نیا 

خانوم من میرم اتاقم بخوابم توهم بهتره بگیری 

بخوابی تا اذیت نشی!

با اخم نگاهم کرد که چشمکی بهش زدم و درحالی که شلوارم رو میپوشیدم از اتاق خارج شدم!


#دنیا

بعد از رفتن سهیل به سمت حمام رفتم و بدن 

خسته ام و که باز مورد تجاوز اون بی رحم قرار 

گرفته بود رو به اب گرم سپردمو  انقدر تو ووان 

موندم که دردم کمتر شد!

بیست دقیقه بعد از وان خارج شدم و بعد از 

پیچیدن حوله دور بدنم به سمت تخت رفتم 

و همینکه سرم به بالشت رسید انقدر خسته بودم

 که سریع خوابم برد و وقت نکردم بیشتر به این 

وضع عذاب اور فکر کنم.

صبح با حالت تهوع شدیدی از خواب بیدار شدم.

 سریع با همون حوله به سمت حمام دویدم و 

هرچی تو معده ام بود رو بالا اوردم و انقدرى 

عوق زدم و بالا اوردم که دیگه جونی تو تنم 

نمونده بود و زیر شکمم حسابی درد گرفته بود. 

با گریه فریاد کشیدم:خداااااا مردم!

کنار روشویی روی زمین بی حال نشستم که در 

حمام با صدای بدی باز شد و سهیل با یه شلوارک 

تا بالای زانوش وارد حمام شد و با دیدن حالم 

نگران به سمتم اومد و گفت:چى شده گلاره؟!

حالت خوبه؟!

اخمی کردم و جوابش رو ندادم که به سمتم 

اومد و منو از جام بلند کرد و به سمت تخت 

برد. سعی کردم دستم رو از دستش بیرون بکشم.

اما مگه دستم رو ول میکرد؟!...به تخت که رسیدم 

روی تخت دراز كشیدم و اونم بدون هیچ حرفی 

از اتاق خارج شد.

سعی کردم بازهم بخوابم! امامگه میشد؟!...داشتم 

با بالشت ور میرفتم تا خوابم ببره که در اتاق باز 

شد و سهیل سینی به دست وارد شد رو به روم

روی تخت نشست وسینی رو کنارم گذاشت و 

گفت: پاشو یه چیزی بخور رنگ به روت نمونده!

 اشتها ندارم!

اخمی کرد و گفت:مثل ادم دارم باهات حرف 

میزنم نذار باز وحشی بشم وبلایی سرت بیارم!

 توکی ادم بودی ک الان داری مثل ادم حرف 

میزنی؟! از وقتی دیدمتم که وحشی بودی!...

خودمم نمیدونستم از کجا جرات پیداکرده بودم 

و اینجور حرف میزدم؟!

سهیل با چشمهای سرخش از تخت کنار رفت 

وگفت:صبحونه اتو که خوردی جون گرفتی بعد

 میدونم چیکارت کنم!

محکم در اتاق رو بست و خارج شد.حسابی 

گرسنه ام بود و کره مربای توی سینی بهم چشمک 

میزد. سینی رو روی پاهام كشیدم و برخلاف 

تصورم حسابی اشتهام تحریک شده بود وشروع 

به خوردن کردم!خداروشکر سینی رو پر کرده بود.

حسابی که از خجالت شکمم دراومدم ؛از تخت 

پایین اومدم ویه لباس مناسب تنم کردم. صدایی 

از بیرون نمیومد!... به سمت در رفتم و اروم از 

اتاق خارج شدم!... ساعت نزدیک ده شده بود!

به سمت پله ها رفتم که صدای سهیل وشتیدم

 که تو اتاقش داشت با تلفن حرف میزد و حسابی 

عصبانی بود! به سمت در اتاق رفتم!

حس فضولی داشت دیوونه ام میکرد و گوشم رو 

به در اتاق چسبوندم وگوش دادم.

 چی از جونم میخوای؟؟؟

 د حرف بزن لعنتی...

صدای پرت شدن چیزی روشنیدم و ترسیده 

خواستم از در اتاق دوربشم که در باز شد و صورت 

عصبانی سهیل رو دیدم و وحشت زده بهش نگاه 

کردم كه عصبی تر نگاهم کرد و از کنارم رد شد و

از خونه خارج شد....تعجب کردم که بهم چیزی 

نگفت....

یعنی کی بود که انقدر ذهن سهیل و درگیرزکرده 

بود که حتی به فضولی منم توجه نکرد!....

با کلی سوال تو سرم به سمت حیاط رفتم تا کمی قدم بزنم...........


#سهیل

با عصبانیت سوار ماشین شدم وبه سمت رستوران 

رفتم و به اتاش زنگ زدم و گفتم: سریع بیا دفترم! 

تو رستوران منتظرتم! 

بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم و به 

سمت رستوران روندم .

از دیروز سه بار شخص ناشناس تماس گرفته بود

 هربار صدای عذاب دادن یه زن میومد و بعدشم

 صدای اه وناله های مردی که معلوم بود داره از 

بدن اون زن لذت میبره!

هر کی بود خبر از گذشته ى من داشت.باید سریع 

اقدامات لازم‌ رو انجام میدادم.‌

همینکه وارد رستوران شدم اتاش بعد ازچند‌ دقیقه 

وارد دفترم شد و گفت: سلام اقا!...

 اتاش تونستی رد این شماره رو بگیری؟!

 نه متاسفانه نشد ردی ازش بگیرم!....

 بازم به من زنگ زد و همون صدای اه و ناله و 

گریه!هیچ حرفی زده نشد دارم دیونه میشم باید 

یه کاری کرد!

 پیشنهاد میکنم اموالتون رو به اسم شخص 

دیگه ای  منتقل کنید وخودتونم یه مدتی از 

استانبول خارج بشین !...

دستم رو تکیه گاه سرم قرار دادم و شروع به 

کشیدن سیگار کردم .

فرار کردنم مشکلی رو حل نمیکرد!باید یه راه بهتر 

پیدا میکردم!...

رو به اتاش کردم و گفتم: اموالم رو به اسم نامزدم 

میزنم ولی اینکه از اینجا برم نه...موافق نیستم 

باید مشکل رو اساسی حل کنم!... وقتی برگردم 

مطمئنن بازم سراغم میاد!... بهتره ببینم حرف 

حسابشون چیه!....

 من میرم مدارک انتقال اموال رو اماده کنم!

 خوبه تا شب اماده اشون کنم رفتم خونه میگم 

امضا کنه!...

 مدارك رو میارم خونه اتون!...

 خوبه!.... میتونی بری!

خودم و مشغول کارهای رستوران و شرکت تازه 

تاسیس شده ام کردم ،بلکی کمی از فکر مزاحم

 جدید دور بشم!...
.
.
.
#کیان

دو روزی از قرار خواستگاری که بهم زده بودم 

میگذشت!

سرگرم کار جدیدم بودم و چیزی به تمام شدنش 

نمونده بود!....

جواب تلفن های ایناز و نمیدادم چون یه حسی 

مدام بهم میگفت قبولش کن !....

یه حسی سرزنشم میکرد؛شبیه مردهای هوس 

بازشده بودم!....

سردرگم بودم!... خودمم دقیق نمیدونستم چی 

میخوام‌؟!

به حلقه ى تو دستم نگاه کردم و یكمرتبه با خودم 

گفتم:چرا خودم دنبال دنیا نمیگردم؟!....

چرا وقتی گروه تجسس گفت اثری ازش نیست

 ناامید شدم؟!منتظر چی بودم؟!....منتظرم خودش 

بهم زنگ بزنه وبگه من اینجام؟! بیا دنبالم !...خب 

معلومه که اون حتما تو دردسر افتاده که نمیتونه 

با من تماس بگیره!...

عصبی به فرمون مشتی زدم و گفتم:کیان چطور 

تونستی انقد راحت دست رو دست بذاری تا الان! 

تلفنم رو از داخل داشبورد خارج کردم ...

اولین چیزی که روی صفحه دیدم پنج میس 

کال از ایناز بود!....

بی توجهه به میس کالهاش شماره هومن رو گرفتم 

که صداش اومد: بله ملکه عذاب؟!

 سلام بی تربیت

 درد با تربیت! چی میخوای بنال؟!

 ناسلامتی هنرمند این کشوری

 جان اون مادر دلبرات تو دیگه ازاد به حرف نزن 

فریبا به  اندازع کافی قهوه ایم کرده!...

خندیدم وگفتم: حقته

 نگفتی چی میخوای علف؟!...ورق؟!...زرورق؟!... 

ماری ...مهسا....اقدس...بنال!...

 دیوانه ای بخدا....هومن میخام برم دبی

سکوت کرد و من ابرویی بالا انداختم و چند دقیقه 

ای منتطر شدم چیزی بگه و اون هم یك دفعه اى بلندگفت:چه گهی خوردی الان؟!


گوشی رو از گوشم دور کردم و اجازه دادم هومن 

حسابی جیغ و داد بکشه و وقتی اروم شد؛ گوشی 

رو به گوشم نزدیک کردم و گفتم:ننه اه و نفرینت 

اگه تموم شده حرفمو بزنم!...

 کیان میخوای بری دبی دیوانه شدی تو؟! تازه 

خبرنگارها دست  از سرت برداشتند! میدونی بری 

دبی چی میشه؟؟دوباره حرف وحدیثهاشون شروع

 میشه!....

 هومن من نمیدونم چرا تو این مدت انقدر 

راحت دست رو دست گذاشتم و دنبالش نگشتم 

من خودم باید برم دنبالش بگردم!....

 پس کار جدیدت چی میشه کیان؟!

 چیزی به تمام شدنش نمونده تا اخر همین ماه

 تمام میشه!....

 وقتی مامورا نتونستند پیداش کنند تو چطور 

میخواى پیداش‌کنی؟؟؟

 نمیدونم اما باید خودم برم .دنیا انقدر ارزش 

داره که خودم برم دنبالش بگردم!....

 منم باهات میام!....

 توکجا؟؟؟

جان تو چند روز از فریبا دوربشمخیلی خسته ام 

کرده!

گفتم بهم نمیخورین!

خودت به هم نمیخوری! من بهش میخورم 

فقط میخوام برم اونور اب چند تا هلو‌ ببینم!

 ای توروحت که ادم نمیشی!

 جووووون

کارارو خودت انجام بده تا اخرماه فقط وقت 

داریمر

ای به روی چشم فقط فریبا نفهمه بگو میخوایم 

بریم زیارت

 ادم شو هومن!

 سخته به مرگ تو!

با خنده خداحافظی کردم و ماشین و روشن کردم 

و رفتم سر صحنه جدید که باید خارج از شهر فیلم

 گرفته میشد.
.
.
.
#ایناز

عصبی روی تخت نشستم و به صفحه گوشیم نگاه

کردم !....

تو این دو روز اصلا‌ جواب تلفنهامو درست و 

حسابی نمیداد و این‌منو حسابی کفری کرده 

بود!....

 انقدر ناراحت بودم که حتی به دیدن کیاناز هم 

نرفته بودم...

از جا بلند شدم و گفتم: راه نزدیکی به کیان 

دخترشه! بهتره برم پیش مادرجون و کیاناز !

و با این فكر به سمت حمام رفتم که یاد 

خواستگاری افتادم و خجالت زده به‌ اطرافم نگا ه 

کردم و گفتم:واییی میدونست دوروز پیش قرار

خواستگاری گذاشتیم! میترسم برم سر سنگین

 باشه‌ !...

کمی این پا و اون پا کردم وگفتم؛ نه مادرجون 

اینجور نیست!...

 ‌بهتره به خودم برسم و از این حال زار خارج بشم 

بعد به دیدنش برم و با این فكر لبخندی زدم و به 

سمت حمام رفتم.
.
.
.
#فاطمه

کیاناز که الان نزدیک یک سالش شده بود رو به 

روی تلوزیون گذاشتم و کنارش نشستم و اون به 

من نگاه کرد و با اون چشمای ناز و درشتش 

دلم و لرزوند !

من و یاد بچگی های دنیامی انداخت محکم

 بغلش کردم و بوسیدم و اون سرش رو روی پام 

گذاشت و مشتاق به کارتون مورد علاقه اش نگاه 

کرد...

با دست موهای پرپشت و مشکیشو نوازش کردم

 و گفتم:چقدر خوب میشد الان دنیا هم اینجا بود

کیان میخواد به زندگیش سروسامون بده....حقم 

داره نمیتونه که تا ابد منتظر دختر من باشه...اما 

دختر من این لیاقتش نبود که انقدر اذیت 

بشه...دختر من حق داشت لذت یه زندگی

 اروم و بچشه!

با فرود اولین قطره اشک روی صورتم صدای زنگ 

در و شنیدم و رو به سمیه که مشغول اشپزی تو 

اشپزخونه بود گفتم:بی زحمت درو باز کن مادر

چشم خانم الان باز میکنم درو
.
.
.
#ایناز

از ماشین پیاده شدم و جعبه شکلات مورد علاقه 

کیاناز و تو دستم جابجا کردم و باتردید به سمت 

خونه مادرجون رفتم و زنگ و فشار دادم که بعد 

از چند دقیقه صدای سمیه رو شنیدم.

 کیه؟!

 منم ایناز درو باز کن!

 خوش اومدین خانم بفرمایید!....در باز شد!...

 بله مرسی!

وارد حیاط شدم و با دیدن باغچه کوچیک گوشه 

حیاط تازه فهمیدم چقد دلم برای این خونه تنگ 

شده بود‌ .

با شنیدم صدای مادرجون چشم از باغچه گرفتم 

و خجالت زده بهش نگاه کردم!!

چه عجب دختر بی وفای ما اومد بهمون سر 

بزنه ؟!  

جرات نگا کردن به صورتش رو نداشتم و به 

سمتش رفتم و گفتم:شرمنده ام یکم کار داشتم 

مادرجون

لبخندی زد و گفت: سرت و بالا بگیر خجالت نداره

پس شیرینی‌من کو‌ ؟!

سرم وبلند کردم پس خبر نداشت...لبخند تلخی 

زدم و گفتم:اتفاقی نیفتاد که شیرینی بیارم !....

مادرجون ابرویی بالا انداخت و گفت:یعنی چی؟!

 بریم کیانازو ببینم دلم براش یه ذره شده !بعد 

براتون تعریف‌میکنم مادرجون!...

__ بیاتو دخترم








نظرات

  1. حدیث دوشنبه 2 مهر 1397 10:31 ق.ظ
    سلام،وای توروخدا بگین بقیه رمانو کجا بخونم،دیوونه شدم یه ماهه دنبالشم،تا۳۷۶خوندم
    بزارین دیگه،یا ادرس کانالشو بدین .خواهشششش
    • قادر رنجبر
      امشب میزارم
  2. چهارشنبه 28 شهریور 1397 11:26 ب.ظ
    سلام چرا بقیه رمان را نمی گذارید . باتشکر
    • قادر رنجبر
      به زودی میزارم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر