قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 11:13 ق.ظ

#سهیل

به ساعت نگاه کردم !...

نزدیک هفت عصر بود و اکثر مهمونها شروع به اومدن 

به رستوران کرده بودند!

 باغ کنار رستوران رو برای جشن ‌آماده کرده بودم !

وقتش بود برم و سریع آماده بشم وگلاره و فتانه رو

‌هم با خودم بیارم!...

کارها رو به دست عمر سپردم وبه سمت خونه رفتم!

به محض ورود فتانه رو صدا زدم که فورى از اتاقش 

بیرون اومد!

موهاشو کاملا جمع کرده بود و ارایش ملایمی روی 

صورتش بود!

با کت و دامن عنابی که قسمت سینه اش پر ازسنگ 

و نگین بود!

 سلام خسته نباشی

 مرسی گلاره اماده است؟؟

 اره ارایشگر همین پیش پات رفت!...

 پس من برم یه دوش بگیرم و لباسم وبپوشم که 

بریم!...

پله هارو یکی دوتا طى کردم و به اتاق رسیدم!

ذوق داشتم زودتر گلاره رو ببینم و درو باز کنم!...

کنار بالکن ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد!

موهاش رو جلو ریخته بود‌ و کمرش تو اون لباس 

محشربود

بی اختیار به سمتش رفتم !...

انقد غرق فکر خودش بود که اصلا متوجه ى ورود 

من هم نشد!...

لحظاتى پشت سرش ایستادم و غرق اینهمه ملاحت

شدم و دیگه نتونستم طاقت بیارم از پشت بغلش کردم

که ترسید و با گفتن هین بلندى به شدت تکون خورد!

اما من لبهام رو به گوشش زدم وگفتم: نترس منم!

نفسی از سر آسودگی کشید و به نگاه کردنش به 

بیرون ادامه داد!...

چقدر اروم بود !...

امشب عطر تنش داشت دیونه ام میکرد!...

 محکم تر بغلش کردم و پشت گردنش رو بوسیدم !

لرز خفیفی وارد بدنش شد و اونو به سمت خودم 

برگردوندم و با دیدن صورتش نفس تو سینه ام

حبس شد !...

صورت وابرو هاش اصلاح کرده بود و ارایش کمی 

داشت !...

یه خط چشم بلند کشیده بود که چشمهاش رو بزرگتر

و خمارتر کرده بود !...

رژ قرمزی زده بود که لبهاش رو محشر کرده بود!...

موهاش رو هم از پاینش یه فر درشت کرده بود !...

درست حدس زدم که این مدل بهش میاد !...

لبخندی زدم و به سینه هاش نگاه‌ کردم !...زیر اون 

تور چقدر زیبا تر دیده میشدند!...

این زن همه چیزش منو دیونه تر و عاشق تر میکرد!

ارامش خاصی داشت!..

اما امشب چرا گریه نمیکرد؟!چرا اعتراض نمیکرد؟!

 یعنی منو قبول کرده بود؟!... 

بهش نزدیک تر شدم و با دستهام شروع به لمس 

بدنش کردم!...

 ساکت و اروم فقط نگاهم میکرد!...به صورتش زل 

زدم و با تردید صورتم رو جلو بردم !

فقط نگاهم مى كرد!...بى حس و بى تفاوت!...تو 

چشمهاش خیره شدم و سرمو خم كردم و اروم 

لبهامو روی لبهاش گذاشتم!...

چشماهش رو بست و دستهاشو روی سینه ام مشت 

کرد!...

آروم بوسه اى روى لبهاش نشوندم و فورى ازش فاصله 

گرفتم وگفتم :من برم دوش بگیرم و بیام!...تو هم لباس

هامواماده کن!...

اگه فاصله نمى گرفتم با این حال خراب منو و آرامش

اون كار دست خودم و اون مى دادم!...

چرا اینطور شده بود؟!....

کلافه به سمت حمام رفتم!....


 از حمام که خارج شدم لباسهامو روی تخت دیدم 

اما خبری از دنیا نبود!...

سریع اماده شدم و از اتاق خارج شدم !...

پایین کنار فتانه نشسته بود و پالتو خز سفیدى رو 

كه من براش انتخاب كرده بودم رو به تن کرده بود!

موهاشو اطرافش پخش کرده بود و به فتانه گوش

سپرده بود كه اروم زیر گوشش حرف میزد و اون 

سرد و بی روح به مقابلش زل زده بود !...

با لبخندى به سمتشون رفتم که فتانه با سر بهم 

اشاره كرد و لبخندى زد وگفت: اینم شادوماد ما 

بریم كه حسابى دیر شد!...

گلاره به من نگاهی انداخت و بعد سرش رو پایین 

انداخت!...

متعجب از رفتارش به سمتش رفتم و گفتم:گلاره

حالت خوبه؟!...

انگار مجبور بود حرف بزنه؛ آروم زمزمه كرد!...

 خوبم!...

باش!...پس بریم...

دستش رو گرفتم و به سمت بیرون رفتم!...
.
.
.
#دنیا

رفتارهام دست خودم نبود!...

 یاد ارامشم تو اتاق افتادم و واقعا از سهیل خجالت

کشیدم !...

با اون کت و شلوار کرم رنگش خیلی جذاب شده بود!

دستم رو گرفت ومنو به سمت ماشین هدایت كرد!...

ووقتى سوار ماشین شدیم دستم رو روى دنده گذاشت

و دست خودش رو روى دست من گذاشته بود و در 

تمام طول رانندگی دستم رو گرفته بود!...

خیلی برام فرق نداشت چون همه ى فکرم پیش کیان 

بود!...و از تصور اینکه اون دختر زیبا و بلوند رو در

آغوش مى كشه و میبوسه؛ دیونه مى شدم....

مدام تصویر اونها تو حالت های مختلف جلوی 

چشمهام بود و این منو حسابی کلافه میکرد!

غم زده به بیرون نگاه میکردم و غرق تو افكار خودم 

بودم!...

حدود بیست دقیقه بعد سهیل کنار رستوران بزرگی 

ماشین رو نگه داشت و با دیدن اسم رستوران بی 

اختیار و با تعجب به سمتش برگشتم که چشمکی 

بهم زد و من بهت زده نگاش کردم ...

از ماشین پیاده شد و درو برام باز کرد و گفت:

بانو نمیخواد پیاده بشه؟!

این چرا انقد مهربون شده امشب؟!...

فتانه ازپشت سرم گفت: دیگه چی میخوای؟! اسم 

رستوران رو هم بخاطرت گلاره گذاشته !...هم اسم 

خودت!...ببین چقد دوست داره؟!

بدون اینکه بهش جوابی بدم از ماشین پیاده شدم.

سهیل دستمو گرفت و زیر گوشم گفت:سوپرایز نشدی

 که اسم رستورانمون اینه؟!

نگاهش کردم و کلافه گفتم: واقعا تعجب کردم!...

 فک کردم خوشحال میشی!...

لحنش انقدر مظلومانه بود که دلم به حالش سوخت 

و با تردید گفتم:ممنونم !...

همین تشکر خشک و خالی کافی بود که سهیل 

ذوق زده بخنده....

بعد از ورود به سالن رستوران سهیل مارو به سمت 

دری برد که گوشه ى سالن رستوران بود و از در که 

عبور کردیم باغ بزرگی پشت رستوران دیدیم !...

واقعا منظره اش محشر بود و حدود صد نفری ادم 

تو محوطه بودند که با ورود ما به سمتمون برگشتند

 و شروع به کف زدن کردند و سهیل به زبان ترکی 

باهاشون حرف میزد و خوشآمدگویى مى كرد!...

و من مثل یه عروسک به دنبالش کشیده میشدم!...

نگاه تحسین آمیز همه رو روی خودم حس میکردم!

اما اصلا برام مهم نبود!...حتى خوشحالمم نمى كرد!

 بعد از تموم شدن سلام و احوال پرسی سهیل با مهمونا 

کنار یکی از میزها ایستادیم وسهیل به سمتم برگشت 

وگفت: عزیزم پالتوتو در نمیاری؟!

 نه هوا سرده!...

 خیلی هم سرد نیست!...

به مهمونهایى که با دل خوش میخندیدند و مشروب 

میخوردند نگاه کردم و گفتم: چرا انقدر مشروب 

رو دوس دارند؟!

 چون مشروب باعث میشه غمهات یادت بره !...

 واقعا؟!

 اره

درهمین حین زن جوانی به سمت سهیل اومد و با 

سهیل مشغول حرف زدن شد و گارسون به سمتمون 

اومد و سینی مشروب رو روبه روم قرار داد !

میدونستم گناهه !...میدونستم نجسه!...اما قلبم بد

شکسته بود!... 

دوست داشتم یه جوری اتفاقات امروز رو فراموش کنم...

جام رو برداشتم و یک سره سر کشیدم !...

از تلخی اش گلوم سوخت!...وحس بدی بهم دست داد!

به گارسون نگاهی انداختم!...

لجوجانه جام دیگه ای برداشتم و درحال سر کشیدنش 

بودم که سهیل به سمتم برگشت و با تعجب گفت: داری 

چیکار میکنی؟!

به هوش بودم!...هنوز تحت تاثیرش قرار نگرفته بودم!

اما مستانه خندیدم و گفتم: میخوام همه چی رو فراموش کنم!

 #سهیل

وقتی به سمتش برگشتم و جام رو روی لبش دیدم 

نزدیك بود از تعجب شاخ دربیارم!...

صورتش سرخ تر شده بود و معلوم بود زود مست 

شده!...

جام دوم رو تا اخر سر کشید و بعد نگاهم کرد و

 مست و دلبرانه خندید و گفت:گرمم شد!...

بی اختیار خندیدم وگفتم:دیونه...چرا مست کردی ؟!

سعی داشت پالتو رو از تنش خارج کنه!...

میزو دور زدم و کنارش ایستادم و گفتم: بذار‌ کمکت 

کنم!..

خندید و گفت: فکر خوبیه!...

کارهاش غیر طبیعی بود و معلوم بود اصلا جنبه ى

مشروب رو نداره!...

مرتب میخندید و این رفتارش منو دیونه تر و عاشقتر

 میکرد!...از خنده هاش دلم ضعف مى رفت!

ای کاش همیشه مست میموند !...

وقتی پالتو رو از تنش خارج کردم و به یکی از 

خدمتکارها دادم؛ به سینه ام تکیه داد و دستهاشو 

دور کمرم حلقه کرد!...

اولش تعجب کردم اما بعد منم متقابل بغلش کردم و

زیر گوشش زمزمه كردم و گفتم: این کارا رو میکنی 

کار دستت میدما!...

با لحن خمار و مستی گفت: مثلا چیکار میکنی ؟!

با سر انگشتهام کمرش رو نوازش کردم و گفتم:

اخرش به تخت ختم میشه!...

 اووففففف دلم برا تختمون تنگ شده!...

چشمهام از تعجب و خنده باز شدند و با خنده گفتم:

واقعا دوس داری باز با هم رابطه داشته باشیم؟!

لبهاش رو جمع كرد و گفت: اوهوم.....دلم یه رابطه 

میخاد تا خود صبح مثل گذشته!...

عاشق اینجور حرف زدن بودم...

همیشه دلم میخواست اون پیش قدم بشه برای رابطه...

 یعنی رابطه های قبلیمون اذیتت نمیکردند؟!

 نههههه....اصلاااا!...اتفاقا از اینكه انقدر خوب

بودند كه منو راصى كنند اذیتم مى كرد!...

(و چون نگاه متعجب منو دید؛دستمو كشید و گفت:)

بیا بریم برقصیم انقدر حرف نزن!...

مستانه خندیدم وجام شرابی برداشتم و کمی فقط مزه

 کردم که منم گرمم بشه !...

ولی نمیخواستم مست بشم !...دوست داشتم ثانیه

به ثانیه و دقیقه به دقیقه ى تمام لحظات این شب 

عزیز رو دقیق یادم بمونه...

همراه دنیا به وسط پیست رقص رفتم !...اکثرا 

مشغول رقص بودند!...

نگاهش کردم كه  با اون خنده دیوانه کننده اش به 

مردم اطرافش نگاه میکرد و خودشو تکون میداد!

بغلش کردم وبهش گفتم : باید تانگو برقصی دختر!

بلند خندید و گفت: بلد نیستم!

خندیدم و بغلش کردم و دستهاشو روی شونه هام 

گذاشتم و پهلو هاشو بادست گرفتم و شروع به تکون

 خوردن کردم !...

تو چشمهام خیره شد و گفت: نباید این کارو میکردی!

با تعجب گفتم: کدوم کار؟!

 اون دختره ى مو بلوند درسته خوشکله !...اما

نمیتونه مثل من عاشقت باشه!...

گیج نگاش کردم و گفتم: منظورت چیه؟؟

صورتش رو به صورتم نزدیک تر کرد وگفت: من برای 

از دست ندادنت باهاش میجنگم!...

با گذاشته شدن لبهاش روی لبهام نتونستم دیگه 

حرفی بزنم!

اون هم با تموم عشقش لبهامو میبوسید و داشت منو 

از خود بیخودم میکرد !...

به پهلوهاش چنگی زدم که صدای فتانه رو شنیدم:

سهیل این دختره مسته تو که مست نیستی !الان وقت 

اینکارها نیست!...

با اکراه از گلاره ام جدا شدم و گفتم: چیزی میخوای 

فتانه؟!

 به ساعتت نگا کن وقت شامه!...

 اوففففف یادم رفت!...

گلاره که بهم تکیه داده بود و اروم به اطراف نگاه

میکرد و به سمت فتاته هول دادم و گفتم:

مواظب باش!...مسته !...من برم به خدمتکارا سر برنم!

__ باشه برو!...

همراه فتانه دنیا رو به گوشه باغ بردیم و روی یکی 

ازصندلی ها نشوندم!

دلم نمیخواست ازش جدا بشم اما مهمونها شام میخواستند!....

#فتانه

از دور حرکاتشون و زیر نظر داشتم!امشب میتونست 

براشون شب قشنگ و خاطره انگیزی بشه!...

لبخندی زدم و به گارسون اشاره کردم كه سینی مشروب 

رو به سمتمون گرفت و من سه تا جام برداشتم و جلوی 

گلاره گرفتم!

 مستی اش داشت میپرید!...

به جام ها نگا کرد و درحالی که روی صندلی لم داده 

بود گفت:میتونم بازم بردارم؟!

 از مستی خوشت میاد؟!

 اره حال خرابمو خوب میکنه!..

 نوش!

شروع به سر کشیدن مشروب از جام ها كرد و من با 

لبخند فقط نگاهش میکردم !..

حدود یک ربع بعد سهیل با عجله به سمتمون اومد و 

گفت: مهمونا برای شام دارن میرن داخل شمام بیاین!

(و بعد نگاهى به گلاره انداخت و گفت) اع!...این چرا 

باز مست کرد؟!

خندیدم وگفتم: میخواد شنگول باشه !.مگه بده؟!

 نه!...اما الان چطور برای شام به داخل بیرم!...

__ من اینجا کنارش میمونم برای شام توبرو داخل!...

_الان میام!...فتانه مثل چشمهات مواظبش باش!...

سریع به داخل برگشت !....

هیجان خاصی تو رفتارش بود...

كاملا مى شد حدس زد از نرمش گلاره شاد و شنگول

شده!...بیچاره بچه ام!...چقدر كمبود محبت داشت!

بعد از چند دقیقه به همراه یکی از خدمتکارها و چرخ 

سرو غذا اومد و رو به من کرد و گفت:تو برو داخل!

من و گلاره زیر اون الاچیق میریم و با هم شام 

میخوریم!....

مزاحمشون بودم!...

اما اعتراضی نکردم و از جا بلند شدم و به سمت داخل رفتم!....

#سهیل

بازوش رو گرفتم و اونو به سمت خودم كشیدم که اون

از خدا خواسته خودشو تو بغلم انداخت و با همون 

صدای مست اغوا كننده اش گفت: کجا بودی؟! دلم 

برات تنگ شده بود !...

قهقهه ای زدم و اونو بین بازوانم قفل كردم و گفتم: 

رفتم برات شام بیارم!...

و بوسه اى روى پیشونى اش گذاشتم!...

من شام نمیخوام تو رو میخوام!...

شروع به گاز گرفتن بازوم كرد که جلوشو گرفتم 

و گفتم: دختره ى دیونه !...الان کاری میکنی که 

کنترل خودمو از دست بدم!....

و اونو به همراه خودم با هزار مکافات به سمت الاچیق 

بردم! گارسون به همراهمون اومدو سریع میز رو چید 

و بعد ما رو تنها گذاشت !....

گلاره که همچنان تو بغلم بود و مرتب ووول  میخورد 

رو نگه داشتم و گفتم: بیا شام بخور!...

و میگو رو به سمت دهنش بردم که روشو اونور کرد

باشه نخور !...من میخورم !چون واقعا گشنمه!...

تا چنگال رو سمت دهنم بردم و نصف میگو رو بین

دندونهام گرفتم جلو اومد و دهنش و بدهنم چسبوند و 

اضافه میگو رو خورد و با چشمهای بزرگش که با اون 

خط چشم محشر شده بودند بهم زل زد...

هر چی میخواستم خودمو کنترل کنم با این کارهاش 

نمیذاشت!...

 چنگال رو توی ظرف پرت کردم و کلافه بهش نگاه 

كردم وگفتم:میدونی عواقب اینکارات چیه؟!

درحالی که مست نگاهم میکرد و میگو رو تو دهنش 

میجوید گفت:میخوام باهات یکی بشم.... میدونی از 

کی از هم دوریم ؟!

باتردید نگاهش کردم و گفتم: اثرات مستیه واقعا؟

__دلتو زدم؟؟؟ حتما اون دختر مو بلوند از من نازتر 

برات دلبری میکنه!...

یاد نارون افتادم که هی میومد و باهام حرف میزد!

اون تنها دختر موبلوند امشب بود كه پیشم اومد!...

یعنی گلاره بهش حسادت میکنه؟!... لبخندی زدم و 

گفتم: تو خودتو ازم دریغ میکنی!...من كه از خدامه!

لب ور چید و لوند و دلبرانه گفت:الان که دارم خودمو

 تقدیمت میکنم!...

کنارش نشستم و بغلش کردم و گفتم: الان مستی!...

اگه کاری بکنم فردا باز شروع میکنی ابغوره گرفتن!

دلم میخواد اولین رابطه ام باهات بعد از  اون ترمیم 

لعنتی از سر عشق باشه!...

مستانه خندید و گفت: منم دوست دارم لخت بشم! 

خیلی گرممه!...

 ،با خنده نگاهش کردم و چند بار اونو بوسیدم و 

گفتم: میدونستی از زنهایی که موقع مستی لوندتر 

میشن خوشم میاد!...

سرش رو روی سینه ام گذاشت و با انگشت اشاره اش 

شروع به لمس لبهام کرد و با صدای کشیده ای گفت: 

میدونستی عاشق بوسیدنتم!...

  دستهامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم: واقعا؟!

خودش رو بیشتر تو بغلم جا داد و گفت: عاشقتم!...

با انگشتم روی کمر لختش خط های فرضی کشیدم 

که لرزید واهی از بین لباش خارج شدم!...

 خندیدم و گفتم: ای جانممم!...چقدر این لوندیتو 

دوست دارم دختر!...

ریز خندید که دیگه بیشتر از این طاقت نیاوردم و 

كنترل خودمو از دست دادم و صورتش رو با دستهام قاب گرفتم و با لبهام لبهاشو اسیر کردم..........


دلم براى لبهاش تنگ شده بود!...همون طعم شیرین 

و گوشتی لذت بخش خودم!.... دستهاشو دور گردنم 

حلقه کرده بود و گرم همراهی ام مى کرد!....

حس گرهام بد فعال شده بودند و توان کنترل خودمو 

نداشتم!...

 محکم بغلش کردم  و از در پشتی خارج شدم و به 

سمت ماشینم رفتم !...

سرش رو روی سینه ام گذاشته بود و قهقهه میزد و 

دست و پاشو عین بچه ها تکون میداد که صدای 

خنده ی منم در اومده بود!...

به ماشین که رسیدیم درو براش باز کردم اونو روی 

صندلی گذاشتم که باز بغلم کرد و شروع به بوسیدن 

لبهام کرد!...

مست نگاهش شدم و بزور خودمو مجبور كردم ازش 

جدا بشم که با دستهاش یقه ام رو چنگ زد و گفت: 

قول میدی دیگه نذاری چیزی ما رو از هم جدا کنه؟!

لبخندی زدم و در حالی که پیشونی اش رو میبوسیدم 

گفتم: قول میدم تا اخر دنیا باهات بمونم!

خندید و روی صندلی راحت نشست و من هم ماشین 

رو دور زدم و سوار شدم و سریع پیامی به همکارم

 دادم و گفتم: به مهمونها بگه برام کار فوری پیش 

اومد و مجبور شدم برم !...

سرعت ماشین و زیاد کردم و به سمت خونه رفتم....

همراه دنیا وارد خونه شدم که به محض ورود به خونه 

کف سالن نشست و گفت: واییییییی خسته شدم چقدر!

پاشو دیوونه!... چرا روی زمین نشستی؟! هوا سرده!

مست خندید و یکی از پاهاشو بالا داد و گفت: کفشمو 

در بیار!... انگشتهام درد میکنه!...

داشت با کارهاش دیوونه ام میکرد!... رو به روش زانو 

زدم که پاشو روی شونم گذاشت و کاملا دراز کشید!

بی اختیار ساق پاشو بوسیدم و نوازش وارکفش رو 

از پاش دراوردم !...

انگشتهای پاش حسابی سرخ و متورم شده بودند.

 باز دلم لرزید و اروم نوازششون کردم و سر تک تک 

انگشتهای پاشو بوسیدم... 

سر جاش تکونی خورد و خندید !...

پای دومش رو روی شونه ام گذاشت و مست گفت: 

زود باش!...

خندیدم و کفش دومش رو هم از پاش خارج کردم!...

کمی پاشو نوازش کردم که دستهاشو از هم باز کرد

 و گفت: بیا بغلم!...

نه!...مثل اینکه این دختر میخواست امشب کارش رو 

براش یكسره كنم و بسازم!

 روش خیمه زدم و گفتم: دیونه ام نکن گلاره ام !...منکه

 میدونم فردا صبح کلی گریه میکنی!...

بهت احتیاچ دارم....

پیشونی ام رو به پیشونی اش چسبوندم و نگاهش

 کردم که اروم با صدای بغض کرده گفت: تنهام

 نذار من از تنهایی میترسم....من نمیتونم زنی رو 

غیر از خودم تو بغلت تصور کنم... لعنتی!...داغون 

میشم از این تصور!...

بغض اش با زدن این حرف ترکید و شروع به گریه کرد

محکم بغلش کردم و شروع به بوسیدن کل صورتش 

کردم و گفتم: تازه تو رو به دست اوردم!مگه دیونه ام 

تنهات بذارم ؟!

و اونو بغل کردم و به سمت اتاق خواب بردم....


حالا که خودش میخواد چرا که نه... 

چرا اونو به خواسته اش نرسونم ؟!مگه من اونو 

نمیخواستم؟!...

مگه من ارزوى محالم این نبود كه خودش رو بهم تقدیم 

کنه؟!... 

پس این همه معطلی برای چی بود؟!...

 اونو کنار تخت نگه داشتم و مجبورش کردم پشت به 

من بایسته و من هم از پشت بغلش کردم و پشت گوش

و گردنش رو بوسیدم و گفتم: دنیا میخوام یه بار دیگه

امتحانت کنم... میخوام اینبار خودم تو رو مال خودم

 کنم !...

دستهاشو روی دستهام گذاشت و گفت: اولین بار

که دیدمت مال تو شدم!...

 ای من فدای تو بشم !پس چرا ابراز نمیکردی؟!

دلبرانه خندید و لبش رو به دندون گرفت و چیزی نگفت!

دستهامو از دور کمرش برداشتم و روی شونه هاش 

گذاشتم!...سرشونه هاى لباسشو كشیدم وپایین 

اوردم که لباس سرخورد و روی زمین افتاد... 

یه ست گیپور یاسی پوشیده بود كه اندام 

فوق العاده اش رو به نمایش مى زاشت !...

اروم شروع به نوازش بدنش کردم!...

 حس و حال رابطه به بدنش سرایت کرده بود و اثری 

از قهقهه های مستانه اش نبود!...

 اروم پشت به من ایستاده بود و نفس نفس میزد !...

اونو به سمت خودم برگردوندم که چشم تو چشمم 

گذاشت و دستهامو پشتش قرار دادم و قفل لباس 

زیرش رو باز کردم و اروم اونو از تنش جدا کردم و

 با جداشدن لباس از بدنش سریع بهم چسبید که 

سینه هاشو نبینم!...

منم انگار اولین بارم بود طوریكه اب دهنم رو بلعیدم و 

گفتم: ای جان!... عاشق خجالتتم!...تازه که خوب زبون 

داشتی! 

سرش و به سینه ام چسبوند و ناز خندید!...

 دستهامو به سمت کمرش بردم و گفتم: اماده ای مال 

من بشی؟!

نفسهاش به شماره افتاده بود و گرمای لذت بخشی 

از بدنش خارج میشد که منو بیشتر ترغیب میکرد و

با کشیدن كمر لباس زیرش محکم بغلم کرد و گفت: 

میخوام فقط من زنت باشم!... نمیخوام زن دیگه ای 

رو به تختت بیاری!...

با چشمهای سرخ از خواستن نگاهش کردم و گفتم: 

به چشات قسم تنها زنی که از امروز پا به تختم میذاره 

تو هستی گلاره ام!...

اونو روی تخت خوابوندم و خودم هم لباسهام رو از 

تنم خارج کردم و اون با دیدن تن و بدن لختم خجالت 

زده سرشو تو بالشت فرو برد!

کنارش دراز کشیدم و سریع روش خیمه زدم !...

میدونستم خجالت میکشه... 

لبهاشو اسیر کردم و خودم و بین پاهاش جا دادم!...  

اروم همراهی ام میکرد و بادستهاش کمرم و نوازش 

میکرد که بیشتر تحریک میشدم !...

بعد چند دقیقه عمیق بوسیدنمون ازش جدا شدم و 

شروع به بوسیدن گردنش کردم که بعد از اخرین 

بوسه و اولین گازی که از گردنش گرفتم اه عمیقى

کشید و گفت: میخوامت!...

 ای جانمممم!... منم تو رو میخوام.....


لبهام رو روى گردنش قرار دادم و از روى حرص زبون

 محكمى روش زدم و بوسه اى زیر گردنش گذاشتم و 

شروع به بوسه هاى ریز روى گردن و سینه هاش كردم!

لرزش بدنش بیشتر شد!...

دلم نمیخواست الان راضى بشه !...پس در حالیكه 

دستم رو روى سینه هاش مى گذاشتم ؛ آهسته

 پایین اومدم و روى نافش رو اروم بوسیدم كه قلقلكش 

اومد و خودشو جمع كرد و در حالیكه موهامو میكشید

آهى عمیق كشید و من هم خودمو بین پاهاش رسوندم!

سرمو بین پاهاش قرار دادم و بوسه ى آرومى روى 

بهشتش نشوندم....

انگار تو اوج بودم و با احساس اینكه الان اون یك

دختره و من اولین مردى ام كه اونو تصاحب میكنه 

و مالك اون میشه ؛ لبخندی از سر لذت زدم!...

داشتم دیوونه مى شدم و اه و ناله های از سر لذت 

گلاره کل اتاق رو پر کرده و منو خرابترم مى كرد!

 روش خیمه زدم و كل تنش رو نوازش كردم و همونطورى

خودمو به پاهاش رسوندم !...

من عاشق خشونت بودم اما نمیدونم چرا به این دختر 

مى رسیدم عاشق این مى شدم كه لطافت رو با اون 

حس كنم و هرچى میخواستم طبق خوى وحشى گرى 

خودم عمل كنم نمیتونستم!...

اولین بار نبود كه با یه دختر همخواب مى شدم و هر

بار با وحشى ترین رفتارهام  طرفم رو به جنون می 

كشوندم اما گلاره فرق داشت!...

اون تونسته بود رامم كنه و خوى وحشى گرى مو با 

محبتهاش آروم كنه !....طورى كه الان هرچى سعى 

مى كردم به خودم بقبولونم زودتر به مرادم برسم 

نمیتونستم و فقط میخواستم اونو به اوج برسونم 

تا كمتر درد بكشه!....

آخه اندام گلاره دربرابر من انقدر ظریف و كوچیك

بود كه از همین الان دلم واس آه و ناله هاش قیلى

ویلى مى رفت!...

با دقت به صورتش نگاه كردم تا این خاطره تو ذهنم 

ثبت بشه!....

خودمو بینشون جا كردم و زیر گوش گلاره زمزمه كردم:

جیغ بكش تا زیاد اذیت نشى!....

و تا بخواد با نگاهش ازم سوالى  بكنه كارو تموم كردم

و نگاه متعجبش از درد جمع شد و ناگهان جیغ بلندی 

کشید و به کمرم چنگ زد!

من با همون جیغ به اوج آسمون رسیدم و برگشتم

اما سهم بیشترى ازش مى خواستم!....

لبهاش رو اسیر لبهام کردم و با تموم عشقم باهاش 

یكى شدم !....یكبار...دوبار....سه بار....

ادام ظریفش با هربار یكى شدنمون حسابی تکون 

میخورد و از درد فقط جیغ میکشید که جیغش بین 

لبهام خفه میشد!...

 اگه به من بود از حل شدن تو وجود گلاره دست 

نمیكشیدم ؛اما گلاره ام ضعیفتر و ظریفتر از اونى

بود كه بخواد منو براى مدت طولانى تحمل كنه پس 

نفس نفس زنون روش افتادم!...

 مثل بید شروع به لرزیدن تو بغلم کرد و من هم محكم 

بغلش كردم و معاشقه امون رو از سر گرفتم !....

متوجه اشک گوشه ى چشمش شدم و بوسه ای روی 

چشمش زدم و گفتم: منو ببخش دردت گرفت!

چشمهاشو با لذت بست و لب زد: میخوام بخوابم!

 بخواب عزیزم!...

تنهام نذار....

تنهات نمیذارم عمرم!....

پیشونی اش رو بوسیدم و اون چشمهاش رو بست و

کمی اروم تر شد!

من هم ازش جدا شدم كه با دیدن خون بین پاهاش 

دلم ضعف رفت ودستمال رو از کنار تخت برداشتم 

و بعد تمیز کردن بین پاهاش کنارش دراز کشیدم 

و محکم بغلش کردم و همراهش خوابیدم !...

برام عجیب بود كه بعد از اینهمه رابطه هاى متنوع با

آدمهاى مختلف براى اولین بار بود كه تنم بعد از 

رابطه ى به این آرومى، آروم و قرار گرفته بود و بالاخره 

بعد از عمرى با وجود فرشته اى مثل گلاره به ارامش 

رسیدم!...
.
.
.
#دنیا

با حس حالت تهوع و سر درد شدیدی چشمهامو 

باز کردم و با دیدن سقف اتاق خواب مشترکم با 

سهیل با حیرت و گیجى اطرافم نگاه کردم!...

 سهیل با بدنی لخت کنارم دراز کشیده بود و کبودی 

روی شونه و گردنش بهم دهن کجی میکرد!

 با نگاه کردن به خودمم که لخت بودم ؛وحشت زده 

سر جام نشستم که یكمرتبه زیر دلم تیر کشید و از 

درد اشک از گوشه ى چشمم جاری شد و سعی کردم 

از تخت بلند بشم که زیر دلم بیشتر درد گرفت!

 ملحفه رو کنار زدم !...

باورم نمیشد که دیشب اون اتفاق بین من و سهیل 

افتاده باشه!...

 با دیدن ملحفه ی خونی بی اختیار جیغ کشیدم و 

شروع به گریه کردم  که سهیل وحشت زده از خواب 

پرید و به سمتم اومد!

 چی شده خانمم ؟!چرا جیغ میکشی؟!....

با گریه اونو هول دادم و گفتم: لعنت به تو!...چرا با

من اینکارو کردی؟!...کی بهت این اجازه رو داد که 

به من دست بزنی ؟!...ازت متنفرم!... ازت بدم میاد!...

بمیر سهیل!... بمیر!...

مثل دیوونه ها جیغ میکشیدم و خود زنی میکردم!...

 اتیش بدی به جونم افتاده بود!...

سهیل

با دیدن این حالتش و ادا و اطوارهاش اول متعجب 

و كم كم وقتى از شوك در اومدم عصبانى شدم!

 محکم دستهاشو گرفتم وبا فریاد گفتم:خودت دیشب 

ازم خواستی اینکارو بکنم!...یادت رفته؟!...مستی از

سرت پریده باز هار شدی؟! 

با بهت بهم نگاه کرد و با چشمهای اشکی اش که 

داغونم میکرد؛ خیره ام شد!

لب زد: م...من مست بودم....مست بودم و تو از

فرصت استفاده کردی!

 سعی کردم ازت دور بشم!... تو ولم نمیکردی!... تو 

منو از خود بیخود کردی !...لعنتی!...

دستهاشو از دستهام بیرون کشید و زار زار شروع به

 گریه و زاری کرد!

 لعنتی !...من تنها چیری که یادم میاد خواب کیانه!

 من دیشب تا صبح خواب کیان ومیدیدم!...ازت متنفرم!

 کیان میخواد منو تنها بذاره !...اون میخوادازدواج کنه!

ازتخت پایین رفت که با درد اخی گفت و زیر دلش رو

گرفت و عین دیونه ها گفت: من بایدبرم.من باید جلوی 

ازدواجش رو بگیرم!..من نمیتونم اینجا بمونم...من باید 

برم!

متحیر از رفتارهاش از تخت پایین اومدم و روبروش 

ایستادم و سعی کردم جلوشو بگیرم که باز شروع به

 جیغ کشیدن کرد!...

اینبار محکم سیلی به صورتش زدم که روی زمبن 

افتاد و انگار تازه به خودش اومده باشه ؛پاهاشو 

بغل کرد و شروع به گریه کرد!

خودم هم با حالت زارى روبه روش نشستم و گفتم:

منو ببخش !نمیخواستم بزنمت گلاره! باورکن میخواستم 

اروم بشی!

دستم و روی پاش گداشتم که دستمو پس زد و با گریه 

گفت:تنهام بذار...تنهام بذار لعنتی!...

با حرص به سمت کمد رفتم و لباس تنم کردم و از اتاق 

خارج شدم!

به محض خروج از اتاق فتاته رو دیدم که روبروی اتاقم

ایستاده بود!

به سمتش رفتم وگفتم: دنیا دیشب فکر میكرد من شوهر 

عوضی شم!

گوشیش روبه سمتم گرفت وگفت:نگاه کن....من برم پیش 

دنیا!...

ازکنارم رد شد و وارد اتاق شد و من به صفحه ى 

گوشی نگاه کردم وبا دیدن پیج اینستای مردی که 

عکسش تو گردنبند دنیا بود؛ فهمیدم کیان شوهر 

دنیاست!...

 بعد از چک کردن کلیپ و عکس ها همه چیزو فهمیدم !

کل دیشب منو به جای کیان تصور کرده بود....

منظورش از دختر مو بلوند هم نامزد جدید شوهرش 

بود و من ساده لوحانه چقدر خوشحال شدم كه به من

حسودى اش شده بود!...زهى خیال باطل!...

با حس خفگی به سمت یکی از اتاق های مهمان رفتم و درو محکم بستم!....







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر